یک شهید، یک خاطره
پرهیز از تجملات
مریم عرفانیان
یک نفر برايم تعريف کرد که: «روزي قرار بود آقای برونسي در مدرسهای سخنراني کند. اين امر قبلاً به اطلاع اهالي رسيده بود که فرمانده تیپ قرار است بیاید.
همه طبق قرار در محل اجتماع کرده و عدهای هم دم در مدرسه منتظر آمدن ایشان بودند. آنها تصور میکردند آقای برونسي با پاترول ضدگلوله، محافظ و... خواهد آمد.
تا اينکه آقای برونسي با موتورگازی در محل حاضر شد! با ديدن اين وضعيت ابتدا او را داخل مدرسه راه نداده بودند تا اينکه خودش را معرفي کرده و گفته بود: «من برونسی هستم و قرار سخنرانی دارم.»
و بالاخره ایشان را راه داده بودند!
بر اساس خاطرهای از شهید عبدالحسین برونسی
راوی: مهدی برونسی، فرزند شهید