توکل و تفویض عارفان
بر اساس آموزههای وحیانی، امور معنوی و باطنی از جمله ایمان و توکل و تقوا دارای مراتب تشکیکی است که دست کم میتوان از سه درجه اصلی بر اساس سه درجه تقوا و یقین عام و خاص و اخص از آن سخن گفت. بنابراین، سیر و صیرورت در مسیر توکل چنان خواهد بود که شخص از مرتبتی وارد مرتبتی از توکل میشود که نهایت آن همانند حق الیقین در مراتب یقین خواهد بود.
به سخن دیگر، مؤمن در سیر و سلوک الی الله خویش، گام به گام بر معرفت او افزوده میشود و آن را در قالب عمل در زندگی به نمایش میگذارد.
پس از هر علمی، عملی صالح و از هر عمل صالح علمی پدید میآید؛ زیرا عمل صالح موجب تقوایی میشود که بستر علم متعالی را فراهم میآورد تا جایی که خدا معلم انسان متقی میشود، چنانکه خدا میفرماید:
و اتقوا الله و یعلمکم الله؛ تقوای الهی پیشه گیرید تا خدا افزون بر چیزهای دیگر به شما تعلیم دهد.( بقره، آیه 282)
پس هر چه تقوای الهی بیشتر شود و انسان از مرتبه تقوای عام به تقوای خاص و سپس تقوای اخص برسد، به همان میزان علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین تحقق مییابد که حقیقت علم و معرفت است.
بر اساس مراتب تقوای الهی و علوم الهی، توکل مؤمن تشدید میشود تا جایی که شخص به مرتبتی میرسد که از آن به توکل عالی با نام دیگری چون تفویض میرسد که فراتر از توکل اصطلاحی است؛ یعنی شخص به چیزی میرسد که دیگر به یک اعتبار نمیتوان از آن توکل نام برد، بلکه به جنسی دیگر به نام تفویض میرسد.
در مراتب عالی توکل، متوکل هیچ توجهی به اسباب ظاهری و موثرات ندارد، بلکه همه توجهش به مالکیت و ربوبیت خدا است. البته ممکن است از اسباب بهره گیرد، ولی تاثیر آن را در راستای مالکیت و ربوبیت خدا و مشیت و ارادهاش میداند. بنابراین، اگر عزم میکند و اسباب را به کار میگیرد بر این باور نیست که اسباب کارهای است، بلکه مسبب الاسباب است که تاثیرات را تحقق میبخشد و هدف را محقق میسازد.
پس استفاده از اسباب به معنای عدم توکل نیست، بلکه کسی اهل توکل نیست که برای اسباب، بدون مشیت و اراده الهی و مالکیت و ربوبیت خدا، تاثیری را قائل است و میپذیرد؛ اما کسی که اهل توکل است و اسباب ظاهری را همانند اسباب باطنی میداند؛ یعنی هیچ فرقی برای اهل توکل میان اسباب ظاهری مثل دارو با دعا نیست؛ چنانکه فرقی میان اسباب ظاهری با «کن فیکون» خدا نمیبیند؛ زیرا بر این باور است که «کن فیکون» خدا در همه هستی بر اساس مالکیت و ربوبیت برقرار است، خواه اسباب ظاهری باشد یا نباشد؛ زیرا آنچه «موثر» است، اراده و مشیت الهی است، پس: «لاموثر فی الوجود الا الله.»
البته رسیدن به سطح عالی توکل زمانی رخ میدهد که انسان در گام نخست به حقایقی چون علم، حکمت، قوت، قدرت، غِنی و مانند آنها از اسمای الهی اعتماد و باور دارد؛ پس میداند که خدا میداند و بر اساس حکمت عمل میکندو قوت و قدرت بر انجام دارد و هیچ جهل و عجز و بخلی برای خدا نیست و او میتواند هر چه را بخواهد بر اساس مصالح و حکمت انسان به او بدهد و کم نگذارد.
