نگاهی به فیلم «شهسوار»
شکلات تلخ در زرورقی تکراری!
محدثه میرحسینی
وقتی بناست در سینمای ایران یک فیلم که تا حدودی در جلب نظر مخاطب به موفقیتی نسبی دست یافته، به نسخههای دوم و سوم برسد، یکی از اتفاقاتی که معمولا رخ میدهد، این است که ملزومات و پیش نیازهای آن تدارک دیده نمیشود و همه چیز صرفا بر تکرارمؤلفههای فیلم اول و استفاده دوباره از نقاط قوت نسبیاش خلاصه و بسنده میشود. این همان اتفاقی است که برای فیلم شه سوار هم تا حدود زیادی رخ داده است.
اگر فیلم قبلی حسین نمازی یعنی شادروان را دیده اید، راه برای آشنایی و تجدید خاطره با آن فیلم نسبتا قابل قبول، در فیلم شه سوار فراهم است.
به نوعی تکرار و نقیض و تداعیگر فیلم قبلی حسین نمازی «شادروان» که حتی از همان خانه و لوکیشن استفاده شده و کاراکترها شباهت بسیاری با فضای فیلم قبلی دارند و روند قصه را هم با تغییرات و مختصاتی دیگر، هموار کرده و امتداد میدهند. فراهم آمدن
از پیش طراحی شده یا قضا و قدری فیلمی لحظات خوب و شیرین که محصول فضاسازی و اتمسفر آفرینی شادروانی و البته بازی خوب تیم بازیگری و کارگردانی است.
داستان از این قرار است که به دنبال درگذشت پدر خانواده در جریان برگزاری عروسی که چندبار بههم خورده است، خانواده او قصد پنهان کردن این خبر را دارند. آنهم با یک شعار اصلی جالب و بامزه: داستان یک ازدواج خرکی!
داستان شهسوار، روایتگر داستان یک خانواده است که در حومه تهران با پرورش گلهای خر، روزگار میگذرانند. اما فوت ناگهانی عموی خانواده باعث میشود برگزاری عروسی یک دختر ناشنوا، برای چهارمین سال متوالی با مشکل مواجه شود. اهل خانواده نیز با مخفی کردن جنازه و طراحی
یک نقشه ناجوانمردانه، برای ثروتمند شدن میکوشند.
شه سوار هم مثل شادروان فیلم کوچک
و نسبتا خوبی است که نقطه اصلی توفیقش در این تلاش سالم و قابل اعتناست که میکوشد حرفی را بزند که در حد بضاعت مضمونی و اجرائی و فرمیک خودش است و چه بسا فهم و اشراف نسبت به این موضوع، اصلیتر رمز موفقیت یک اثر سینمایی باشد که هست.
این خیلی مهم است که ما حد خودمان را بدانیم و به اندازه فهم و فکرمان سخن بگوییم و کاری را بر همان مایه و پایه به دست بگیریم و تلاش کنیم در حد وسعمان، به خوبی و شایستگی به سرانجام برسانیم.
اتفاقی که چه در شادروان و چه در شه سوار، تا حدودی رخ داده و فیلم را قابل تحمل کرده است.
از جمله محاسن فیلم میتوان به بازی نسبتا به اندازه و متناسب بازیگران با فضای نه چندان کمدی فیلم که بیشتر ممزوج با تلخی و واقعیتهای روزگار است اشاره کرد و نیز به میزانسن نسبی فیلم که البته با تسلطی که کارگردان در فیلم شادروان نسبت به آن روستا و محلهها و اتمسفرو آدمهایش پیدا کرده، توانسته به درجهای نسبی از یکدستی فضا و روایت منتهی شود.
اما اصلیترین مشکل فیلم در قصه است؛ پیرنگ و بالتبع وجه دراماتیک آن که به شدت بیرمق و کم بضاعت است و چه بسا همین امر هم باعث موقع دیدنش تصور کنیم این مایه از پیرنگ بیشتر مناسب فیلم کوتاه یا نیمه بلند است و کشش و پتانسل یک اثر
بلند سینمایی و داستانی را ندارد که البته ندارد.
وقتی چنین اتفاقی رخ میدهد باعث میشود فیلمساز برای رساندن حد فیلمش به حدود نود دقیقه استاندارد سینمایی، به اصطلاح به فیلمش
«آب ببندد» و چیزهایی را کش بدهد که پتانسیل کش آمدن را ندارند؛ مثلا خرده داستانکهای بیرمقی را با آدمهای فرعی،
هی وارد گود کند و در اجرا، با رنگ و لعاب دیالوگو موسیقی و شوخی و بذله پرانی و انواع کارهای دیگر، صحنه را مطول نماید که اولین دستاوردش از دست رفتن همان نیمچه رمق گره اصلی است و باعث میشود به شکل وارونه ای، همه چیز نتیجه عکس بدهد و فیلم را بیشتر و بیشتر از رمق و حرکت بیاندازد.
شه سوار میتوانست یک مینی سینمایی
یا فیلم نیمه بلند تلویزیونی جذاب از کار دربیاید و ایده مرکزیاش را بر تجربه و تسلط و شناختی که از «شادروان» به ارث برده بود، بار کند و اثر تازه را، خوشساختتر تحویل مخاطب دهد، که متأسفانه این راه نرفته و به جایش به مطول سازی و آببندی و کش دادن همه چیز دست زده و محصول نهائی هم شده یک شبه کمدی محزون و تلخ، که حتی برخی از تماشاگران را از این بابت، به گمان فریب و تدلیس و جا انداختن فیلمی در یک ژانر دیگر به جای ژانر کمدی، رهنمون میشود.
اتفاقی که باعث شده معدود لحظات جذاب و خوب و حتی شیرین فیلم مثل مونولوگ ابتدائی و فصلهای استفاده از خر در داستان، در کنار برخی دقتهای موردی در اجرای دکوپاژ فکر شده و میزانسن شایسته و درست فیلم هم به چشم نیاید و هدر برود.