گفتوگوی کیهان با فرزند شهید قربان آرزوجی
شهادت افتخاری است که نصیب هر کسی نمیشود
شهدا جاننثارانی بودند که رسم بندگی را آن گونه که باید به خوبی اداء کردند و با ریخته شدن خونشان در ره جانان آن را به اثبات رساندند. آنان قصههایی هستند، از سرنوشتهایی که ماندگار و واقعی میباشند که برای آشنایی و الگو گیری از آنان، باید کتاب زندگیشان را ورق زد و برگ، برگ آن را با چشم دل دید و خواند تا در اعماق جان ماندگار شوند.
صفحۀ فرهنگ مقاومت، این بار به سراغ فرزند شهید قربان آرزوجی رفته است و به گفتوگو با او نشسته تا برایمان از منش و رفتار پدر شهیدش بگوید و او چه با صلابت ما را مهمان کلامش کرد که در ادامه حاصل این گفتوگو را میخوانید.
سید محمد مشکوه الممالک
مهدی آرزوجی، فرزند شهید قربان آرزوجی هستم. پدرم اول خردادماه سال 1335 در روستای آرزوج، از توابع شهرستان تویسرکان استان همدان به دنیا آمدند.
تحصیلات ابتدائیشان را در روستا گذراندند، برای ادامه تحصیلات دوره راهنمایی و متوسطه به تهران آمدند با توجه به علاقه ایشان به کارهای برقی نزد یکی از اقوام نیز کنار درس خواندن به کارهای برق ساختمان نیز مشغول بودند و در واقع این درس خواندنشان همزمان بود با دوره تظاهراتهای پیش از انقلاب، در آن زمان هم همچون جوانان دیگر در تظاهرات و راهپیماییهای پیروزی انقلاب شرکت میکردند.
در آبان ماه سال ۱۳۵۷ با سِمَت تکنسین تأسیسات برق در سازمان نقشهبرداری کشور مشغول به فعالیت شدند. با پیروزی انقلاب به عضویت کمیته انقلاب اسلامی درآمدند و بعد از فعالیت کاری شبها به کمیته میرفتن و برای حفاظت مشغول به فعالیت بودند.
فرزند دوم خانواده هستند و بسیار مهربان و به قول خانواده جا افتاده رفتار میکردند مشخصۀ رفتاری پدر من اینجوری که از مادربزرگ، عمهها و عموها من شنیدم، یک تیپ رفتاری داشتند که مورد قبول و پذیرش خانواده بوده و در عین حال که حالا فرزند بزرگتر نسبت به عموهای دیگرم بودند حرفشان را به اصطلاح به عنوان یک فردی که وارد اجتماع شده و نسبتا تجربهای کسب کرده، حرفش خریدار داشته و پیش بوده است. با توجه به اینکه روز عید قربان به دنیا آمده بودند، مادرشان، پدرشان، عموهایم و عمههایم به او حاجی میگفتند؛ یعنی این مشخصۀ اسمی ایشان بوده است. او را حاجی صدا میزدند.
«میخواهم بگویم انگار که واقعاً کسانی که برایشان اینچنین عاقبتی میخواهد رقم بخورد واقعاً در طول زندگی هم، جوری دیگری رفتار میکردند که مشخصه ویژگی ایشان بود.»
شیوه تربیتی والدین درباره شهید
این برمیگردد؛ به اینکه پایه ایمانی و معنوی در دل خانواده وجود داشته باشد. جدمان کربلایی علی آرزوجی معلم قرآن بودند و به عبارتی بخواهیم به اصطلاح به کار ببریم، جزء خانوادههای مذهبی زمان خودشان محسوب میشدند؛ و نان کشاورزی و با زحمت وتلاش میخوردند.
زمانی که به تهران آمدند در فعالیتهای مسجد محله فعالیت داشتند، هیئت هفتگی میگرفتند در ماه مبارک رمضان، ماه محرم و صفر و توسل به اهل بیت علیهمالسلام در زندگیشان دائمی بود.
مادر تعریف میکردند تاکید به نماز اول وقت و شرکت در نماز جماعت مسجد محله و حضور در نماز جمعه ترک نمیشد. حتی در سرما و گرما با موتور میرفتند. مادر تعریف میکردند که حتی در نماز جمعهای گفته بودند که صدام میخواهد موشک بزند میگفتند آن روز ما غسل شهادت کردیم و به نماز جمعه رفتیم و با حضورمون شجاعت را به رخ دشمن کشیدیم.
