کد خبر: ۲۸۳۶۴۰
تاریخ انتشار : ۰۲ اسفند ۱۴۰۲ - ۲۱:۴۵

دل‌مرده‌ام، قبول، تو اما مسیح من یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن (چشم به راه سپیده)

 
یک دامان ستاره 
عمرم تمام گشت ز هجران روي تو
ترسم شها به خاك برم آرزوي تو
با آنكه روي ماه تو از ديده شد نهان
عشاق را هميشه بود ديده سوي تو
خورشيد چهره‌ات چو نهان شد ز چشم خلق 
شد روزشان سياه از اين غم چو موي تو
دامن پر از ستاره كنم شب ز اشك چشم
چون بنگرم به ماه و كنم ياد روي تو
گردش به باغ بهر تماشاي گل بود
گل‌هاي باغ را نبود رنگ و بوي تو
همچون مسيح جان به تن مردگان دمد
گر بگذرد نسيم سحرگه ز كوي تو
تا كي ز هجر روي تو سوزيم همچو شمع
شب‌ها به ياد روي تو و گفت‌وگوي تو
رحمي به حال «شاهد» از پا فتاده كن
تا كي بهر ديار كند جست‌وجوي تو
شهيد حسين شاهد
در رکاب تو 
بیا وَ گرنه در این انتظار خواهم مرد
اگر که بىتو بیاید بهار، خواهم مرد
به روى گونه من،‌ اشک سال‌ها جارى است 
و زیر پاى همین آبشار، خواهم مرد
نیامدى و خدا آگه است، من هر روز 
به ‌اشتیاق رخَت چند بار خواهم مرد
خبر رسید که تو با بهار مىآیى 
در انتظار تو، من تا بهار خواهم مرد
پدر که تیغ به کف رفت، مژده داد که من 
به روى اسب سپیدى، سوار خواهم مرد
تمام زندگى من در این امید گذشت 
که در رکاب تو با افتخار خواهم مرد
پدر که رفت به من راستْ قامتى آموخت 
به سان سَرو سَهى، استوار خواهم مرد
محسن حسن‌زاده لیله کوهى
بهار رؤیا 
تو آفتاب یقینى، بهار رؤیایى 
طراوت گل سرخى، نسیم صحرایى
تو ابر منقلب چشم‌هاى پرهیزى 
تو قطره قطره باران ناشکیبایى
تو فصل رویش عشقى، نگاه مجنونى 
تو آبشار صمیمیتى، تو لیلایى 
تو نرم و سبز و لطیفى، تو موج احساسى
تو روح پاک مسیحى، تو دست موسایى
تو لحظه‌هاى خوش خاطرات شیرینى 
تو باغ عاطفه‌هایى، امید فردایى
تو جلوه سحرى، آبروى انسانى
تو نور روشن صبحى، تو جام صهبایى
تو گرم باده عشقى، بهار زیستنى
تو شور و شوق شقایق به دشت دل‌هایى
تو شعر خواجه شیراز و شمس تبریزى
تو معنى کلمات همیشه زیبایى
محمد عزیزى
برگرد 
سرسبز‌ترین بهار برگرد
ای صاحب ذوالفقار برگرد
این جمعه گذشت بی‌تو مولا
مردیم ز انتظار برگرد
شب‌های سه‌شنبه جمکران باش
حتما سر آن قرار برگرد
دلگیرم از این قبیله عمریست
من خسته‌ام ‌ای سوار برگرد
مانند کویر تشنه‌کامم
یک بار فقط ببار برگرد
با دست خودت امید را باز
در سینه من به‌کار برگرد
بهزاد پودات
كي مي‌آيي؟
اي آيه دوازده سوره «زمر»!
كي مي‌رسي و مي‌زني انگشت را به در؟
بي‌تو هميشه جمعه تقويم رنگ سرخ
يعني كه دل بدون تو خون مي‌شود دگر
گرچه چپ است خواب زن اما دم سحر
من خواب ديده‌ام كه تو مي‌آيي از سفر
ديدم شبي به باغ دعا پا گذاشتي
پا روي چشم‌هاي من - اين سيب‌هاي تر-
سر مي‌رسي و با همه تقسيم مي‌كني
لبخند و آشتي، گل و آئينه و شكر
من فكر مي‌كنم كه در آن شب رسانه‌ها
آئينه پخش مي‌كند از صحنه خبر
بعدش دو تا فرشته كه اعلام مي‌كنند:
«خوش آمدي به شهر من اي غايب از نظر»
آن وقت پابرهنه سر كوچه مي‌دويم
آن‌گاه دسته دسته سراسيمه، در به در
رزيتا نعمتي
ظهور خواهد کرد
خدا ‌اشاره کند او ظهور خواهد کرد
کسی که قلب زمین را صبور خواهد کرد
کسی که مثل کسی نیست جمعه می‌آید
و این به ذهن شما هم خطور خواهد کرد...
؟؟؟؟
آقاي سبز!
آقاي سبز! كاش مرا شعله‌ور كني
روح مرا بگيري و زير و زبر كني
اينجا كه سايه‌ها همه خنجر كشيده‌اند
تو دست‌هاي سبز خودت را سپر كني
اي بارش هميشگي لحظه‌هاي خوب
اي كاش چشم‌هاي مرا نيز،‌ تر كني
حالا چه مي‌شود كه بزرگ پرعاطفه
يك شب به شهر كوچك من هم سفر كني؟
يخ بسته روح حادثه و شعر در دلم
آقاي سبز كاش مرا شعله‌ور كني
شيما تقيان‌پور