کد خبر: ۲۹۳۹۵۶
تاریخ انتشار : ۲۷ مرداد ۱۴۰۳ - ۲۰:۲۱

مســیر بهشــت

 
 
مریم ابراهیمی شهرآباد
ساعت ۸ عصر بود که رسیدیم مهران. بعد از گذشت این‌همه سال، هنوز مثل شهرهای جنگ‌زده بود. سیلی صدام بر صورت شهر عمیق نشسته. نماز مغرب و عشا را در مسجدی نبش یک کوچه خواندیم که انتهایش منتهی بود به بیابان. جمعیت، در گوشه‌وکنار شهر موج می‌زد. ماشین را در یکی از پارکینگ‌ها گذاشتیم و کوله‌هایمان را برداشتیم و به سمت مرز رفتیم.
جمعیتی از پسرهای جوان جلوی گیت‌ها تجمع کرده بودند و یکصدا فریاد می‌زدند: «نه پاس داریم نه ویزا، می‌خوایم بریم کربلا...» دلم هری ریخت و ناخودآگاه اشک در چشم‌هایم دوید. گیت‌ها را یکی‌یکی رد شدیم و پاسپورت و ویزاها را نشان دادیم مُهر زدند و عکس‌هایمان را با چهرة واقعی‌مان تطبیق دادند. به آخرین گیت رسیدیم که سربازهای عراقی بودند. اهلا و سهلا گویان، مدارکمان را چک کردند، اجازه دادند قدم در خاکشان بگذاریم. 
چند موکب ایرانی در امتداد هم به زائرین شام می‌دادند، صدای مداحی اربعین فضای شب و بیابان و زیارت را بیشتر دلنشین کرده بود: «کنار قدم‌های جابر، سوی نینوا رهسپاریم، ستون‌های این جاده را ما، به شوق حرم می‌شماریم. شبیه رباب و سکینه، برای شما بی‌قراریم، از این سختی و دوری راه، به شوق تو باکی نداریم. فدایی زینب پر از شور و عشقیم، اگر که خدا خواست؛ به‌زودی دمشقیم.»
باد می‌وزید و گردوخاک بیابان را بر سروصورت جمعیت می‌نشاند. راننده‌‌های عراقی هر کدام نام یکی از شهرهای کشورشان را بلندبلند می‌گفتند. عده‌ای از جمعیت سوار ماشین‌هایی شدند که به کربلا می‌رفت. عده‌ای سوار ماشین‌های نجف؛ بعضی سامرا و ما سوار ماشینی شدیم که کاظمین می‌رفت... 
اذان صبح بود که رسیدیم کاظمین؛ دو گنبد طلایی چسبیده به هم از دور نمایان بود. چشم دوختم به زیباترین صحنه این شهر و زیر لب نجوا کردم و اشک ریختم. از ابتدای خیابان منتهی به حرم گیت بازرسی گذاشته‌ بودند. زن و مرد و کودک بازرسی می‌شدند و از گیت عبور می‌کردند. کنار خیابان مردم کوله‌هایشان را گذاشته‌ و نشسته‌ بودند کف آسفالت. خستگی راه در چهرة تک‌تک‌شان پیدا بود، از عرب و ایرانی و پاکستانی بگیر تا عده‌ای که به چهره‌های سفید و بورشان می‌خورد از اروپا آمده باشند. چقدر یکرنگ و یکدل شده بودند در این سفر. لباس‌های همه خاکی و جسم‌ها خسته اما روح‌ها پر می‌کشید در آسمان از این‌همه وحدت و یکدلی. شوق پیاده‌روی را در تک‌تک چهره‌ها می‌شد دید.
صحن تا در ورودی مملو از جمعیت بود. زنی با مانتوی مشکی بلند تا پشت‌پا؛ جلو آمد؛ یک پارچه زردرنگ روی بازویش نصب بود که با گلدوزی سبز نوشته شده «لبنان» و اشاره کرد بروم روی پتوی آن‌ها نمازم را بخوانم. دو مرد و یک دختربچه سه چهار‌ساله و یک دختر جوان روی پتو نشسته بودند. با دیدن من جمع‌تر نشستند. در فضائی که باز شده بود قامت بستم. پیشنهاد محسن این بود که اول برویم سامرا و بعد نجف و بعد هم ان‌شاءالله شروع پیاده‌روی به سمت کربلا... 