جدی بودند در عین حال نسبت به همه مهربان و دلسوز، واقعاً درخانواده هم بین برادر و خواهران هم یک شخصیت جا افتاده داشتند. شما سن و سال را کنار بگذارید، دیدید بعضیها انگار از سنشان بالاتر رفتار میکنند و یک مشخصه اینجوری داشتند.
فضای شاد فراهم میکرد
با همه مشغله کاری و فعالیتهای جانبی که در مسجد و بسیج داشتند در اوج خستگی به این نکته توجه میکردند که مثلا با من و برادر کوچکترم کشتی بگیرند و وقتی را با بچههای خودش بگذرانند. و به عبارتی «ایشان سعی میکردند که در خانه، آن فضای شاد و به اصطلاح مفرح را برای ما ایجاد کنند.»
در ذهنم است همکارشان تعریف میکردند و میگفتند: «خیلی در کار جدی بود و بحث رعایت بیتالمال برایشان خط قرمز بود.
در کار دلسوز بودند و نگاه به شرایط شغلی و شرح وظیفهاش نمیکرد؛ هر چیزی که احساس میکردند که در توانشان بود، را برای سازمان انجام میدادند.
نظرش در مورد امام خمینی رحمتاللهعلیه
همۀ شهدای ما در واقع به تمکین از فرمایش حضرت امام رحمتاللهعلیه و با این انگیزه و با این نگاه به جبههها اعزام میشدند. و کلام امام برایشان حجت بود. مثل همه مردم علاقه خاصی به
امام خمینی(ره) داشتند و سخنان و رهنمودهای ایشان را سرلوحه کارهای خود میکردند.
در ذهنم است که معاون اداری مالی وقت سازمان (آقای امتیاز)، تعریف میکردندکه چند نوبت ایشان درخواست دادند برای رفتن؛ نه من موافقت میکردم؛ نه رئیس وقت سازمان (آقای مهندس مصدقخواه). ما مخالفت میکردیم این بار آخر دیگر یکجوری آمد عنوان کرد که من میخواهم این کار را انجام بدهم و شما مانع من هستید و دِین این مسئله با شما.» این دِین که مطرح شد، دیگر به اصطلاح، موافقت کردند و هر وقت این را عنوان میکردند در ذهنم است که با یک بغضی این را تعریف میکردند.»
فعالیتی که ماندگار شد
مادر تعریف میکردند که از فعالیتهای فوقبرنامه ایشان این بود که با کمک همکاران جهاد سازندگی در درون روستای آرزوج حمام عمومی ساختند تا روستایان از نعمت سلامتی و بهداشت برخوردار بشوند.
دوره کمکهای اولیه پزشکی را گذارنده بودند و به بیمارستان میرفتند و کمک میدادند. برای بچههای مسجد کلاس احکام و قرآن برگزار میکردند. والدین برای اینکه شهید میخواست به جبهه برود مخالفتی نکردند و در دی ماه سال 1365 به عنوان نیروی بسیجی همراه با همکارشان شهید سید محمد مصباح نمین به جبهه اعزام شدند.
شهادتش با پلاکش مشخص شد
ایشان دی ماه سال 1365 به جبهه اعزام شدند و در تاریخ 11/11/1365 در عملیات کربلای ۵ منطقۀ شلمچه مفقود الاثر شدند و متأسفانه از ایشان هیچ خبری نبود که به شهادت رسیدند یا اینکه اسیر شدند، مطلع نبودیم. سرانجام بعد از هشت سال در سال 1373 پیکر پدر، همراه با 3000 شهید تفحص شده رجعت کرد.
با تفحص نیروهای جستوجو و با توجه به پلاکی که داشتند مشخص شدند و همراه با سههزار شهید دیگر، و به ویژه همکارش شهید مصباح که روح ایشان هم شاد باشد، هر دو رجعت کردند.
پیکرهای پدرم و شهید مصباح طی مراسمی در خیابان معراج فرودگاه مهرآباد به سمت سازمان نقشهبرداری کشور تشییع شدند در سازمان به پیکر ایشان نماز خوانده شد و نهایتاً در قطعۀ ۴۴ بهشت زهرا به خاک سپرده شدند.
