کد خبر: ۳۰۱۸۸۴
تاریخ انتشار : ۲۷ آذر ۱۴۰۳ - ۱۹:۴۲

عطر گل‌های بنفش

 
 
عادله اصفهانی
 
 به هوای روضه‌ بعد از نماز مغرب و عشا، راه افتادم سمت مسجد محل.
با خودم فکر می‌کردم، کاش پولی داشتم و برای کمک به مردم لبنان و مقاومت می‌دادم یا اینکه از دستم برمی‌آمد، چیزی درست کنم و بفروشم و پولش را کمک کنم. هر هنری بلد بودم از جلوی چشمم گذشت. اما پولی از آن‌ها درنمی‌آمد. حالا قدر سال‌هایی را که دست و بالمان باز بود، بهتر می‌فهمیدم. یادم نمی‌آید اصلاً آن موقع شکر می‌کردم یا نه؟ 
تصویر خانم‌های لبنانی که قبلا ثروتمند بودند و حالا جنگ زده شده‌اند و چیزی در بساط ندارند آمد جلوی چشمانم. دوباره به کارهای پول درآور فکر می‌کنم. همین هفته‌ قبل بود که شنیدم خانم‌های یک محله آش درست کرده‌اند و فروخته‌اند و پولش را داده‌اند برای کمک به حزب‌الله و مردم لبنان. دوست داشتم همین پیشنهاد را به مسجد خودمان هم بدهم، اما اگر قبول هم می‌کردند من حتی یک پلاستیک پیاز در بساطم نبود که کمک کنم. 
با خودم گفتم: «اصلاً ولش کن. اگه پیشنهاد پخت آش رو قبول کردند، برای کمک 
در پخت و پز می‌رم.»
پیازهایی را تصور کردم که مثلاً یکی از خانم‌ها آورده... نایلونش را باز ‌می‌کردم، پوست ترد و نارنجی رویش را ‌می‌گرفتم و چاقو به دست می‌خواستم پیازها را خرد کنم که یاد حساسیتم ‌افتادم. دستم درست شبیه وقتی که انگشتت می‌خارد و می‌گیری زیر شیر آب، می‌سوخت. نه، من حتی نمی‌توانستم در خرد کردن پیازها کمک کنم. با خودم گفتم: «سرآشپز بودن هم خوب است، مدیریت پخت آش.» هم تجربه و هم مهارت می‌خواست که بتوانی یک دیگ آش بار بگذاری ولی من آن‌ها را هم نداشتم. آهی از سر حسرت کشیدم. 
ـ نکند امام زمان هم که بیاید باز دور خودم بچرخم و نتوانم کاری کنم؟
مثل وقتی که کلی چیز میز و استعداد دوروبرت هست، اما همان موقع که لازمشان داری، پیدایشان نمی‌کنی.
رسیدم مسجد. بعد از نماز، سخنرانی بود. چه خوب شد که آمدم. سخنران حرف‌های جدیدی می‌زد. داشت از آل مروان می‌گفت و اینکه از این به بعد هرکجا گفتند آل مروان، یاد یهود بیفتیم. همان ترفندها... همان دشمنی‌ها... 
بعد هم روضه‌ حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) خواندند و آخر جلسه هم برای پیروزی اسلام و نابودی اسرائیل دعا کردند. چراغ‌ها که روشن شد، از جایم بلند شدم که به خانه برگردم. مسجد خلوت بود و بیشتر خانم‌هایی که می‌شناختمشان نبودند. لابد رفته بودند جلسه‌ی استغاثه‌ی دوشنبه‌ها که برای پیروزی جبهه مقاومت نماز استغاثه به امام زمان می‌خواندند و آخرش هم کمک جمع می‌کردند برای مقاومت. 
در همین افکار بودم و از پله‌های مسجد پایین می‌آمدم که خانمی گفت: «وایستید خانم‌ها... وایستید کارتون دارم... وایستید گل آوردن...»
با خودم گفتم: «گل؟ یعنی چه کارمان داشت؟» 
یک گونی دستش بود. آن را کشان کشان از پله‌های مسجد آورد بالا. یک چادر رنگی تا شده از داخل قفسه‌ چادر نمازهای مسجد درآورد. 
 پرسیدم: «چه خبره؟ با این‌ها می‌خواین چیکار کنین؟» 
ـ گل زعفران آوردن می‌خوایم پاک کنیم و پولشو کمک کنیم به مردم لبنان و مقاومت.
ذوق کردم. چه خوب که تا آخر جلسه مانده بودم. اما تردیدی مثل خوره به جانم افتاد. به انگشت‌هایم فکر می‌کردم. سوزشی درونم حس کردم. انگشتانم نمی‌سوخت، اما یاد تمام موادی افتادم که دستم به آن‌ها حساسیت داشت، از مایع ظرفشویی و رنگ نقاشی و سرکه بگیر تا نعنا موقع پاک‌کردنش. 
خانم‌ها با عجله و شادی چادر رنگی را پهن می‌کردند، اما من بغضی درونم بود. آرام گوشه چادر را گرفتم و نشستم کنار دیوار. گل‌ها را ریختند وسط چادر. گل‌ها‌ی بنفش شیپوری با پرچم‌های قرمز. عطرشان در فضا پیچید. یاد شله زرد افتادم و دم کرده‌ی زعفران درون لیوان، که گاهی با آب جوش حل می‌شد و گاهی هم با چند تکه یخ. 
خم شدم. یک گل بنفش را برداشتم و بین دو انگشت شست و اشاره‌ دست چپم می‌چرخاندم و نگاهش می‌کردم.
به دستانم التماس می‌کردم که نسوزند. اگر می‌سوختند نمی‌توانستم کاری کنم. نباید به سلامتی‌ام ضرر می‌زدم. گل بنفش را دم بینی‌ام گرفتم. بویش در وجودم پیچید. زمان داشت برایم کش می‌آمد. آهسته و با تردید، با دست راستم پرچم‌های قرمز و شق و رق گل را از درونش کشیدم بیرون. وقتی پرچم را می‌کشیدم، انتهایش انگار نازک‌تر بود و با سرعت بیشتری خارج میشد. نگاهی به انگشتانم انداختم، زرد شده بود اما با خودم گفتم: «اشکالی نداره آن‌قدر می‌شورمش تا رنگش بره.» بیشتر نگران سوزش و حساسیتش بودم. گل بعدی را برداشتم و دست به کار شدم... گل بعدی و گل بعدی...
نه! سوزشی احساس نمی‌کردم. عجیب بود. باورم نمی‌شد. دوباره دستانم را نگاه کردم. نه واقعاً نمی‌سوخت.
ـ خدایا شکرت!...خدایا شکرت!
از عطر گل‌های بنفش بیشتر لذت بردم.
نگاهی به دور و برم انداختم. ۵ کیلو گل زعفران بود و شاید ۲۰ نفری می‌‌شدند که داشتند زعفران‌هایش را جدا می‌کردند. دستمزدشان سر جمع ۵۰۰ هزار تومنی می‌شد. نمی‌دانم گره‌ای از کار جبهه‌ی مقاومت باز می‌کرد یا نه؟ شاید یک وعده غذا می‌شد یا یک کلاه و شال گردن یا لباسی برای یک بچه و یا یک روسری برای خانمی لبنانی...
 اما انگار روضه‌ حضرت زهرا حاجتم را داده بود: «بگذار من هم کاری برای مقاومت کنم.»