چند پَر پرتقال
مریم عرفانیان
مینیبوس از جادههای پر پيچ و خم گذشت و به جادهی روستای محمودی رسید. سالهای اول جنگ بود و اوایل خدمتم. تدریس در روستا سختیهای خاص خودش را داشت؛ بعضی وقتها وسیلهی رفتوآمد گیرمان نمیآمد و باید از لب جاده تا داخل روستا کیلومترها توی گل و لای حاصل از باران پیاده میرفتیم. ساختمان مدرسهی روستا قدیمی بود، سقفی چوبی داشت با ديوارهايی گچي و نیمکتهایی رنگ و رو رفته. چند پایهی ابتدائی در یک کلاس کوچک درس میخواندند. تعداد دانشآموزان بيش از نه نفر نبود، شش پسر و سه دختر. سه تا نیمکت جلوی کلاس پایه اول بودند و به ترتیب سه نیمکت دوم، پایهی دوم.
عشق به سادگی، صفا و محبت بچههای روستا هر روز بیشتر از دیروز مرا به تدریس در آنجا ترغیب میکرد. گاهی مدیر سر صف صبحگاه از بچهها میخواست در حد توان به جبهه کمک کنند تا تحویل ستاد پشتیبانی دهیم. یک روز بچهها با افتخار هر چه خودشان دوست داشتند را روی میز گذاشتند؛ یکی قلک سفالیاش را آورده بود، دیگری توپ پلاستیکی یا چند گردو و حتی نخود و کشمش. کمکهای دانشآموزان اغلب همراه نامهای بود که انشایی ساده، روان و صمیمی داشت. متنی با کلامی صادقانه که هرکسی با خواندنش به سختی میتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. در پایهی اول، شاگردی به نام بهروز داشتم که خانوادهای فقیر داشت؛ میدانستم درآمد پدر کارگرش به زور اندازهی سیر کردن شکم خانوادهاش هست. بهروز آخر از همهی بچهها سمت میز من آمد، کمی این پا و آن پا کرد و از توی جیبش شلوارش چند پَر پرتغال بیرون آورد! متعجب به پرتقال پلاسیده نگاه کردم و مانده بودم چه بگویم که آن را با افتخار دستم داد!
نگاهش کردم و پرسیدم: «این چیه؟»
سربهزیر افکند و جواب داد: «بعد مدتها بابام میوه خرید؛ خیلی دوست داشتم همه ی پرتقالم رو بخورم؛ اما نصفش رو برای رزمندهها آوردم.»
آن لحظه قلبم لرزید و چشمهایم از سخاوت بهروز پر اشک شد.