از رفتن به سامرا می‌ترسیدم؛ گفتم: «می‌شه سامرا نریم.» آن زمان احساسم این بود نیروهای داعش در اطراف جاده کمین کرده‌اند و به‌محض دیدن ماشین‌ها آن‌ها را به رگبار می‌بندند. محسن متوجه نگرانیم شد؛ گفت: «راه‌ها امنه خیالت راهت وگرنه نمی‌ذاشتن مردم برن. حشدالشعبی امنیت زائرا رو تأمین کرده نترس.»
 از یک بازار قدیمی رد شدیم و به گاراژ ماشین‌هایی رسیدیم که زائرین را به سمت سامرا می‌بردند.
پیرمردی یک دشداشه سفید بزرگ تا پشت‌پا پوشیده و یک چفیه با چهارخانه‌های قرمز و سفید روی سرش بسته بود، با لهجه عربی گفت: «سامرا...» 
ماشینش وَن بود. محسن کرایه را پرسید، نسبت به بقیه راننده‌ها منصفانه‌تر بود. سوار شدیم. ۵ دقیقه کمتر طول کشید تا صندلی‌های ون پر شدند و راننده حرکت کرد. 
آفتاب اول صبح دشت را روشن کرده بود و دیگر می‌شد بیابان‌های اطراف را رصد کرد و رد پای داعش را دید. سنگرهایی که وسط و دو طرف جاده درست کرده بودند با گلوله‌های خمپاره منهدم شده بود.
 به امامزاده سید محمد که رسیدیم هوا کم‌کم از گرم تبدیل به داغ شد، راننده نگه داشت و با زبان فارسی دست‌وپاشکسته حالی‌مان کرد نیم ساعت برویم زیارت و بعد برگردیم... طبق سفارش راننده سریع زیارت کردیم و برگشتیم. 
دو نفر از همسفرانمان هنوز نیامده بودند، چهل‌دقیقه‌ای شد که منتظرشان بودیم، راننده عصبانی شده بود محسن هم‌. یکی از همسفرانمان شمالی و اهل بابل بود. محسن به او گفت: «عجب آدمای بی‌ملاحظه‌ای هستن، نمی‌گن تو این گرما منتظرشونیم؟» مرد شمالی سری به علامت تأسف تکان داد. 
در این فاصله، من سرم را به پشتی صندلی تکیه داده و از پنجره چشم دوخته ‌بودم به بیابان‌های اطراف.
 ذهنم رفت به سال ۶۱ هجری، در تصورم زنان و کودکان عربی را می‌دیدم که با پای پیاده ‌روی ریگ‌های داغ بیابان قدم می‌گذارند، خاری در پای دختربچه‌ای فرورفته، زنی قد خمیده، دختر را در آغوش می‌گیرد و عربی قربان‌صدقه‌اش می‌رود، مقصدشان نینواست، به زیارت مرقد کسی می‌روند که دهم محرم‌الحرام در بیابان نینوا سرش را بر سر نی کردند. جلوتر از گروه زن‌ها عده‌ای مرد سوار بر اسب با لباس‌های قرمز، نیزه‌دارند، روی ‌نیزه‌ها سرهای بریده را جلوی چشم زنان و کودکان به چپ و راست می‌برند و قهقهه سر می‌دهند، با این تصویرسازی‌ها صورتم خیس از اشک شده بود و انتظار، حوصله‌ام را سر نمی‌برد. با صدای همسرم به خودم آمدم.
 دو همسفرانمان برگشته بودند، همه به آنها اعتراض کردند، مرد بابلی به زبان مازندرانی گفت: «برار ۴۰ دقیقه هست منتظرتونیم.» ظاهراً در صف غذا بودند. چهره‌هایشان دلم را به رحم ‌آورد. رنگ‌ورو پریده با صورت‌های پرچین و چروک و دستانی پینه‌بسته. حدس می‌زنم یا کارگر بودند یا کشاورز. به لهجه لری از محسن و مرد بابلی عذرخواهی کردند.
 ون تکان‌های شدیدی ‌خورد و از جا کَنده ‌شد. راننده پایش را روی گاز گذاشت. محسن هنوز داشت دربارة بی‌ملاحظگی آن دو مرد صحبت می‌کرد، مرد بابلی متوجه عصبانیت و دلخوری محسن شده بود، محسن را به آرامش دعوت کرد و گفت: «زائر امام حسینن زیاد خودت رو ناراحت نکن سفر و زیارت این چیزا رو هم داره.» موضوع صحبتشان دیگر عوض شد و دربارة خدماتی که عراقی‌ها در اربعین برای زائرها انجام می‌دهند، گفت‌وگو کردند.
