حسرتِ همیشگی
مریم عرفانیان
پرده را به آرامی کنار میزنم و پنجره را باز میکنم. چشمم به شاخههای عریان درختان و خاکستری ساختمانهای بلند میافتد. نسیم خنک پاییزی و عطر برگهای بارانخورده به صورتم میخورد. نفسی عمیق میکشم و اجازه میدهم هوای تازه در ریههایم جریان یابد.
آهسته به سمت آشپزخانه میروم. چای را دم میکنم و عطر دلانگیز زعفران و چای تازهدم به آرامی فضای خانه را پر میکند. نان و کره و مربای آلبالو را میآورم. نور ملایم آفتاب پاییزی بر روی سرامیکهای سرد میتابد، زیر لب میگویم: «این هم صبحونه... لِنگ ظهره دیگه...»
پشت میز مینشینم. به مبلی که «رضا» همیشه روی آن میخوابید نگاه میکنم. نمیخواستم بیدارش کنم، آخر تازه از ماموریت برگشته بود و لباسهایش پر بود از گرد و غبار راه. بوی خاک و عطر آشنای او در فضا میپیچید و قلبم را گرم میکند. با خودکار سیاه شروع به نوشتن میکنم...
«حرفهای ما هنوز ناتمام.
تا نگاه میکنی:
وقتِ رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آه...ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود.
دیر میشود»
صدای «رضا» مرا به خود میآورد.
ـ چرا بیدارم نکردی؟
نگاهش میکنم و با لبخند جواب میدهم: «از بس خستهای، دلم نیومد.» چای را از قوری شفاف توی استکانها میریزم، همانطور که همیشه دوست داشت.
«رضا» کش و قوس ملایمی به بدنش میدهد. چشمهایش هنوز خوابآلود است، بیآنکه دست و رویش را بشوید پشت میز مینشیند.
ـ به به، ببین مهری خانوم چه کرده! مربای آلبالو، از بچگی دوس داشتم.
تکهای نان لواش میکند؛ کارد کرهخوری را برمیدارد و کره و مربا را روی نان میمالد. هنوز لقمهاش را نخورده که میپرسد: «مامانت اینا چطورن؟»
ـ خوبن الحمدلله...
لقمهاش را به دهان میبرد.
ـ وقتی نیستم، خیالم راحته مامانت اینا بهت سرمیزنن.
با این حرف انگار که چیزی یادش آمده باشد سر میچرخاند و کنار در را نگاه میکند.
ـ راستی! ساکم کجاست؟
ـ گذاشتم یه جایی که دستت نرسه...
لبخندش به من آرامش میدهد.
ـ چیه؟ میخوای دیگه نرم!؟ الآن که سوریه آرومه...
این را با شیطنت میگوید، انگار میخواهد دلهرهام را با شوخی کم کند.
ـ اینکه هیچوقت نری که نه، آخه میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.
دست توی جیب پیراهنم میبرم و برگة آزمایش را لمس میکنم. قلبم تندتر میزند.
ابروهایش را بالا میبرد، به گلهای روی پیراهنم نگاه میکند و بعد به چشمهایم، با کنجکاوی میپرسد: «چی؟»
استکان چای را جلویش میگذارم.
ـ حالا ظهرونهات رو بخور تا بگم.
ـ مثلا دو ساعت دیگه میخوایم ناهار بخوریم...
با ظاهری دلخور اما شیرینزبان ادامه میدهم: «دلم برای یه صبحونه دو نفره تنگ شده...»
نگاهم میکند، آرام و عمیق، درست مثل احساسی که در قلبم جا دارد. دوباره لبخند میزند.
ـ فک کنم این یکی دو ماه دوری خیلی دلتنگت کرده. میدونی چیه! اولین بار که چشمم به گنبد حرم حضرت زینب افتاد، از خانوم خواستم که...
ساکت میشود و لقمهاش را به آرامی قورت میدهد. منتظرم حرفش را تمام کند. میپرسم:
«که چی؟»
ـ که خدا یه بچه تو دامنت بذاره تا در نبودم اینقدر دلتنگی نکنی...
و من در رؤیای زندگی سه نفرهمان غرق میشوم. برگة آزمایش را ته جیب میفشارم...
تکهای نان برمیدارم و به دهان میگذارم. آنقدر نگهش میدارم تا شیرین شود.
ـ اگه... اگه اتفاقی برات افتاد؟
ـ هیچی دیگه، خودت کتابم رو مینویسی...
