کد خبر: ۳۰۲۰۶۵
تاریخ انتشار : ۳۰ آذر ۱۴۰۳ - ۱۹:۳۹
نیمه پنهان کشمیر- ۳

حال و هوای خانواده در محله‌ای گرم و باصفا

نویسنده: بشارت پیر
مترجم: بهزاد طاهرپور

بچه‌های روستایی هر از چندگاهی به سیب‌های ما دست اندازی می‌کردند و به همین خاطر من و برادرم بعد از مدرسه به نوبت برای مراقبت از سیب‌ها نگهبانی می‌دادیم.
البته تعداد کسانی که به جان باغ می‌افتادند خیلی کم بود چرا که آنها از پدر بزرگ من خیلی حساب می‌بردند.
پدر بزرگ همیشه غرولند می‌کرد: «بچه‌ها اگر امروز سیب بدزدند فردا سراغ دزدی از بانک می‌روند و در نهایت آنها مثل جاناک سینگ می‌شوند.» 
جاناک سینگ به خاطر سرقت‌هایش 14 سال را در زندان‌های مختلف سپری کرد برای دهه‌هاست که هیچ‌کس در منطقه ما آدمی را نکشته است.
من هر موقع با اتوبوس از مدرسه به خانه بازمی‌گردم به خانه کاهگلی جاناک سینگ که در حوالی خانه‌مان قرار دارد خیره می‌شوم گویی دیدن دوباره خانه می‌تواند اسراری را از زندگی او برایم آشکار کند.
خانه ما یک مجموعه سه واحدی مستطیل‌شکل است که با آجرهای سرخ و چوب‌های جلاخورده جنگلی ساخته شده است. 
سقفِ خانه با ورقه‌های حَلبی گالوانیزه پوشیده شده و نمای مخروطی‌شکلی دارد. یک‌و‌نیم کیلومتر آن طرف‌تر از خانه ما خانه جاناک سینگ قرار دارد.
من معمولا در پله‌های طبقه بالا می‌ایستم و به اتوبوس‌های جهانگردان که از رو‌به‌رو خانه ما عبور می‌کنند نگاه می‌کنم. 
اتوبوس‌های رنگارنگ‌، جهانگردان را از شهرهای بمبئی، کلکته و دهلی و همچنین اَنگِرزها را (ما توریست‌های انگلیسی و یا هر شهروند غربی را انگرزی صدا می‌زنیم) در کشمیر جابه‌جا می‌کنند.
انگرزها آدم‌های جالبی هستند بعضی‌هاشان موهای بلندی دارند و بعضی‌هاشان هم سرشان را از ته تراشیده‌اند. 
آنها با موتورسیکلت‌های بزرگ مسافرت می‌کنند و بعضی اوقات هم نیمه برهنه هستند.
من از یک همسایه که در هتلی کار می‌کرد پرسیدم، چرا انگرزها این‌قدر سفر می‌کنند و ما نمی‌کنیم؟ 
او گفت: به‌خاطر اینکه آنها انگرز هستند و ما نیستیم اما بالاخره از این معما سر در آوردم.
آنها مجبور بودند که کشمیر را ببینند اما ما همین جا زندگی می‌کردیم پس نیازی نمی‌دیدیم اقدام به سفر کنیم. 
ما به آنها دست تکان می‌دادیم و آنها نیز متعاقباً دستشان را به‌ طرف ما تکان می‌دادند.
پدر برایم یک کتاب دیکشنری فکاهی آمریکایی خریداری کرده بود که واژه‌های مربوط به داستان‌های سوپرمن، بت من، روبین و فلش دانشمندی که الکتریسیته را کنترل می‌کرد را تشریح 
می‌کرد.
 من غالباً این کتاب را شب‌هنگام زیر نور زرد چراغ نفتی مطالعه می‌کردم و در این فکر بودم که اگر «فلش» در کشمیر زندگی می‌کرد چه صفایی داشت، از او می‌خواستیم که به وضعیت برق ما یک سروسامانی بدهد.
من ترجیح می‌دادم این قصه‌ها را تا آنجا مطالعه کنم که پدر بزرگ برای من تعیین کرده بود، اینها جدا از قصه‌هایی بودند که پدر بزرگ و خدمتکار ما اکرم در مورد افسانه‌های کشمیری و فارسی برایم تعریف می‌کردند.
 افسانه‌هایی مانند عشق یکطرفه فرهاد کوهکن به شیرین ملکه سرزمین پارس‌ها که شرط کرد در صورتی که فرهاد کوه‌ها را بتراشد و از میان آنها جوی شیری به قصر شیرین برساند با او ازدواج خواهد 
کرد.
ما شام را با همدیگر سریک سفره بزرگ که اشعار اردو و فارسی در کناره‌های آن نقش بسته بود روی زمین و در نشیمن آشپزخانه می‌خوردیم.
شام معمولا با لَم دادن پدر بزرگ به یک پشتی در وسط نشیمن شروع می‌شد.
