به مناسبت هفتمین روز رحلت آیتالله مهدویکنی
وداع با استاد
سهشنبه بود که با برادرم قرار گذاشتیم که پنجشنبه به ملاقات آیتالله مهدوی برویم و گرد روزگار را با دیدن روی استاد اخلاق از دل بزداییم و دوباره خود را در معرض حضور پاک او قرار دهیم و در هوای او نفسی تازه کنیم و ذخیرهای برای آخرتمان که دیدن علما عبادت است. او که قریب پنج ماه بود که نفسش به شماره افتاده و نفس مریدانش نیز. که دلی در گرو استادشان دارند و دستی بر آسمان. مریدانی که قدرشناسی را از خود او آموختند که با وجود کهولت سن و نزاری تن و سختی حرکت باز هم برای سالگرد استاد خود خمینی کبیر(ره) به محضر او رفت و رسم شاگردی به جا آورد و از مرقد او بود که مهیای سفر آخرت گردید.
به پنجشنبه فکر میکردم و وعده دیدار که خبری آرامش و شوقمان را پریشان کرد و آرزومان را برباد داد که نفس آیتالله از شماره ایستاد و استاد راحت شد و از بیماری سخت نجات یافت و به دیار باقی شتافت. و گویی که شهر خالی از رندان شده و شاید این باشد ترجمه ثلمه در اسلام که پشت مردم سرد میشود و احساس غربت میکنند و گویی پدری از دست دادهاند که جبران نمیشود و پناهگاهی از بین رفته که احیا نمیشود. خدا سایه مرادمان را مستدام کند که نگاه به او و نگاه او موج آرامش به دلهامان روانه میکند و خدا را شکر که مرادمان هست اگر استاد رفت.
روز پنجشنبه که روز ملاقات بود رسید و ما به جای بیمارستان به دانشگاه تهران رفتیم. هر چند که قرار بود نفس گرم استاد به ما برسد ولی افسوس که ما به تن سرد او رسیدیم و همچون وقتی که زنده بود و به او اقتدا میکردیم این بار نیز در جلو صفوف بود ولی ما به آقا اقتدا کردیم و برای آیتالله نماز خواندیم و چقدر هوای تهران سنگین شده بود بدون او. با فضایی اندوهناک و پر از افسوس. کسانی بر پیکر آیتالله حاضر بودند که چندی پیش او را رنجانده بودند. کسانی هم خود را راحت کرده و چون قبلاً که دل آیتالله را آزرده بودند، ترجیح داده بودند دیگر روح او را نیازارند و به پای تابوت چوبینش نیایند تا شرط مروت را نیز همچون فتوت به فراموشی سپرده باشند.
بگذریم، آقای پیرمان آمد. با غمی در چهره از فراق رفیق و یاری که از او جز خیر چیزی ندیده بود و آقا این را سه بار در پیشگاه خدا و شاگردان استاد و مردم شهادت داد «اللهم انا لا نعلم منه الا خیراً» و صدای آقایمان چه غمناک شده بود. ما هم تکرار میکردیم مثل آقا ولی نمیدانم آنها که «نصایح» استاد نخوانده و به خیرخواهی او گوش نداده بودند به جای این تکبیر نماز چه خواندند. در کنار آقا پیرمرد تکیده تن دیگری بود که یار قدیمی و یادگار قدیمیهای انقلاب است آیتالله جنتی. ناخودآگاه تصویر استاد سفر رفته و آیتالله جنتی به یادم آمد. آیتالله مهدوی چه صمیمانه دست بر شانه این مرد باصفا و یار قدیمی گذاشته بود و گویی از گذشتهای دور و سخت تاکنون که دورانی است سختتر خاطرات مشترک و نگفته بیشماری دارند و هر دو میخندیدند به آرامی. به همان آرامی که استاد پنج ماه در کنج بیمارستان آرمیده بود و چشم امیدش به تقدیر خدا و اکنون که در تابوت سرد آرام گرفته آقا برای او دعا میخواند که «ان کان محسناً فزد فی احسانه» و آیتالله جنتی انگار پیرتر شده بود و ما به غیر از اشکی که با صدای حزین دعای آقا در چشمانمان جا به جا میشد چیزی نمیشنیدیم و صدای بغضی که گاهی از گلوی عاشقی سر باز میکرد. نماز تمام شد و همه گرد تابوتش حلقه زدند از چپ و راست گرفته تا مستقل و وابسته. پیکر این عالم ربانی و این سیاستمدار صادق دوباره همچون دورانی نه چندان دور حلقه وحدت بود ولی ای کاش در دوران حیات او این وفاق میبود ایکاش.
اکنون نیز ما ماندهایم و سخنان ساده و صمیمانه او و اندیشه صادق و راهی که سالها طی نمود تا به ثمر نشست و میراثی گرانبها که باید قدرش را شناخت و غنیمتش شمرد. خدا او را با اولیائش محشور فرماید و ما را نیز در زمره کسانی که پیرو عالمان ربانیاند و در راه دین مجاهده میکنند.
محمدهادی صحرایی