کد خبر: ۳۰۲۲۳۰
تاریخ انتشار : ۰۲ دی ۱۴۰۳ - ۲۱:۵۱
نیمه پنهان کشمیر- ۴

پدربزرگم می‌خواست من مثل بهترین شاگردانش باشم

 
 
 
نویسنده: بشارت پیر
مترجم: بهزاد طاهرپور
در قدیم وقتی ساعت نبود مردم برای اینکه مرز سحری و اذان را تشخیص دهند این راهکار را به کار می‌بردند که اگر موهای ساعد دست‌های خود را نمی‌دیدند می‌فهمیدند که اذان نشده و به غذا خوردن خود ادامه می‌دادند و اگر می‌دیدند متوجه می‌شدند که وقت اذان است.
علی‌رغم پیدایش ساعت‌های الکترونیکی ژاپنی در بازار راهکار قدیمی به کمک کوچک‌ترها می‌آمد تا آنها چای یا لقمه بیشتری بخورند.
پدر بزرگ که غذای کمتری می‌خورد در ماه رمضان همیشه این حرف را در مورد هدف از روزه گرفتن چنین بیان می‌کرد که: «ما روزه می‌گیریم تا درک کنیم گرسنه‌ها چه می‌کشند و اینکه همیشه باید نسبت به فقرا مهربانانه رفتار کنیم». 
در اواخر مـاه رمضان صحبت در مورد معنا و مفهوم ماه رمـضان کمتر مطرح می‌شد همچنین من و برادرم در مورد بـرگزاری جشن‌های عید فطر هیجان زده می‌شدیم.
در غروب بیست و نهمین روز ماه رمضان همه چشم‌ها برای رویت هلال ماه به آسمان بود تا عید فطر برای روز بعد تأیید شود اما خورشید نارنجی فام با اکراه پشت کوه‌های بلند لمیده، گویا زندانی شب شده بود.
همه بچه‌های در و همسایه در همان شب در ایوانِ خانه ما جمع شده و به افق می‌نگریستند، آسمان به‌تدریج از سرخی به نارنجی و در نهایت به آبیِ تیره می‌گرائید، ما به هم نگاه کرده و فریاد می‌زدیم: آیا ماه را دیدی؟
 جواب می‌آمد: هنوز نه.
آنگاه برای دیدن هلال ماه به طبقات بالاتر رفته و نگاهمان را به آسمان می‌دوختیم. اگر هلال را نمی‌دیدیم به طبقه سوم می‌رفتیم.
اگر باز هم هلال ‌گریزپای را نمی‌دیدیم برادرم و من به آشپزخانه می‌رفتیم جایی که پدربزرگ با موج‌های رادیو بازی می‌کرد تا شاید گزارش جدیدی را از رویت هلال ماه بشنود. هر صبح روز عید فطر مادر اقدام به درست کردن قهوه کشمیری می‌کرد. در این روز برادرم و من، پدر و پدر بزرگ را به هنگام رفتن به عید گاه که درتپه‌های مشرف به روستا قرار داشت همراهی می‌کردیم.
هر سال دو بار نماز در عیدگاه۱، یکی برای عید فطر و دیگری برای عید قربان برگزار می‌شد که در آن امام جماعت خطبه می‌خواند و پس از آن نماز جماعت برگزار می‌شد.
ما در آنجا اقوام‌، دوستان و آشنایان را ملاقات می‌کردیم‌. همه لباس‌های نو به تن می‌کردند، به هنگام نماز زیرانداز‌ها که از مسجد آورده شده بود را پهن می‌کردند، به نظرم 20 صف برای نماز جماعت تشکیل می‌شد، نماز کوتاه اما خطبه خیلی طولانی بود.
امام جماعت هر سال همان خطبه را تکرار می‌کرد، من و دوستانم سعی می‌کردیم هر جور شده از آنجا در برویم.
 والدین، دوستان همسایه‌ها هر ساله به ما «عیدانه» که شامل پاکتی از پول بود هدیه می‌دادند که ما هم آنها را برای خرید اسباب بازی و ترقه خرج می‌کردیم.
در روز عید همچنین جوانان و نوجوانان روستا برای دیدن فیلم‌های بالیوودی در سینما فردوس آنانتناگ اتوبوسی را کرایه می‌کردند.
 من اجازه این کار را نداشتم اما وقتی آنها از این گردش تفریحی به خانه برمی‌گشتند همه جزئیات را مو به مو برایم تعریف می‌کردند و من مشتاق حرف‌های آنها می‌شدم.
پوسترها، آگهی‌ها و بیلبوردهای تبلیغاتی فیلم‌های جدید هندی در پس زمینه‌های رنگ‌های قرمز، زرد، سبز، قهوه‌ای در همه ابعاد درهمه جا دیده می‌شد از تیرهای برق گرفته تا درشکه‌ها‌.