عموها که یکی از آنها جانباز 35 درصد جنگ از ناحیه چشم هستند «عمو علی». و دیگری توفیق حضور در عملیاتها را داشتند «عمو محمد» به معراج شهدا رفتند و در نهایت مطلع شدیم که هم شهید مصباح هم پدرم، در تفحص منطقۀ شلمچه پیدا شدند.
وصیتنامه از شهید
به قسمتی از دست نوشته ایشان که جنبه عمومی دارد اشاره میکنم: «پاداش قدم برداشتن در راه خدا را، خود خداوند به انسان میدهد؛ چه در دنیا و چه در آخرت زیرا ما از آن خدا هستیم و به سوی او باز میگردیم. این دنیا، گذرگاهی است برای همه نباید به زندگی دنیایی برای این دنیا تکیه کرد! باید در این جهان توشه آخرت و دنیای ابدی را فراهم سازیم تا بتوانیم راه حقیقت را بپیماییم»
پدر در قطعۀ ۴۴ بهشت زهرا سلاماللهعلیها و قطعهای که قطعۀ شهدای گمنام است به خاک سپرده شد. قطعۀ ۴۴ قطعهایست که شهدای تفحص شده را میآورند. در واقع غالب، شهدای آن قطعه گمنام هستند، ولی شهدای مدافع حرم و شهدای تفحص شده را هم میآورند.
سختیهای شهادت شهید
در آن هشت سالی که پدر مفقود الآثر بودند، من بغضهای مادربزرگم و تلخی این روزها که هشت سال طول کشید را خیلی خاص در ذهن دارم که مثلاً هر وقت از تلویزیون صحبت آزادی و صحبت تعیین تکلیفی اسرا و اینها بود، مادرم و مادربزرگم منقلب میشدند که خبری بگیرند، از عموهایم میخواستند که بروند مراجعه کنند و بپرسندکه مگر یک خبری از ایشان بیاورند. بغض مادر بزرگم و مادرم، زمانی که تلویزیون را نگاه میکردند میدیدم. مشخصاً پدربزرگم یک سال قبل از رجعت پدرم، در سال 1372 به رحمت خدا رفتند. چون ایشان سال 1373 پیکرشان برگشت. پدربزرگ سال 1372 به رحمت خدا رفت.
دقیقاً از احساسات آن زمان بخواهم عنوان کنم اینکه غمِ نبود پدر سخت است اما خدا حفظ کند خانواده ما را چون ما تحت حمایت خانوادۀ پدری یعنی مادربزرگم، پدربزرگم و به ویژه عمویم بودیم و تا به امروز هم هنوز این حمایت را داریم. یعنی بحث دلتنگی که بهعنوان یک فرزند، این را هر فرزندی دارد، ولی به لحاظ مباحث دنیایی و احتیاجات دنیا واقعاً خانوادۀ پدری شخص پدربزرگم با مادر بزرگم حمایتمان میکردند.
نقش مادر در نبود پدر
مادر روحیۀ همراهی داشتند که خدا ایشان را حفظ کند. از نقش ایشان نگذریم. چون تمام ارتقا روحی و معنوی یک شخص در حمایت از او خلاصه میشود در مباحث علمی موفقیت این است که در هر قدمی که یک مرد چه به لحاظ روحی، چه به لحاظ مادی و خلاصه معنویاش موفق میشود؛ قطعاً پشتوانهاش کسی است که همراهی خوبی داشته، قطعاً باید همسر همراه تفکر آن مرد باشد که بتواند به آن چیزهای عالیۀ خودش که میخواهد برسد. این ایمان است. هنوز مادرم در همان فضا ما را کمک و راهنمایی میکند. دغدغهاش برای نماز اول وقت، برای توکل به خدا داشتن، برای حفظ نظام، و اینها را دائما به ما گوشزد میکنند.
حرف ناگفته زیاد است که بخواهم با پدرم مطرح کنم، ولی راستش را بخواهید بیتعارف بگویم الان در این عصر با این اوضاع بلایای آخرالزمانی و بحثهای جنگ و بحثهای چیزی که امروزه مشخصاً در لبنان و غزه و فلسطین و اینها داریم میبینیم، واقعاً اولین سؤالم این بود که این ایمان چه ایمانی بود، این ایمان جنسش چه بود؟ چطور دل کندید و رفتید با وجود دو فرزند
خداوند محبت کرد خودم دو فرزند دارم. حقیقت را بگویم با حضور دو فرزندم چه جور
میتوان رفت! دل کندن سخت است. برای اینکه هم به ایمان و هم به احساس برمیگردد. آنچه حسی و چه ایمانی بود؟!
