و جمعهای که بیایی، تمام عرش خدا به سمت خاک سرازیر میشود، برگرد(چشم به راه سپیده)
نگاه فاطمه(س)
امید آمده، امیدوار میمانم
به ذوق آمدنش بیقرار میمانم
نوید صبح رسیده، شبیه دست سحر
برای بدرقه شام تار، میمانم
چنان به شوق عبورش نشستهام که اگر
جهان خزان بشود، من بهار میمانم
کنار میکشم از هرچه غیر اوست ولی
میان معرکه انتظار میمانم
دهید مژده به یاران، بهار نزدیک است
به سر رسیدن این انتظار، نزدیک است
نگاه فاطمه از چشمهای او پیداست
نبی خصال و علی صولت و حسن سیماست
صدای خون خدا میرسد ز حنجرهاش
شکوهمند شبیه شهید کرب و بلاست
اگرچه همنفس ذوالفقار میآید
ولی به رنگ لطافت، به رنگ مهر و وفاست
درست مثل علی رحمتیست بیپایان
درست مثل علی جلوهای ز خشم خداست
طلوع میکند آن ماهِ چارده معصوم
ظهور، مشرق امروز یا همین فرداست
دوباره قاصدکی روی شانه باد است
قرار منتظران نیمههای خرداد است
محمد بختیاری
تبر به دوش بتشکن
چه روزها که یک به یک غروب شد، نیامدی
چه اشکها که در گلو، رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بتشکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خستهایم و دل شکستهایم، نه
برای عدهای، ولی چه خوب شد نیامدی!
تمام طول هفته را در انتظار جمعهام
دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد نیامدی
مهدی جهاندار
پردهدار عالم
خورشید رخ مپوشان در ابر زلف، یارا
چون شب سیه مگردان روز سپید ما را
ما را ز تاب زلفت افتاد عقده بر دل
بر زلف خم به خم زن دست گره گشا را
فخر جهانیان شد ننگ صنمپرستی
جانا ز پرده بنمای روی خدانما را
ای آشکار پنهان برقع ز رخ برافکن
تا جلوهات ببینم پنهان و آشکارا
بیجلوهات ندارد ارض و سما فروغی
ای آفتاب تابان هم ارض و هم سما را
بازآ که از قیامت برپا شود قیامت
تا نیک و بد ببیند در فعل خود جزا را
ای پردهدار عالم در پرده چند مانی
آخر ز پرده بنگر یاران آشنا را
بازآ که بیوجودت عالم سکون ندارد
هجر تو در تزلزل افکند ماسوی را
حاجت به تست ما راای حجت الهی
آری به سوی سلطان حاجت بود گدا را
عمری گذشت و ماندیم از ذکر دوست غافل
از کف به هیچ دادیم سرمایه بقا را
ما را فکنده غفلت در بستر هلاکت
درمان کن ای مسیحا این درد بیدوا را
ای پردهدار عالم در پرده چند پنهان
بازآ و روشنی بخش دلهای باصفا را
فؤاد کرمانی
بیتهای سر به دار
بیا باغ و گل بیقرار تو اند
شب و پنجره وامدار تو اند
در این بغض و تردید و ناهمدلی
دل و دیده در انتظار تو اند
غزل را بگو بیقراری بس است
که این بیتها سر به دار تو اند
نشان یقینی در آن کوچه باغ
بیا کوچهها بیقرار تو اند
درختان همه ارغوانی شدند
شهیدی ز خون و تبار تو اند
به آن سیصد و سیزده تن عزیز
که فرمانبر و رازدار تو اند
اگر بغض و تردید و ناهمدلی است
همه عاشق بیشمار تو اند
فریده یوسفی زیرابی
قبله گلها
میآید آن که دلش با ماست
دنیا به خاطر او برپاست
آن کس که قامت رعنایش
قد قامت همه گلهاست
یک بینهایت بیتفسیر
یک بیشباهت بیهمتاست
اینجا و هرچه به هر جا هست
با یک اشاره او زیباست
پایان این شب بیمهری
حبلالمتین جهان آراست
میآید آن که به شهر عشق
از عاشقان جهان پیماست
نامش همیشه و تا تاریخ
شورآفرین و امید افزاست
مهدی تقینژاد
دیر میشود، برگرد
برای آمدنت دیر میشود، برگرد
زمان ز پرسه زدن سیر میشود، برگرد
در انتظار تو با کولهباری از وحشت
زمین دوباره زمینگیر میشود، برگرد
برای روشنی چشم آسمان، خورشید
میان چشم تو تکثیر میشود، برگرد
همیشه جای تو در لحظههایمان خالیست
غروب جمعه که دلگیر میشود، برگرد
و جمعهای که بیایی، تمام عرش خدا
به سمت خاک سرازیر میشود، برگرد
نگار جمشیدنژاد