فقط یک مادر میتواند...
فقط یک مادر میتواند حال و روزت را بفهمد.
لباسهایش را یکی یکی تا بزنی و داخل ساکش بچینی و یادت بیفتد یک روز گهواره این بچه را تاب میدادی و برایش لالایی میخواندی.
نگاهی به پوتینهای واکسخورده جلوی در بیندازی و یادت بیفتد انگار همین دیروز بود که بند کفشش را گره میزدی. دستش را میگرفتی و او تاتیکنان راه میرفت و برایت دلبری میکرد.
با دستهایی لرزان از زیر قرآن ردش کنی.
پیشانیاش را ببوسی.
لبخند بزنی.
گريه و زاری راه نیندازی و بگویی خدا پشت و پناهت. برو پسرم؛ برو!
با دستهای خودت راهیاش کنی. کاسه آب را پشتسرش خالی کنی و برای آخرینبار به شاخ شمشادت که ساک به دست در خم کوچه گم میشد نگاه کنی.
فقط یک مادر میتواند حال و روزت را بفهمد... فقط یک مادر!
نویسنده: سیده خدیجه حسینی
خواهر شهید سید معصوم حسینی (شهادت 1362/2/19 کردستان- بانه)