اذان ظهر بود که به سامرا نزدیک شدیم. ماشین از جاده آسفالت وارد شانة خاکی شد و رفت سمتی که پارکینگ بود. نگه داشت، راننده به عربی و فارسی جملاتی گفت، یعنی اینکه از این‌جا به بعد دیگر نمی‌گذارند ماشین‌های شخصی بروند. یا باید پیاده برویم و یا سوار اتوبوس شویم، راننده شمارة موبایلش را هم به مسافران داد، قرار شد بعد از اذان مغرب همگی بیاییم کنار ماشین تا با همین ماشین به نجف برویم‌. محسن گفت کوله‌هایمان را در ماشین بگذاریم، دلم شور می‌زد مخالفت کردم؛ اما محسن ترسم را جدی نگرفت. بدون کوله‌هایم از ون پیاده شدیم. آفتاب بر فرق سرمان می‌تابید. هوا شرجی بود و دم داشت. اتوبو‌س‌ها پشت‌سرهم ردیفی ایستاده بودند و به‌محض پر شدن حرکت می‌کردند... 
 سوار یکی از اتوبوس‌ها شدیم. تقریباً از یک کیلومتر قبل از حرم گیت‌های ایست و بازرسی را برپا کرده بودند. به فاصله هر ۵۰ متر یک گیت بود. در و دیوار شهر مثل شهر ارواح خودنمایی می‌کرد. مغازه‌‌های دیوار سوخته و در و پنجره شکسته. خانه‌هایی که سقف‌هایشان مثل تلی از خاک پایین آمده بود. هرچه چشم می‌چرخاندم مردم شهر را ببینم، کسی نبود جز زائرینی که از گیت‌ها رد می‌شدند و در خیابان تجمع کرده بودند. انگار شهر خالی از سکنه بود. نگاهم گره خورد به گنبد و گلدسته‌هایی که غربتشان از آن فاصله حس می‌شد... آخرین ایست و بازرسی منتظر محسن ماندم.
با هم وارد حرم شدیم. خادم‌ها ایرانی بودند. به این فکر کردم که بعد از اربعین این مکان چقدر غریب و خالی از زائر می‌شود. 
رواق رو‌به‌روی ضریح پر از جمعیتی بود که از فرط خستگی روی کیف‌ها و ساک‌هایشان خوابیده بودند. اطراف ضریح دور زدم و بی‌اراده برای مظلومیت ائمه آرمیده در این مکان اشک ریختم... 
چقدر دلم می‌خواست شب را در سامرا بمانیم. زائران داشتند حرم را ترک می‌کردند. دیگر زائر جدیدی وارد حرم نمی‌شد. ما هم باید کم‌کم می‌رفتیم، چیزی به مغرب نمانده بود. جمعیت حرم تقریباً نصف شده بود. اکثر زائرین به نجف رفته بودند. لحظة وداع با حرم سامرا فرارسید، چشم دوختم به گنبد و گلدسته‌ها، احساس کردم راه به آسمان دارد و دعایت را می‌رساند به آن بالاها جایی که فقط استجابت و است و بس. برای خودم روضه‌خوانی شدم و در ذهنم امام‌زمان را مخاطب قرار دادم: «غربتتون رو باید از حرم پدرتون و جدتون دید، توی این شهر سوت‌وکور بدون زائر و خادمی، چقدر به شما اهل‌بیت ظلم شده.» 
نگاهم را هنوز از گنبد برنداشته بودم که صدای روضه‌ای به زبان عربی بلند شد، محسن گفت: «باید زود بریم قبل اذان مغرب باید پارکینگ باشیم.» دلم نمی‌خواست از حرم سامرا بیرون بیاییم. حزنش، غربت و مظلومیتش حال دلم را منقلب کرده بود. 
باید می‌رفتیم؛ ولی انگار پاهایم به زمین میخکوب شده بود، احساس می‌کردم رفتن از این حرم مساوی‌ست با یک‌زمان نامشخص که اگر بروم دیگر معلوم نیست آیا در ادامة عمرم بتوانم بیاییم یا نه. محسن اما عجله‌ داشت گفت برویم وگرنه از ماشین جا می‌مانیم. 