و با این حرف، صدای خندهاش بلند میشود. ادامه میدهد: «حتماً از اون داستانها میشه که «رضا» قهرمانه و با دست خالی ده تا داعشی رو اسیر کرده...»
با لحنی شیطنتآمیز جواب میدهم: «نخیر، میخوام از دانشگامون شروع کنم، وقتی تو با شلوار پلنگی شیشجیب یهو پریدی وسط کلاس...»
ـ آخ گفتی! استاد درجا میخکوب شد!
با مرور خاطرات، خندة دوتاییمان توی فضای خانه طنین میاندازد. به یاد روزهایی که با هم روی نیمکت حیاط دانشکده مینشستیم و فلسفه مرور میکردیم میافتم. استکان چای را بین دستهایم میچرخانم و میپرسم: «یادته اولین سؤالی که توی جلسه خواستگاری پرسیدی چی بود؟»
شانه بالا میاندازد و با چشمهایی که از شادی برق میزنند میگوید: «تو بپرس دیروز ناهار
چی خوردی؟ یادم نیست. مگه یادمه هشت سال پیش چی گفتم؟»
ـ ولی من خوب یادمه، پرسیدی: «اجازه میدی برم سوریه؟»
ـ آهان یادم اومد... گفتم من عاشق مدافع حرم بودنم و تا وقتی پای بچه وسط نباشه میرم...
چشمهایم را میبندم و درخشش خاطرهای شیرین مرا به روز عروسیمان میبرد. حلقههای قلبی شکل طلایی و نقرهای توی قاب مخمل قرمز، کنار ظرف عسل توجهم را جلب میکند. صدای مولودی در گوشم میپیچد...
ـ از همین اول، زندگیمون باید خدایی باشه...
«رضا» این را میگوید و حلقهها را به دست میکنیم و زنها کِل میکشند...
.... آن روز، «رضا» بعد از خوردن صبحانه، برای ماموریتی فوری عازم سوریه شد و برگة آزمایش ته جیب پیراهن گلدارم ماند! نتوانستم بگویم که بعد از هشت سال ثمرة زندگیمان هر لحظه در وجودم زندهتر میشود. شورواشتیاق»رضا» را که برای رفتن دیدم، ساکش را بستم و خودم راهیاش کردم... راستش ترسیدم بگویم قرار است بچهدار شویم. ترسیدم از عشقی که در دلش داشت باز بماند...
شیرینی آن صبحانه دو نفره برای همیشه در کامم ماند و چند ماه بعد هم، که خبر شهادتش را همراه ساک و حلقة نقرهایاش آوردند، حسرتِ دیدار دوبارهاش به دلم ماند! هفتهها توی آشپزخانهای که عطر چای و زعفران داشت مینشستم و با کودکی که لحظه به لحظه درونم رشد میکرد، خاطراتمان را مرور میکردم...
حالا پرده را کنار زدهام و چشمم به شاخههای عریان درختان و خاکستری ساختمانهای بلند است. نسیم خنک پاییزی و عطر برگهای بارانخورده به خانه میدود. نفسی عمیق میکشم و اجازه میدهم هوای تازه در ریههایم جریان یابد.
رضا، پشت میز نشسته است و به من نگاه میکند.
ـ به به، مربای آلبالو... مامان خودت درست کردی؟
ـ آره پسرم...
این را میگویم و دفترم را ورق میزنم. در ادامة شعری که نوشتهام مینویسم: «حلقههایمان را به پاس عشق یک قهرمان به جبهه مقاومت اهدا میکنم...»
صدای رضا مرا به خود میآورد.
ـ مامان! برام شلوار شیشجیب میخری؟
آهسته جواب میدهم: «میخرم رضاجان، میخرم پسرم...»
با کنجکاوی روی دفترم سرک میکشد.
ـ چی مینویسی مامان؟
بیآنکه سر بلند کنم جواب میدهم: «قصة یه قهرمان.»
ـ پس داستان بابا رو بنویس که با دست خالی ده تا داعشی رو اسیر کرد...
آنقدر این مطلب را برایش گفتهام که ملکه ذهنش شده. سر بالا میآورم و چشمهایم را به هم میفشارم، میگویم: «چششششممم...»
نسیم خنک، دوباره بوی برگهای نمزده را با خود میآورد و صدای آرام «رضا» در وجودم میپیچد: «زندگی ادامه داره.»