این مرتبت هر چند خوب است و عقل و برهان آن را اثبات میکند، ولی باید توجه داشت که گاه این پرسش مطرح میشود که اگر من به خدا توکل کنم، شاید به نتیجه نرسم؛ زیرا هر چند که خدا علم و بصیرت به احوال من دارد و غنی است و بخلی ندارد و همچنین عجز و ناتوان نیست، بلکه قوت و قدرت دارد، اما شاید بر اساس حکمت نباشد تا به من چیزی برسد و آمال و آرزوهای من بر آورده شود. اینگونه است که اعتماد به خدا ندارد و توکل او با شک علمی و تردید عملی همراه است.
اما کسی که واقعا اهل توکل است، میداند که هر چه برای انسان از خیر و شر برسد، در نهایت خیر مطلق اوست. بنابراین، اگر نتیجه گرفت یا نگرفت همه اینها به نفع و مصلحت اوست، پس توکل میکند حتی اگر به نتیجه ظاهری نرسد و حتی بر خلاف آن با ضد آرزو مواجه شود و ورق علیه او برگردد. با این همه چون اعتماد به خدا دارد و میداند که خدای مالک در مملوک خویش هر چه کند در قالب مالکیت در ملک است، نباید مصالح خود را ببیند؛ زیرا آنچه خدا مصلحت میداند، مصالح عام و کلی است. پس اگر مصلحت بنده هم نباشد، ولی مصلحت مالک و پروردگار است، به همان تکیه میکند و خود را به عنوان عبد در اختیار مالک و رب خویش میگذارد. پس باید گفت که حقیقت توکل چیزی جز فهم عناوینی چون مالک و رب و عبد و مملوک نیست.
اگر خدای مالک و رب، حتی بر خلاف عبد و مملوک کاری کرد، باز اهل توکل بر پیمان توکل خویش هستند؛ زیرا خود را نمیبینند و مالک را میبینند؛ یعنی آنچه مهم است، مصلحت مالک است نه مصلحت مملوک. اینگونه است که تفویض رخ میدهد و شخص خود را به مالک میبخشد تا هر چه در مملکت خویش بخواهد انجام دهد.
به سخن دیگر، گاه گفته میشود: «هر چه آن خسرو کند شیرین بود» پس اگر او مالک مملکت خویش است، هر چه کند بر اساس مصالح خویش و مملکت خویش است، حتی اگر در این میان نفعی به من عبدالله نرسد؛ زیرا مالک در ملک خویش عمل کرده و صلاح کار خویش داند. این نهایت توکل و تفویض در امور از سوی بنده مؤمن است.
بنابراین، اهل توکل حقیقی، بر این باورند که تصرف حق در موجودات به عنوان مالکیت و ربوبیت است.
آنان با قلب خویش میدانند که این حقیقت هستی است. بنابراین هر کاری که خدا کند در مقام مالکیت در مملکت خویش بر اساس ربوبیت و برنامهریزی کلان الهی است. پس عقل و قلب اهل توکل بر این حقیقت تاکید دارد که خود چیزی جز مملوک و عبد نیست.
باید توجه داشت همه اهل توکل حتی در سطح عالی، در یک سطح نیستند؛ زیرا برخی از اهل توکل حتی به اسباب تعلقی ندارند و دل آنان به مقام ربوبیت میآویزد و بدان اطمینان و اعتماد دارد. برخی دیگر، در مقام کثرت افعالی هستند و به اسباب توجه میکنند، اما هیچ اصالتی به آن نمیبخشند و آن را تنها زمانی کارساز میدانند که اراده و مشیت الهی بدان تعلق گرفته تا تاثیر بگذارد.
پس برخی از اهل توکل به مبادی توکل و اسباب در مقام کثرت افعالی توجه دارند، ولی برای آن اصالت نمیدهند، اما برخی دیگر حتی از مرتبت میگذرند و هیچ توجهی به مرتبه اسباب و کثرت افعالی ندارند.
* حسن سلطانی