کد خبر: ۲۹۹۸۰۳
تاریخ انتشار : ۲۶ آبان ۱۴۰۳ - ۲۰:۰۵

شانه‌های ضریح تو

 
 
 مریم عرفانیان
سرم را بر ضریح طلایی‌ات می‌گذارم، تنها محرم رازِ دل دردمندم تو هستی.
 آقایِ من!
 گرمی اشک از روی گونه‌هایم فرو می‌غلتند؛ می‌دانم که در این دنیای بزرگ، شانه‌های ضریح تو مرهم زخم دل و واگویه‌هایم می‌شود.  عالمِ ملکوتی تو وسیع‌تر از دنیای مادی و کوچک من است. 
هرگاه در خیال به عالمِ ملکوتی‌ات گام می‌گذارم، می‌توانم تا انتهایش بدوم و بن بستی وجود نداشته باشد. 
در دنیایی که محصور آن گشته‌ام، آدم‌هایی ناشنوا هست که شانه‌هایشان را از بُخل و حسد تکیه‌گاه هیچ سری نمی‌کنند! 
دنیایی که محصور آن گشته‌ام، آدم‌های نابینایی دارد که غم‌ها را پشتِ نقابِ مُضحکِ دروغ به تمسخر می‌گیرند. آدم‌هایی ناتوان دارد که توانایی‌ام را هیچ می‌انگارند و تنها خویش را می‌بینند! آدم‌هایی که دل‌هایی از جنس سنگ دارند و خیالی از جنس نیرنگ!
 من کجای این ناکجاآباد ایستاده‌ام؟
 آقای من!
 تو رئوفی، به مهربانی تمام دل‌هایِ پاک و بی‌ریا!
 با من هستی، همیشه و همه حال نه فقط در مسجد و محرابِ نماز!
 آقای من!
 یاد تو در دل‌هایی است که به حق عاشقانه می‌تپند و به حقیقت‌‌پرستش می‌کنند؛ آن هم با یک فریادِ بلندِ یا خدا.
 خدایِ من، شنوای تمام ناشنیدنی‌هاست و آقایِ من، گویای تمام حرف‌های ناگفته است.
 آقای من!
 تو ناب‌ترین حقیقتِ دنیایِ منی و می‌دانم که نجوایِ دلِ غمگینم را بلندتر از هر فریاد می‌شنوی.
 نجوایی که در این نیمه‌شب؛ تنها مرهم غم‌های بی‌پایانم است.
 آقای من!
 شانه‌هایت به بلندای عبودیت می‌رسد، آن گاه می‌گذاری بندة ناچیزی چون من، هرقدر می‌خواهد به ضریحت تکیه کند و در خیال، با نوای معنوی‌ات آرام گیرد...