در روستاها درکنار درشکه‌چی‌ها یک نفر می‌ایستاد و با بلندگو اسامی فیلم‌های جدید را در سینماهای شهر اعلام می‌کرد. هر پوستری حاوی مجموعه‌ای از اختلاط رنگ‌ها و نمایانگر احساسات مختلف بود: یک قهرمان (آرتیست) با پیراهن سبز و شلوار آبی در حالی که هفت‌تیری در دست دارد و از صورتش خون می‌چکد، زنی با لباس‌های قرمز در حالی‌که دست‌هایش با طناب از پشت به تیرکی بسته شده و گیسوانش روی صورت مضطربش ریخته است، و یا یک تبهکار با سبیل آنکارد شده در لباس طلایی در حال کشیدن پیپ یا با خنده شرورانه‌ای دیده می‌شوند.
من عصرها بیشتر اوقاتم را روی تکالیف مدرسه می‌گذاشتم. یادم می‌آید یک بعد از ظهر حواسم با نوار موسیقی یک فیلم بالیوودی از خانه همسایه پرت شد. داشتم ریاضی حل می‌کردم روی حاصل‌ضرب مجموعه‌ها تمرکز کرده بودم اما جواب‌ها اشتباه در می‌آمد. 
پدربزرگ سیلی به صورتم نواخت و اتاق را ترک کرد. انتظارهم همین بود این یک مسئله عادی بود. هر بچه مدرسه‌ای به‌خاطر انجام ندادن درست تکالیف چک و ترکه چوب را در برنامه‌اش داشت. پدربزرگ سعی می‌کرد که مطمئن شود موسیقی در خانه جایی ندارد هرچه که غیراسلامی تلقی می‌شد ممنوع بود.
«محمد اقبال» شاعر و فیلسوف پرآوازه اردو‌زبان که رگ و ریشه کشمیری داشت در مونیخ آلمان درس خواند و تحت تاثیر افکار نیچه قرار گرفت. او ایده «ابرمرد» ایده‌آل مسلمان جوان را تبلیغ می‌کرد. 
خواندن آوازهای عاشقانه و تنهائی می‌توانست منجر به دریافت نمرات بدی در مدرسه شود و بدتر از آن ممکن بود باعث تضعیف ایمان دانش‌آموزان شود. یک‌بار من شاگرد اول نشدم و به همین خاطر نمراتم را زیر تخت‌خواب پدربزرگ مخفی کردم تا از کتک‌های او در امان بمانم. پدربزرگ همیشه دوست داشت بگوید: «اگر ترکه را رها کنی بچه را تباه می‌کنی». او همیشه 2 ساعت در غروب به من درس می‌داد و تکالیفم را کنترل می‌کرد.
اگر در حد و انتظارات او بودم به من لبخند می‌زد وگرنه اوقات‌تلخی می‌کرد. او می‌خواست من مثل بهترین شاگردانش یعنی پدرم باشم. پدر بزرگ من در دبیرستانی در دهکده اطراف درس می‌داد که یک دانش‌آموز کلاس هشتم توجهش را جلب کرد.
احمد یکی از شاگردان ممتاز و در عین حال فقیرترین شاگرد مدرسه بود. او یتیمی بود که توسط اقوام تنگدستش که وضعیت نابسامانی داشتند بزرگ شده بود. پدربزرگ احساس کرد که اگر به این بچه توجهی بشود احمد می‌تواند مدارج عالیه را به راحتی طی کند از این رو این مسئله را با همسرش در میان گذاشت‌.
 همسرش به او گفت: «برو با خانواده‌اش صحبت کن، ما می‌توانیم از او حمایت کنیم» و این چنین بود که پدربزرگ من ناپدری و مرشد احمد جوان شد.
احمد در حالی‌که در کالج بود در یک مدرسه خصوصی درس خواند و پس از فارغ‌التحصیلی مثل پدر بزرگم معلم دبیرستان شد. پس از مدتی برخی از دوستان پدر بزرگم ایده‌ای را مطرح کردند‌: آنها برای دختر بزرگ پدر بزرگم حمیده پسر مناسبی را در نظر گرفتند. احمد و حمیده همدیگر را از زمان دبیرستان می‌شناختند. به هرحال آنها با هم ازدواج کردند یک سال بعد او ضمن شرکت در آزمون رقابتی «خدمات دولتی کشمیر» پذیرفته شد و به عنوان بازرس در دوایر دولتی منصوب گردید.
پانوشت:
1- مکانی دوربسته با سقف باز است که در خارج شهر برپا می‌شود. این ابنیه در شبه‌قاره هند رایج‌ترند.