بیرون از حرم تریلی‌ها زائرین را سوار می‌کردند و می‌بردند تا گاراژ ماشین‌ها. جمعیت هجوم آورده بود سمت تریلی. محسن با یک حرکت بالا پرید. جمعیت فشار آورد و نتوانست خودش را کنترل کند، پرت شد عقب، نتوانستم به او نزدیک شوم، محسن هم ناچار از بالای تریلی پایین پرید. دستش را دورم حائل کرد و از بین جمعیت بیرون رفتیم. هر دو استرس گرفتیم که از ماشین جا نمانیم. تریلی در کسری از ثانیه پر شد. حرکت کرد و پیچید در جادة منتهی به پارکینگ ماشین‌ها. 
یک تریلی دیگر آمد، هنوز نایستاده جمعیت هجوم برد. جوان‌ترها حین حرکت می‌پرند بالا، محسن گفت: «شلوغه نمیتونی سوار شی.» مستأصل و ناامید نشستیم لبة جدول خیابان و چشم دوختیم به دو گنبدی که مثل خورشید در دل شب می‌درخشیدند... 
یک ساعت از اذان مغرب گذشته بود که پلیس عراق آمد. معترضانه به محسن گفتم: «بهت گفتم کوله‌هامون رو از تو ماشین برداریم گوش ندادی.» محسن به‌هم‌ریخته بود، دستش را در موهایش فروبرد، انگار که دنبال راه‌حلی باشد، نگران و مضطرب گفت: «پاسپورتامون کارتای بانکی همه تو کوله‌م بود. چه بدبختی‌ای گرفتار شدیم.» 
چند اتوبوس آمد. پلیس عراق زائرین را مجبور کرد که به صف بایستند. همه به‌نوبت سوار شدیم. 
جلوی پارکینگ ماشین‌ها پیاده شدیم. در دل بیابان و تاریکی، با خودم گفتم: «از بین این‌همه ماشین ون رو چطوری پیدا کنیم؟» بین ماشین‌ها راه می‌رفتیم و داخل همة ون‌ها را تک‌تک نگاه می‌کردیم؛ بلکه چهرة همسفرانمان را ببینیم. همة قیافه‌ها خسته‌وکوفته و منتظر حرکت ماشین. به آن‌ها غبطه می‌خورم، در دلم می‌گویم: «ای‌کاش ما هم الان سوار ماشینمون بودیم و توی راهِ نجف.»
در ذهنم تصور می‌کردم که بدون پاسپورت و ویزا و پول چطور به سفر ادامه دهیم. خودم و محسن را می‌دیدم که سینه‌کش جاده را گرفته‌ایم و پیاده داریم رو به نجف می‌رویم؛ شب است و ظلمات، به‌زور خودمان را روی پا نگه داشته‌ایم. می‌رسیم به سنگرهایی که داعش در اطراف جاده ساخته، قلبم شروع می‌کند به تند زدن که ناگهان یک دسته تفنگدار با لباس‌های پاکستانی و پرچم‌های سیاه از دو طرف جاده می‌ریزند جلوی ما. در تاریکی چشم دوخته‌ام به محمد رسول‌الله‌ای که با خط سفید کج‌وکوله وسط پرچم سیاه نوشته شده. لولة تفنگشان را می‌گذارند پشت گردن من و محسن. می‌گویند که بنشینیم روی آسفالت و دست‌هایمان را بگذاریم پشت سرمان، می‌خواهند چشم‌هایمان را ببندند. من نفسم می‌گیرد به سرفه می‌افتم، کبود می‌شوم، مچاله می‌شوم، داعشی تفنگدار با لوله تفنگ به قفسه سینه‌ام می‌کوبد، نفسم حبس می‌شود.
