کد خبر: ۳۰۱۷۱۳
تاریخ انتشار : ۲۵ آذر ۱۴۰۳ - ۲۰:۱۳

عشق، بلدی می‌خواد

 
 
سیده سکینه موسوی
صدای آژیر خطر بلند شد. دست‌هایش را گذاشت روی گوشش و به آسمان نگاه کرد.
تا حالا هواپیماها را این‌قدر نزدیک ندیده بود. همه جا لرزید و به ثانیه نکشیده، صدای انفجار مهیبی پیچید. بدنش به لرزه درآمد و فریاد زد: «یا امامزاده سید عباس... معلوم نیست کجا رو زِدَن؟»
قلبش می‌تپید و می‌خواست از قفسه سینه‌اش بیرون بزند. شروع کرد طرف خانه‌اش به دویدن. دود غلیظی همه جا را دربرگرفته بود. مردم وحشت‌زده هر سو می‌دویدند. هر کجا را که زده بودند خیلی نزدیک بود. به خانه‌اش رسید همسایه‌ها را اطراف آنجا دید. جیغ کشید و خودش را در میان دود و ازدحام مردم زد. هورا حیاط را آبپاشی کرده بود و داشت جارو می‌زد. سلیمه چادرش را زیر بغل زده بود؛ با دمپایی‌های حصیری که لخ‌لخ کف حیاط صدا می‌داد. این طرف و آن طرف می‌رفت. هورا همین طورکه خاک توی خاک‌انداز را درون سطل زباله می‌ریخت.
گفت: «ا..... نِه نَه اینقِدَر راه نرو، همین اِلان حیاط رو جارو زِدُم. دوباره خاک بلند میشهَ.»
سلیمه با کلافگی روی تخت‌،گوشه حیاط نشست.و شروع کرد،با بادبزن خودش را باد زدن.وجواب داد.
- اوه.... خِیله خوب تو هم، کارِت رو بکُن؛ ببینُم،‌ای کاکات هم نِیومَد.؟ رفت بِرام خِبَر بیاره.
هورا کنار مادرش نشست.باقیافه حق به جانبی دستش را در هوا تکان داد. گفت: «فکر کُنُم. با جا سمو رِفتَن؛ باز جلو شرکت نفت تیله بازی و الختر بازی....»
سلیمه در حالی که پر چادرش را از کمر باز می‌کرد و بروی شانه‌اش می‌انداخت. پرسید: «توخودت سیر کردی؟»
هورا لیوان آب و یک نفس سر کشید. جواب داد: «نِه! دِدَهَجاسم گفت.»
سلیمه همین طور لیوان را از او می‌گرفت. ادامه داد: «او از این حَرفا زیاد میزِنه، خودُمُ اکبَر رو فِرستادُمُ بِبینه. امشو  میان یا نه؟ ولی نمیدونُم برا چی دیر کِرده؟ در این زمان اکبر از راه رسید. ونفس زنان گفت:ها نِه نَه خبر گِرفتُم.»
سلیمه لیوان آبی را که به طرف دهانش می‌برد. پس کشید و پرسید: «خوب بگو چی شد؟»
اکبر نفس‌زنان در حالی که سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت، گفت: «هنوز کاظِمِو نیومِده، می‌گن لب مرز درگیریه، جلو نیروهای عِراقی رو گِرفتن. عِملیات دارن‌، میفِهمی؟ معلوم نی بیاد یا نه.»
مادرش لیوان آب را به او داد بخورد و نصیحت‌گونه سرش را دستی کشید و گفت: «خیله خوب به دِدَت چیزی نگی‌ها.. بلکُم تا شب خِبَری بشه. نِه نَه کاظم چیزی نگُفت؟»
اکبر سرش را تکان داد و ادامه داد: «اونا هم تو هول و ولاین، با کاکاش بصیر، تا سپاه رِفتَن چیزی گیرشان نیامِده.»
سرش را با محبت بوسید، ادامه داد: «باشه. پِسَرُم، بعد بوآت تو مرد این خونَه ای،یه وقت چیزی به لیلا  نگی‌ها...!همین‌طوری دلش مثله اسپند رو آتیشه.»
اکبر خندید ودر تایید حرف مادرش گفت: «خاطِرِت جمع، سینه مو مثل قبرستون اسراره، به کسی چیزی نمیگُم.»
بعد هم پشت کفش‌هایش را بالا کشید و پرسید. «مُگم اگه کاری نِداری. با محسنو و قاسم و باقی بِچه‌ها بِرُم جلو شرکت نفت الختر بازی.»
سلیمه با ناراحتی جواب داد: «گُفتُم اونجا نِرو، گیر میدَن.»
اکبر درحالی که می‌رفت، داد زد: «هیشکی به مو نمیتونه َچیزی بگه.»
***
تشک دوخته شده با پارچه‌های مل ملی را جمع کرد. ولای چادرشب چهارخانه زردوزی شده گذاشت. لیلا تا چشمش افتاد. دوید، یک طرفش را گرفت و گفت: «چیکار میکنی. نِه نَه؟ تِنها وَر نِدار.»