حس حضور شهید در زندگی
از حمایت پدرم برخوردارم. قطعاً حمایت پدر در زندگیام همیشه است. همیشه در هر اقدام کاری میگفتم: «پدر! کمکم کن این کار ختم به خیر بشود.» این را حس میکردم و کمک میگرفتم. نکته این است که حس بکنی منهای اینکه ما همه بندۀ خدا هستیم خالق ما حواسش به بندههایش است، ولی حس میکنی یک انرژی حواسش به تو است. من مشخصاً در سازمان هر وقت میخواستند در موردم یک تصمیمی برای یک انتصابی بگیرند، همان لحظه دو رکعت نماز میخواندم؛ از خدا میخواستم که کمکم کنند و خودش مد نظر داشته باشد آن چیز را که برایم خیر باشد و به خون پدر شهیدم قسم میدادم و میگفتم: «من در این جایگاه که میخواهم قرار بگیرم، در وهلۀ اول حفظ خون آن شهید برایم مهم است. خدایا! اگر من در این شرایط میتوانم اثرگذار باشم و خون آن شهید حفظ بشود و نگویند فلانی هم در این جایگاه قرار گرفت و نتوانست هیچ کاری کند، خدایی نکرده یک حرف و حدیثی هم بخواهد به آن شهید نسبت داده شود.»
راهکار الگو سازی شهدا
یکی از راههای حفظ آن ارزش، همین مکتوب سازی
و همین مستندسازی است که از خاطرات شهدا شما دارید انجام میدهید.
در خاطر دارم که همکارانمان میگفتند: «فلانی! ما نذر صلوات کردیم برای پدرت.» و جواب گرفتیم درفامیل هم همین طور مثلاً از پدر خواستیم که فلان موضوع درست بشود و میشد و این توجه خیلی ارزشمند است. اگر بتوانیم در زندگی با یکی از این شهدا انس بگیریم آرام آرام خلق و خوی شهدا را به خود میگیریم.
همسر شهید برایمان از شهید میگوید:
من و شهید آرزوجی در سال ۵۹ با هم ازدواج کردیم و حاصل ازدواجمان دو فرزند پسر به نامهای آقا مهدی و آقا محمود است. آقا مهدی متولد سال ۶۰ است و آقا محمود در سال ۶۳ به دنیا آمدهاست. همسرم در سال ۶۵ ماموریت گرفتند و با همراهی نیروهای جهادسازندگی و کمک یکی از اقوام در روستایشان حمامی ساختند. بعد از اتمام ساخت بود که دیگر به تهران آمد و در دیماه سال ۶۵ با وجود اینکه برادرانش در جبهه رزمنده بودند، اما بالاخره دیگر طاقت نیاورد و ماجرای رفتنش را مطرح کرد و من هرگز با رفتن او مخالفتی نکردم. یک ماهی که در جبهه بود، برایم نامه مینوشت و در نامههایش مدام وصیت میکرد که در تربیت بچههایمان نهایت تلاشم را بکنم و آنها را انقلابی بار بیاورم. در راه خدا قدم بردارم و در هر کاری رضای خدا را در نظر بگیرم و هر جا که نمیدانم رضایت خداوند در این کار هست یا نه، آن را انجام ندهم.
همسرم فردی مذهبی وحزب الهی بود و به مسئله حجاب خیلی حساس بودند حتی معتقد بودند که حجاب نه فقط برای خانمها بلکه آقایان هم باید رعایت داشته باشند و هر لباسی را نپوشند مثلا ایشان لباس آستین کوتاه به تن نمیکردند.
به ادامه تحصیل علاقه داشت و درس را تا مقطع دیپلم ادامه داد، اما به علت زیاد بودن مشغله کاری و اعزام به جبهه، دیگر نتوانست ادامه بدهد.
ما تا پای جانمان، پای آرمانهای انقلاب ایستادهایم، چرا که خونهای زیادی پای این انقلاب دادهایم و در واقع با خون جوانان ما آبیاری شده است. من اکنون از اینکه عزیزم در این راه رفته و به شهادت رسیده، رضایت دارم، چرا که مقام شهادت نصیب هر کسی نمیشود و این افتخار نصیب او گشتهاست.