نیمه پنهان کشمیر- ۱۱
صبح صادق فرا رسیده است
نویسنده: بشارت پیر
مترجم: بهزاد طاهرپور
زینب زن تندخو، نیرومند و جنگندهای بود. دخترش دانشآموز دبیرستانی بود که مادرم در آن درس میداد. مادر غالبا در مورد غیبت پدر گل صحبت میکرد اینکه تن صدای دختر همیشه پایین و غمناک بود.
مدرسه آرام و معمولی بود، صبحانه، کلاسها، ناهار، کلاسها، فوتبال، کریکت، تکالیف و غیره. چریکها همچنان به خوابگاه ما سر میزدند و در آنجا میماندند، بعضی اوقات هم در فوتبال به ما ملحق میشدند، معاشرت و آشنایی موجب شده بود آنها از زرق و برق و غرورشان فاصله بگیرند.
شبنم دومین پسر عمویم که یک سال در مدرسه از من ارشدتر بود یکی از بهترین والیبالیستهای تیم مدرسه ما بود. من آموزشهای والیبال را نزد او گذراندم او والیبال و کریکت را از برادر بزرگترش طارق که اخیرا کالِجَش را تمام کرده یاد گرفته بود.
من طارق را دیده بودم که کریکت را به نحو اَحسن در منزل بازی میکند و شبنم هم در کناری ایستاده بود. پدر من خیلی به پدرطارق عمو رحمان نزدیک و وابسته بود. در واقع این رحمان بود که بعد از فوت والدینشان در جوانی پدرم را بزرگ کرده بود.
عمو رحمان یک افسر پلیس بود. مردی بلندقامت، گندمگون با چشمانی بسیار بزرگ که قصههای بالا بلندی را در مورد سابقه کاریاش زمانی که محافظ شخصی شیخ عبدالله رهبر فقید کشمیریها که در آن وقت نخستوزیر کشمیر بود تعریف میکرد.
او همیشه یونیفورمش را اتو میکرد و کفشهایش را به قدری واکس میزد تا برق بیفتند.
عمو رحمان اخیر بازنشسته شده بود. طرز پوشیدن لباس او مثل شیخ عبدالله بود، یک کت 6 دکمه میپوشید همراه با یک کلاه فینه.
عمو رحمان هر موقع مرا میدید میگفت: بشارت، تو باید همه فن حریف باشی، همزمان بهترین در کلاس درس و میدان بازی باشی. بهخاطر داشته باش فرزند شیر همیشه یک شیربچه است!
او بعضی وقتها به میدان بازی میآمد تا بازیهای طارق را ببیند. او غالبا میگفت: «به طارق میآید که افسر پلیس شود».
طارق در رشته ریاضیات و شیمی فارغالتحصیل شده بود اما بیشتر به کارهای ورزشی علاقه داشت. وقتی طارق متوجه شد که من خوره کتابخوانی دارم چند تا سؤال جورواجور از من پرسید.
- چند تا فضانورد در داخل آپولو 13 بودند؟
- اف16 چیه؟
- سمبل اسید سولفوریک چیه؟
من همه جوابها را میدانستم البته شبنم به این چیزها اهمیتی نمیداد اما او میتوانست به همه سؤالات در مورد کریکت پاسخ دهد اینکه:
- چه کسی بزرگترین فرارها را در یک بازی کریکت انجام داده است؟
با کمک شبنم من اکنون در مورد والیبال اطلاعات زیادی کسب کرده بودم.
یک روز قبل از اینکه بازی شروع شود او را دیدم که با کولهپشتیاش از خوابگاه بیرون زد به نظر نمیرسید او تو حال خوش خودش باشه.
- پرسیدم چی شده شبنم؟
- او که رنگ صورتش پریده بود کولهپشتیاش را در روی چمن رها کرد و گفت: طارق از مرز عبور کرده است. این حرف بدان معنا بود که طارق خواهان پیوستن به مبارزین بوده و ممکن است هنگام عبور از مرز یا موقع برگشتن کشته شده باشد. شبنم به خانه برگشت. عمو رحمان که مدام قلیان میکشید به نظر میرسید طی همین چند روز از مفقودالاثر شدن طارق پیر شده است.