سلیمه خندید و جواب داد: «دارُمُ سی لیلا عزَیزُمُ رخت خواب عروسی آماده می‌کُنُم.»
بعد هم دست‌هایش را جلو لیلا گرفت و دو تا ملافه، یکی با گل‌های ریز قرمز ودیگری با گل‌های درشت آبی نشان داد.
ـ خوب سیل کُن. کدوم می‌پسندی؟ می‌خوام رو لِحافت عروسیت بِکشُم.
لحافت قرمز مخملی با دانه‌های ریز مروارید دوخته شده. وسط‌ هال پهن بود و به عروس چشمک می‌زد. اما قرمزی چشمهای مشکی لیلا، او را لو می‌داد.‌گریه کرده است. حتماً از نگرانی کاظم در خفا اشک ریخته بود.
هورا صورت گرد تپلش را بروی مخمل نرم آن کشید و گفت: «وای... چقِدَرَ نَرمَه.»
سلیمه داد زد: «پاشو ببینُم، سی کُن چطِوری ولو شوده روی لحافت؟»
لیلا به مادرش رو کرد و گفت: «نِه نَه چرا خودت رو اذیت میکُنی؟ اونا امشو نمیان. زن خالو رضا به مو گُفته بود. امشو کاظم با بچه‌ها سپاه لب مرز درگیری دارن.»
بعد صدایش را پایین آورد و ادامه داد: «شایَد اصلاً نِیاد.»
سلیمه جواب داد: «عزیزُمُ چرا نُفُس بد میزِنی. نا سِلامَتَی عروسی... ما که خِبَرَ نِداریم. شاید اومِده باشه.»
می‌خواست دل داری‌اش بدهد. می‌دانست کاظم بر نگشته است. دلش آرام و قرار نداشت. تندتند کار می‌کرد و به خاطر لیلا الکی ذوق و شوق نشان می‌داد.
خانم احدی دیروز تو حسینیه جلویش را گرفته و گفته بود: «سلیمه خانم، هوای دخترت رو داشته باش. بزار بیاد حسینیه، قاطی مردم، شاید دلش باز شد. قراره فردا از بیمارستان‌ها، لباس و پتوی رزمنده‌ها رو بیارن خونه ما تو حیاط، تا بشوریم. خانم‌های محل هر کسی نزری داره یا حاجت می‌خواد. می‌خوان بیان کمک، شما هم اگه خواستین بیاین. شاید خدا حاجتتون رو داد. مسافرتون سالم برگشت.»
سلیمه زیلوی کار دست زیبایی رو داخل مجمعه پهن کرد و رویش چند تکه لباس برای کاظم، از جمله دشاشه سفید دوخته شده توسط لیلا را گذاشت. مشتی نقل و شکلات رویشان پاشید. و با زر ورق خنچه‌اش کرد. صدایش رابلند کرد. وهورا را صدا زد.
ـ هورا نِه نَه، دورِت بگِردُم، بیا. از پستو بِرام کبکاب بیار. لیف خرما رو اونجا گذاشتُم. بِلَدی نَخ دورِش رو باز کُنی؟
ـ‌ها که بِلَدُم. کاری نِدارَه. برای خاطِر خواهَرم هر کاری میکُنُم. تا سَر و سامون بگیره.
ـ باریکلا، عروسی تو ببینُم.
هورا نخ کنفی دور لیف خرما را کشید وکاسه خرما را پر کرد وطرف خانه دوید. ظرف را گذاشت جلو مادرش.
ـ نِه نَه، مگم... مگه اکبر نِگُفت: کاظمو نیامده.
سلیمه اخمی کرد و لبش را به دندان فشار داد. یعنی ساکت باش. بعد ابرو بالا انداخت و اشاره کرد. به لیلا که مشغول مرتب کردن. رختخواب‌ها بود.
سقلمه‌ای به هورا زد وگفت: «هورا دُختِرو؟‌ای خُرماها ره تِمیز کن. چوبهاشانه بگیر.»
ـ کی، مو!
ـ نِه پَس مو، کارِت رو بُکُن.
سلیمه بغچه‌ای را باز کرد. ودسته‌ای پارچه مدقال، که لیلا به زیبایی رویشان گلدوزی کرده بود را درآورد.
و در حالی که با تحسین نگاه می‌کرد، گفت: «اینا چقِد قِشَنگه، اگه لو طاق چیده بشَنَ ده برابر نِما دارن.»
لیلا با حسرتی که در نگاهش بود. جواب داد: «چه فایده، بِلَدَ باشی بدوزی. ولی بلَد نباشی یارِت ره کنارِت نگهداری.»
