خنده شمع وخرمن پروانه
علی قرباننژاد
همانطور که میدانید از زندگی بزرگترین و معروفترین شاعر ایرانی یعنی حافظ اطلاعاتی در دست نیست. بنابراین اطلاعات مهم از زندگی و اعتقادات و روش و منش او بیشتر اوقات با تحلیل شعرهایش به دست آمده که البته این روش کسب اطلاعات آفاتی نیز دارد.
گروهی از کسانی که به بررسی شعر و اندیشه حافظ پرداختهاند به این جمعبندی رسیدهاند که وی از اهل سنت بوده است. یکی از این افراد «بهاءالدین خرمشاهی» است که کتابهای متعددی درباره حافظ و شعرش نوشته است. او معتقد است حافظ از اهل سنت بوده و مذهب او «شافعی» بوده است. اکثر کسانی که مذهب او را اینگونه تعبیر و تفسیر کردهاند برای توجیه علاقه و ارادت فراوانش به اهل بیت(ع)، حافظ را شافعی خواندهاند.
برای کسانی که شاید در این مورد اطلاع زیادی ندارند این را عرض میکنم کسانی که مذهب آنها شافعی خوانده میشود در فقه از روش «امام شافعی» پیروی میکنند. در مورد «محمد بن ادریس شافعی» باید گفت که از سمت پدر و هم از طرف مادر اجداد او به بنیهاشم میرسد که شرح آن به این شکل است: «محمد بن ادریس بن عباس بن عثمان بن شافع بن سائب بن عبید بن عبدیزید بن هاشم بن عبدالمطلب بن عبدمناف».
چنانکه پیداست نسب او به جناب عبدالمطلب میرسد که پدربزرگ بزرگوار رسول گرامی اسلام(ص) بوده است. همچنین گفتهاند که مادر شافعی که «فاطمه» نام داشته از نسل حضرت علی(ع) بوده است. به هر روی شافعی در دورهای میزیست که «هارونالرشید» خلیفه عباسی بر مسند قدرت تکیه زده بود و در آن دوره حتی ذکر فضایل «بابالعلم» یعنی امیرالمؤمنین(ع) و اظهار محبت و دوستی به آن وجود سراسر نور و رحمت و پاکی جرم محسوب میشده ولیکن در همان دوره شافعی به ذکر فضایل حضرت علی(ع) و اهل بیت(ع) میپرداخت. شافعی و فقه و دیدگاههای او در میان 4 مذهب اهل سنت نزدیکترین به شیعه به شمار میآید. این نمونهای از شعر شافعی است:
یا راکباً قِف بالمُحَصَّبِ مِن مِنی وَاهتِف بِقاعِدِ خَیفِها وَالنَّاهِضِ
سَحَراً إذا فاضَ الحَجیجُ إلی مِنی فَیضاً کمُلتَطِمِ الفُراتِ الفائِض
إن کانَ رَفضاً حُبُّ آلِ مُحمَّدٍ فَلیشهَدِ الثَّقَلانِ أنّی رَافضِی
ترجمه: ای سوارگان بر شنزارهای منا، سواره بمانید و به نشستگان درّهها و بلندیها خبر دهید. به زائرانی که سپیدهدمان به مانند رود خروشان فرات بهسوی منا سرازیر میشوند، بگویید: اگر محبت اهل بیت رفض و کفر است، جنّ و انس بدانند که من رافضی هستم.
همچنین این شعر نیز از شافعی است که در آن به امیرالمؤمنین(ع) اظهار ارادت میکند:
إنّا عَبیدٌ لِفتی أنزلَ فِیهِ هَل أتَی
إلی مَتی أکتُمُهُ؟ إلی مَتی؟ إلی مَتی؟
ترجمه: ما چاکران آن جوانمرد [امیرالمؤمنین(ع)] هستیم که درباره او «هل أتی» نازل شده- تاکی آن را پنهان کنم؟ تا کی؟ تا کی؟
از طرفی دیگر اشخاصی هم بودهاند که احتمال شیعه بودن حافظ را بیشتر دانستهاند. برای نمونه مرحوم دکتر «محمد معین» که کتاب فرهنگ معین او یکی از فرهنگهای معروف است ضمن تحقیقی 12دلیل بر شیعه بودن حافظ آورده و 5 دلیل برای اهل سنت بودن وی.
