مـیهمـان آقـا
یک نفر بیاید این خانه را جارو بزند، حیاط را آبپاشی کند. گلدانها خشک شدهاند، بیانصافها! چرا با من اینطور میکنید؟
این روزها پاک حواسش پرت شده و با همه ما سر و صدا میکند و با خودش حرف میزند که: «همین روزها علی میآید!... خودش گفت که میآید!»
دلم برای مادر بیچارهام میسوزد. چقدر پیر شده است. صدایش مرا دوباره به خودم میآورد؛ باز هم روی گلهای رنگارنگ قالی دست میکشد و شیون میکند: «علی! علی جان! بلند شو...»
این روزها دکتر خیلی بالای سرش آمده و معاینهاش کرده است. طوری که امروز آب پاکی را روی دستمان ریخت و گفت: «مدتی دورش کنید از اینجا... از خاطراتش...از...از...» دکتر میرود و من پشت سرش فقط به مادر رنجورم فکر میکنم که روی تخت افتاده و آرامبخشها تا چند ساعت دیگر هیچ تأثیری در او ندارد و باز روز از نو، روزی از نو. آن سالها یادم هست که علی وصیت کرده بود پیکرش توی حرم آقا باشد. هر وقت شهید شد، او مهمان علی بن موسی الرضا(ع) باشد، اما هیچوقت پیکرش نیامده و فقط یک دسته گل توی روستای قدیمیمان تشییع شد. من هنوز چند گلبرگ از گلهای توی آن قبر یادبود را نگه داشتهام و هر روز انگار با آن آرام میشوم. مشامم عادت کرده به بوی خود علی با همان چند گلبرگ خشکیده که لای قرآن نگه داشتهام. صدای اذان بلند میشود. گوشی را برمیدارم. آن طرف صدای مردی را میشنوم که میگوید: «پیکر علی را توی تفحص پیدا کردند!» نمیدانم چرا به این سادگی گیجم میکند. حتی شک میکنم که طرف از مسئولین است یا صرفاً یک مزاحم تلفنی. آخر گاهی اوقات بعضی از این کارها را میکنند... چیزی نمیگذرد، افکارم جمع و جور میشود و با خودم میگویم: «کسی بیکار نیست بخواهد سر به سر تو بذاره. جدی جدی علی برگشته!» اتومبیل حامل پیکر... نه! اتومبیل حامل چند پاره استخوان علی با پلاکش نزدیک حرم از حرکت باز مانده است. راننده هر چه ور میرود به موتور، به فرمان و به لاستیکها، انگار نه انگار! همه چیز درست است، اما ماشین حرکت نمیکند که نمیکند.
مادرم دیگر به کلی حواسش را از دست داده و من ماندهام که چه کنم؟ همه ماندهایم چه کنیم؟! علی را طواف دادهایم دور تا دور حرم مطهر آقا علی بن موسی الرضا(ع) و حالا هم منتظر ایستادهایم تا ببریم و دفنش کنیم. مادرم از اتومبیل پیاده میشود و نزدیک آمبولانس میایستد. میگوید: «علی میگه همین جا میمونم!... باید بمونم!... امروز اومده تا توی حرم باشه... علی ما بعد از این همه سال به آرزوش رسیده.» مثل کودک مظلومی نگاهم میکند و ادامه میدهد: «مادر! تو به اینا بگو باور کنن علی خودش به من گفت! علی اینجا تو حرم مونده، مهمان آقاست. مهمان خود آقا! امام رضا(ع) خودش خواسته...»
مردم دور تا دور آمبولانس ایستادهاند و در گوش هم پچپچ میکنند. چند خادم جلو میآیند و تابوت را از آمبولانس بیرون میکشند. تابوت را به سمت حرم میبرند. صدای روشن شدن موتور اتومبیل توی صدای بلند صلوات گم میشود...
مریم جهانگشته