سلیمه دست لیلا را گرفت و کنارش نشاند. دستی به سرش کشید و موهای تابدارش را که تا کمر می‌رسید. را نوازش کرد.  گفت: «ببین عزیزُم، عُمرُم، جونُم، عشق بِلَدی می‌خواد. مثلاً بلَدی از تو تلفُن بری پیشش، از پشت تلفُن چی؟ بلدی دو تا فوت کُنی یعنی دلُم برات تنگ شده.؟ بلدی تب کنه براش بمیری؟ دلتنگش که میشی، بلدی لیوان چاییش ببوسی؟ وقتی راه میره جاپا روی رد کفشاش بزاری. وقتی مَریض شُد بلدی تیمارش کنی؟ عشق بلدی می‌خواد، بلدی؟ می‌تونی، به خاطر خدا،ازش بگذری؟ اگه می‌تونی، باید به پاش صبر کُنی. پیر بشی، تاکه بمیری. می‌تونی؟» 
لیلا سرش را پایین انداخت و گفت: 
«ها که می‌تونُم. به قیمت جونوم بلد میشُم. میتونم به خاطرخدا ازش بگذرم.» 
دوباره سرش را بلند کرد و ادامه داد: 
«اِ خوب او موره، قالُم گذاشته. اخَه اینَم وقتیه که خودش رو گُم و گور کُنه؟»
سلیمه با مهربانی جواب داد: «خوب زِمانه جنگه، حتمی کاری بِراش پیش آمده. اگِر نه کاظمو کهِ، ازاین اخلاقا نِداشت.»
بعد هم از جا برخاست و کنار دیوار پشت چرخ خیاطی مارشالش نشست. دسته‌اش را گرفت و به چرخش درآورد. تور سفیدی، با گل‌های ریز برفی، به زیر دست‌هایش چین می‌خورد. و از جلو دوخته شده درمی‌آمد. بالاخره آخرین چین را هم داد.
از پشت چرخ بلند شد. تور زیبای آماده شده را بروی موهای بلند و فردار لیلا انداخت. سفیدی تور با سبزة چهره‌اش تضاد جالبی داشت. خصوصاً که چشمان شهلای سیاهی را قاب می‌گرفت.
سلیمه اشک شوق در چشمانش جمع شد.
ـ دورِت بگردوم. شیرینُم، مثل ماه شوِ چهارده میدِرَخشی.
در این لحظه دوباره صدای آژیر قرمز، بلند شد. همه بیرون دویدند. طولی نکشید که صدای انفجارهای پی‌درپی شیشه پنجره‌ها را به لرزه درآورد. گلدان بلوری بزرگی که بروی تلویزیون کمدی، گوشه خانه بود. 
بر زمین افتاد؛ شکست. و سلیمه دست‌هایش را بروی گوش‌هایش گذاشته بود و بچه‌هایش را صدا می‌زد...
***
ازدحام مردم را کنار می‌زد و جلو می‌رفت. از خانه‌اش تنها در چوبی نیمه سوخته مانده.که بروی دیواری خرابه چسبیده بود. با حالتی هیستریک جیغ می‌زد و خودش را بروی تلی از خاک می‌انداخت. هوای اطرافش را دود، گردوغبار و بوی گوشت سوخته پرکرده بود و نفس کشیدن را مشکل می‌کرد. وقتی به این می‌اندیشید که این بوی سوختة، گوشت بدن‌های بچه‌هایش است. بیشتر آتش می‌گرفت. آن‌قدر که تا ابد این شعله در دلش خاموش نمی‌شد. مشت، مشت خاک را بروی سرش می‌ریخت. و نوحه سرایی می‌کرد. حال خودش را نمی‌فهمید. دوست داشت. در یک بُعد زمانی دیگر می‌بود. زمانی که این اتفاق شوم نیفتاده بود. ناگهان تور خاکستری نیمه سوخته‌ای زیر دستش آمد. دیوانه‌وار شروع کرد. به کندن زمین، و مقطع خواندن.
ـ آی نورِدیدِه اوم کجایی؟ عروسی تهَ، باید حجله بیایی.
هورا، دختروقشنگُم توکجایی؟ بزیر سینه داغ زمینی؟ تو که خواستی سی عروسی دِستات حنا بگیری.
نِه نَه اکبر نباشی. پشتُم زمینه،امیدُم به رب العالمینَ..
در این زمان صدای پوتین‌های یک نفر که می‌دوید به گوشش رسید. سلیمه برگشت. کاظم بود. شیون سر داد.
ـ کجا بودی. چقد دیر اومدی تو، بیا که، عروست آماده رِفتن به حجله است.
کاظم دو زانوبر زمین افتاد. زبانش یارای حرف زدن نداشت. با بغض پرسید: «زبونم لال لیلای عزیزم، به زیرخاک!؟...»
بغضش شکست و غرور مردانه‌اش ریخت. داد زد و این شعر را خواند: «نِه نَه، لیلای مو، موهاش بلندَ، یکم فر داره، بد شانه میشه. اگه دیگه نره انگشتام لای موهاش، به قران دلُم دیوانه میشه. برایش انگشتر و عبا نیشان آوُردُم. قراره بعد عقد،هر روز ببینُم. جلوی پاش باید فدیه10 بِدُم.»
سلیمه سر تکان داد و ناله‌کنان گفت: «نِه نه، دیر آمدی داغت نبینُم.»