با همه اینها تا جایی که من دیدهام یا وی را اهل سنت گفتهاند یا شیعه اما آیا امکان ندارد که او از اهل سنت بوده و سپس شیعه شده باشد؟! در نوبت قبل با استناد به دو بیت از غزلِ «دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند» به این موضوع پرداختم. آن دو بیت اینها هستند:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقصکنان ساغر شکرانه زدند
عرض شد که حضرت استاد در سرایش این بیت دستکم بر دو حدیث نبوی(ص) نظر داشته است و نیز این موضوع که بنا بر حدیث نبوی که «علی با حق است و حق با علی است» پس حقیقت چیزی جز «ولایت و امامت» امیرالمؤمنین(ع) نیست. پس دو بیت فوق را بنا بر یافتهها چنین میتوان سادهنویسی کرد: هفتاد و دو ملت در جنگ و نزاعشان با هم عذری دارند که آن عذر این است که آنها به حقیقت (امامت و ولایت امیرالمؤمنین(ع)) ایمان نیاوردند اما شکر خدا که میان من و او صلح افتاد و اهل عرفان از این بابت شکرگزار خداوند هستند.
با این وصف ضمیر «او» در بیت دوم ابیات فوق به «حقیقت» در بیت نخست باز میگردد و حقیقت نیز بنا بر حدیث نبوی(ص) که عرض شد به ولایت و امامت اشاره دارد و پذیرش آن. به هر روی توضیحات کاملتر با استدلالهای بیان شده در دو نوبت قبل قابل دریافت است. لذا با این وصف میتوان به این نتیجه رسید که عمر حضرت استاد، حافظ شیرازی به دو بخش تقسیم میشود و حدفاصل این دو بخش یک تغییر نگرش و اعتقاد است. اینگونه مشخص میشود که چرا برخی استدلالها در شعر او محققان را به این موضوع رهنمون ساخته که او از اهل سنت است و برخی دیگر به شیعه بودنش باور داشتهاند.
با این همه باید نکتهای را به عرض برسانم. اگر کسی مدعی شود حافظ پیرو فلان مذهب یا فلان دین بوده چندان اضطرابی در برخی ایجاد نمیشود اما نباید به شیعه بودنش اقرار کرد. چند سال قبل یادداشتی نوشته بودم با این عنوان «تولا و تبرا در شاهنامه». یادداشت را در چندین گروه که هر کدامشان چند صد عضو داشت منتشر کردم. به طور خاص در یکی از آنها که جماعت مدعی روشنفکری حضوری بیشتر داشتند ناگهان غوغایی به پا شد. تو گویی «آب در خوابگه مورچگان ریختهام». چرا که در آن یادداشت گفته بودم: «فردوسی بزرگ دشمنان امیرالمؤمنین(ع) را بیپدر میخواند و...»
حرفشان این بود که خجالت نمیکشی؟ این اراجیف چیست که به فردوسی نسبت میدهی؟! من گفتم: البته که باید خجالت بکشم اما نه از شما و نه بابت حرف درستی که بر پایه صداقت بیان شده. سپس گفتم: شما این ابیات را چه معنا میکنید:
نباشد جز از بیپدر دشمنش
که یزدان به آتش بسوزد تنش
هر آن کس که در جانش بغض علی است
از او زارتر در جهان زار کی است؟!
در پاسخ این واماندند و سپس به گفتن حرفهای صد من یه غاز روی آوردند که اینها را جمهوری اسلامی در کتابهای فردوسی جا داده است. حیرتزده در پاسخشان گفتم: شما یا خیلی بیسوادید یا چنان عناد و دشمنی کورتان کرده که این چنین حرف میزنید. ناگهان به لطف خدا فکرم به سمت «انستیتو مسکو» رفت. به سایت آنها رفتم. آنجا تصاویر صفحات شاهنامه ترجمه شده به همراه بیتهای فارسی که تصحیح «ژول مُل» است قرار داده شده و از آن اسکرین شات گرفتم و در آن گروه منتشر کردم و ذیل تصاویر نوشتم: ژول مل فرانسوی به مدت قریب به 40سال قدیمیترین نسخ دستنویس شاهنامه را مورد بررسی قرار داد و نسخه تصحیح شده او به زبان فرانسوی در هفت جلد طی سالهای 1838 تا 1878میلادی برای نخستین بار در فرانسه منتشر شد. 1838میلادی تقریبا مصادف است با دوره ناصرالدینشاه قاجار، یعنی جمهوری اسلامی که هیچ حتی هنوز پهلوی هم سرکار نیامده بود. در آن یادداشت به این پرداخته بودم که یحتمل برخی ابیات مربوط به امیرالمؤمنین(ع) در شاهنامه پس از مراجعت فردوسی از دربار و عدم وفای شاه برای پرداخت حقالزحمه فردوسی بزرگ (که رحمت و رضوان خداوند بر او باد و گوارا باد) به دلیل شیعه بودن فردوسی نوشته شده است. از آنجا که گویی فردوسی کسی را خطاب قرار داده و میگوید: اگر تو با شیعه دشمنی داری آیا این گناه من است؟ بدان که شیعه بودن روش و منش و راه من است. من بر این طریق زاده شدم و بر این راه خواهم بود. هان آگاه باش که من خاک پای حیدرم.