او رو به مادرم می‌کرد و می‌گفت: حما (حمیده) به نظر می‌رسد مادرت می‌خواهد ما امروز از گرسنگی بمیریم. مادر بزرگ هم پس از پک زدن به قلیان می‌گفت: من داشتم به نماز عصر فکر می‌کردم، پس بگذار اول شکم شما را سیر کنم.
او سپس آهسته آهسته به طرف صندلی چوبی نزدیک اجاق آشپزخانه که کاسه بشقاب‌های مسی در قفسه‌ها چیده شده بود می‌رفت. 
در این هنگام بود که مادر بافتنی و ورقه‌های دانش‌آموزان را به کناری می‌گذاشت و سریع به کمک مادربزرگ می‌رفت تا بشقاب‌ها را آماده کند.
وجاهت (برادر کوچکم) سفره بلند زردرنگی را روی زمین می‌انداخت و من از پله‌ها بالا رفته و به دخترخاله‌هایم ندا می‌دادم که برای صرف شام پایین بیایند.
دو تا از دخترخاله‌های من به نام تسلیمه و روبینا ازدواج نکرده و در خانه با ما زندگی می‌کنند، بقیه دختر عمه‌ها و خاله‌ها ازدواج کرده و همراه با شوهران و بچه‌هایشان به دیدن ما می‌آیند.
تسلیمه باهوش بوده و بر کتاب‌های شیمی و جانور‌شناسی تسلط کامل دارد. او همچنین می‌تواند سخنرانی‌هایی را در کالج ارائه کند و برای این کار جلوی آینه می‌ایستد و مانند سخنرانان دست خود را به هنگام صحبت به این طرف و آن طرف تکان می‌دهد.
در مقابل روبینا به این کتاب‌های درسی توجهی ندارد و فقط دنبال مجلات زنان و کارگاهی و آوازهای بالیوودی است.
او همیشه یک رادیو ترانزیستوری دارد که با ولُوم کم یواشکی به این آهنگ‌ها گوش می‌کند، ما همیشه به هنگام شام خوردن دایره‌ای را تشکیل می‌دهیم که پدربزرگ در وسط آن قرار دارد.
هر موقع ما شام یا نهار گوشت گوسفند یا مرغ داریم پدربزرگ سهمش را می‌گیرد و آن را روی بشقاب من می‌گذارد.
به تسلیمه هم می‌گوید یک لیوان شیر برای اکرم که از صبح تا شب هم در خانه و هم در باغ سخت کار کرده و بسیار خسته می‌شود بیاورد. 
صبح برای صبحانه همه دور یک سماور قدیمی که معمولا روی آن شیر چای نمکی بار گذاشته شده جمع می‌شویم. پس از خوردن صبحانه پدر بزرگ و مادر برای تدریس بیرون از خانه رفته خاله‌های من، برادرم و من هم به کالج و مدرسه می‌رفتیم.
نام مدرسه من که در یک ساختمان نیمه خراب در جوار یک شهر کوچک به نام «ماتن» قرار دارد لیسیوم (نـام باغی در نـزدیکی آتن که ارسطو در آن تدریس می‌کرد) بود. شنبه‌ها وقت رقابت‌های مقاله‌نویسی، بحث‌ها و آزمون‌های مختلف بود. 
من یک‌بار به‌خاطر نوشتن مقاله‌ای در مورد خطرات و فجایع یک جنگ هسته‌ای جایزه‌ای مشتمل بر سه مداد کاربنی و دو دفتر یادداشت که در یک کاغذ کادو صورتی پیچیده شده بود دریافت کردم.
بمب‌های «پسر کوچک» و «مرد چاق» که بر روی هیروشیما و ناکازاکی ریخته شدند اسامی عجیب و غریبی بودند که در این آزمون به آنها اشاره شده بود.
من تمرکزم را روی تمرین دوچرخه‌سواری، بازی کریکت با همکلاسی‌هایم و خوردن «فیرن» یک نوع شیرینی شبیه «فرنی» که متشکل از بادام، شیر، کشمش که بیشتر در روز عید فطر و ماه رمضان تهیه می‌شود گذاشته بودم.
ما در ماه رمضان سحر بلند می‌شدیم. مادر بزرگ و مادر غذا را همراه با شیر چای نمکی آماده می‌کردند.
مادربزرگ قرآن می‌خواند، وجاهت و من هم همه‌اش درحالت خواب و بیداری خمیازه می‌کشیدیم تا چیزی آماده شود و بخوریم.  ما غذا را باید سریع می‌خوردیم چون موذن ممکن بود اذان را هر موقع بخواند. ما بعضی اوقات بعد از اذان هم یواشکی چند لقمه دیگر می‌خوردیم و چنین توجیه می‌کردیم که هنوز نمی‌توانیم موهای ساعد دستمان را ببینیم.