او گفت: «در تمام مدت خدمتم در اداره پلیس هیچکس جرأت نافرمانی از من را نداشت، پسرم از مرز عبور کرده بدون اینکه حتی یک کلام با من صحبت کند».
من هرگز ندیدم او صحبت کند.
وقتی شبنم به مدرسه برگشت در مورد طارق که اکنون در مظفرآباد مرکز آزاد کشمیر پاکستان سرگرم گذراندن دورههای آموزشی بود صحبتهای زیادی میکرد. او مشتاقانه منتظر بازگشت برادرش بود. شبنم درخوابگاه به رادیو «صدای حریت» که از مظفرآباد پخش میشد گوش میکرد. این رادیو جدایطلبان کشمیری هر روز غروب آهنگ و پیامهایی را از شنوندگان پخش میکرد.
هر موقع یک مبارز در حال آموزش در پاکستان میخواست خانوادهاش بدانند او در چه وضعیتی قرار دارد آهنگی را درخواست میکرد و بهمراه آن پیامی پخش میشد مثل پیام زیر: «آمیت کومار» از «لاجپات نگر» برنامه را دوست دارد و خواهان پخش این آهنگ است.
خانواده و اقوام او پیام را میشنیدند و میفهمیدند که او سالم است.
نیمکتی در خارج از خوابگاه بود که من و شبنم روی آن مینشستیم. او یک رادیو سیاهِ فیلیپس داشت و ما به این آهنگها و پیامها گوش میدادیم. مهمانان برنامه در لفاظیهای تبلیغاتی یَد طولایی داشتند به طوری که یکی از آنها که خودش را مالک معرفی میکرد پیشبینی کرد کشمیر ظرف یک هفته استقلال خودش را بهدست میآورد و او با عبور از مرز وارد کشمیر هند شده و روز جمعه در «هتل جهانگیر» سرینگر قهوه کشمیری خواهد نوشید.
شنیدن برنامههای رادیو حریت مملو از لحظات احساسی و هیجانی بود. اما هیچ پیامی از طرف طارق شنیده نمیشد. شبنم هر روز به این رادیو گوش میداد اما خبری از برادر بزرگترش نبود.
او هر روز منتظر اخبار امیدوارانهای بود تا بتواند با شایعات مقابله کند. شایعات حکایت از آن داشت که طارق در مرز دستگیر شده یا اینکه او هنگام برگشت در مرز کشته شده است.
اخیراً پسری از «پولواما» برگشته بود که میگفت طارق را در اردوگاههای آموزشی دیده است.
هر موقع یکی از بچههای روستا پس از تکمیل آموزشها به خانه بر میگشتند شبنم یا یکی از اعضای خانوادهاش در جستوجوی اثری از برادرش با آن خانواده ملاقات میکرد.
یک روز پس از صرف شام شبنم روی تختش دراز کشیده و رادیو را مثل بالشت بغل کرده بود و داشت به برنامههای رادیو حریت گوش میداد. من با هم اتاقیاش صحبت میکردم. آهنگها و پیامها چنین آغاز میشدند: دختران سرینگر! دختران دلیر سرینگر! بپاخیزید، صبح صادق
فرا رسیده است!
خون شهیدان شکوفا شده است. پرچمهای پیروزی به اهتزاز در آمده است! بهپاخیزید، صبح صادق فرا رسیده است.
صدای مهمانان یکنواخت فهرستی از اسامی و آدرسها را اعلام میکرد. ناگهان صدای بلندی شنیدم. من و هم اتاقی شبنم میخکوب شدیم.
او در حالیکه رادیو را در دست چپش گرفته بود از تختش بالا پرید و فریاد زد: بشارت، طارق بود، طارق بود، او واقعا زنده است.
رادیو اعلام کرد: طارق پیر از سالیا، اسلامآباد (آنانتناگ) نمایش را دوست دارد و این آهنگ را درخواست کرده است.
من فریاد زدم: صدایش را زیاد کن.
چند لحظه گذشت، رادیو سکوت را شکست و ادامه داد: صبح صادق فرارسیده است.