با ساختن این تصاویر در ذهنم، صحنه‌هایی از فیلم به‌وقت شامِ حاتمی‌کیا یادم آمد، تن اسرا لباس نارنجی کرده‌اند و با شمشیر بالای سرشان ایستاده‌اند، سنگینی شمشیر را روی گردنم حس می‌کردم، یادم می‌آید موقع دیدن این سکانس از فیلم به‌وقت شام، چقدر‌گریه کردم. دوست نداشتم به افکارم ادامه بدهم، پلک‌هایم را محکم روی‌هم فشردم و گفتم: «برید گم شید افکار مزاحم» 
محسن اعصابش حسابی به‌هم‌ریخته بود، به هر ماشینی که می‌رسید ماجرای جا ماندنمان را دست‌وپاشکسته به عربی برای راننده تعریف می‌کرد تا بلکه کسی بتوانند کمکی کند. به محسن گفتم: «ای‌کاش نماز می‌خوندیم.» سری به علامت تأیید تکان داد. او هم خسته و درمانده شده. رسیدیم به انتهای گاراژ، جایی که با سیم‌خاردار گاراژ را از بقیه بیابان جدا کرده بود. دوتکه کارتن که روی خاک افتاده بود. انگار قبل از ما کسی آنجا نماز خوانده بود. یک‌تکه سنگ به‌جای مُهر روی کارتن گذاشتم «الله‌اکبر» گفتم و چشم دوختم روبه‌رویم، تاریکی محض بود... 
نمازم را تمام کردم؛ محسن کنار یک اتوبوس قدیمی ایستاده بود، بلاتکلیف اطراف را نگاه می‌کرد، نزدیکش شدم و گفتم: «به شمارة راننده زنگ زدی؟» انگار به ذهن خودش نرسیده بود، سریع دست در جیب پیراهنش برد و یک‌تکه کاغذ را بیرون آورد. مرد جوانی داشت با موبایل عربی صحبت می‌کرد، محسن منتظر ماند تا مرد تلفنش تمام شود بعد شماره موبایل راننده ون را نشان داد، مرد جوان یک دشداشه مشکی تا پشت‌پا پوشیده و یک شال سیاه انداخته بود دور گردنش. محسن با عربی دست‌وپاشکسته به او حالی کرد که ما از ماشینمان جا مانده‌ایم و می‌خواهیم برویم نجف و این شماره راننده‌مان است. پسر جوان شماره راننده را در موبایلش وارد کرد. سلام غلیظی گفت. چند جمله عربی صحبت کرد. نشانه جایی که ایستاده بودیم را داد، ورودی پارکینگ کنار یک درب حلبی بزرگ. تلفنش را که قطع کرد حالی‌مان کرد که راننده همین‌جاست و نجف نرفته.
محسن نفس عمیقی کشید و خدا را شکر کرد، من هم خدا را شکر کردم و زیر لب گفتم: «یا امام حسین ممنونم ازت.» محسن گفت: «تا راننده بیاد منم نمازم رو بخونم» 
چند دقیقه بعد ون جلوی پایمان ایستاد. پیرمرد راننده عصبانی و ناراحت بود. خدا را شکر کردم که به خیر گذشت. اول محسن و بعد من سوار شدیم. صندلی جلو نشستیم. پشت سرمان همان دو مردی نشسته بودند که ظهر در امامزاده سید محمد منتظرشان بودیم. به محسن نگاه کردم انگار شرمنده شده بود. سرش را پایین انداخت غرق در سکوت بود. من هم سرم را می‌چسباندم به شیشه ماشین و چشم دوختم به بیابان تاریک. 
ساعت ۱۲ شب بود که رسیدیم نجف. محسن طاقت نیاورد موقع پیاده‌شدن از آن دو مرد معذرت‌خواهی کرد و به پیرمرد راننده گفت که حلالمان کند. مرد بابلی جلوی در ون ایستاد تا با محسن خداحافظی کند. دو ضربه روی بازو محسن زد و گفت: «کارت درسته حاجی.» 
هر دو گرسنه و خسته‌ بودیم دلم یک جا زیر کولر می‌خواست و یک پارچ شربت آب‌لیموی خنک. وارد خیابان منتهی به حرم شدیم. یک موکب تقریباً بزرگ دیدیم محسن گفت: «بریم این‌جا اگه جا بود بخوابیم.» موکب از وسط به دو قسمت تقسیم شده بود؛ یک قسمت برای زن‌ها و دیگری برای مردها. محسن گفت: «بعد نماز صبح میام صدات می‌زنم بیا بیرون.» 
همان جا جلوی در، گوشه‌ای کوله‌ام را در آوردم و گذاشتم زیر سرم و دراز کشیدم. چشم‌هایم را روی‌هم گذاشتم به این فکر کردم اگر ماشین را پیدا نمی‌کردیم بدون پاسپورت و پول در این کشور غریب چه باید می‌کردیم، ته دلم قرص می‌شود که این خاندان، خانوادة کَرَمند، زائرین حرمشان را به حال خود رها نمی‌کنند...