گرت زین بد آید گناه من است؟!
چنین است و این دین و راه من است
بر این زادم و هم بر این بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم
الغرض این موضوع را گفتم که بگویم متاسفانه این چنین فضاهایی هست و این جماعت با این قبیل استدلالها میخواهند به روی خورشید خاک بپاشند. تغییر اعتقادی در حافظ برای او که انسانی فرهیخته و آگاه و درستکردار بود ناگهان او را به سوی سرچشمه کشاند و همین سبب شد تا بهتدریج درهای معانی را بر رویش بگشایند. به ادامه غزل حافظ بپردازیم.
در بیت بعدی حافظ پیرامون موضوعی سخن گفته که یکی از موضوعات پربسامد در اشعار شاعران آن دوران است. در بیت مورد نظر آمده است:
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
در بیت فوق شاعر دو تعریف ارائه میدهد از نوعی آتش. در مصراع نخست میگوید آتشی که مدنظر اوست چه چیزی یا چه چیزهایی نیست و در مصراع دوم میگوید که آن آتش چه چیزی است. در مصراع نخست شاعر میگوید که منظور وی از «آتش» آن چیزی نیست که ما معمولا به نام آتش میشناسیم. همانی که با کشیدن یک کبریت و مشتعل شدنش در فتیله شمع میگیرد. شکل شعله آتش شمع را در نقاشیها حتما دیدهاید. شبیه دهانی است که به خنده باز شده تنها با این تفاوت که حالت افقی ندارد بلکه به حالت عمودی درآمده است. شاعر شکل شعله شمع را به خنده شمع تشبیه کرده است. پس شاعر در مصراع نخست میخواهد بگوید منظور او این آتشی که میشناسیم نیست.
او در مصراع دوم میگوید؛ آتشی که منظور وی است همانی است که در خرمن پروانه زدند. میدانیم که در ادبیات گذشته ما نسبتی میان شمع و پروانه است. با این حال حشراتی که به نور علاقه دارند و جذب آن میشوند پروانه نیستند بلکه «شبپره» یا «شاپرک» هستند. شبپرهها بسیار شبیه پروانهها هستند حتی برخی از شاپرکها مانند پروانهها بالهایی رنگی و زیبا دارند. تفاوت آنها در این است که پروانهها در روز پرواز میکنند و شاپرکها و شبپرهها در شب. تاکنون تحقیقاتی در این باره که چرا این دست حشرات در هنگام شب جذب نور لامپ یا فانوس یا شمع میشوند صورت گرفته که از بحث ما بیرون است.
به هر روی حضرت استاد در این بیت بر آن است تا بگوید که از زمانی که میان او و حقیقت (که ولایت و امامت امیرالمؤمنین(ع) است) صلح افتادهگویی در وجود او و خرمن یک عمر او آتش افکندهاند. این آتش عشق به علی بن ابیطالب(ع) است. آتشی که تنها کسانی که دچارش شدهاند میدانند که گیرایی آن را شراب ندارد و لطافتش را حریر. آتشی است که هستیبخش است و هرچه «ناسره» در وجود آدمی است میسوزاند و هر چه نور و عشق و امید و اشتیاق است میافروزد. چرا چنین نباشد؟! مگر ما از خاک آفریده نشدهایم و مگر او «ابوتراب» (پدر خاک) نیست؟! و مگر برای آدمی آغوش پدر و در معیتش بودن امنیتبخشترین نیست؟! مگر نه این است که بر هر کسی که «پدر خاک» نظر لطف کند او خورشیده فروزنده همه قرنها و اعصار خواهد شد؟ چنان که حافظ شد.
به ذره گر نظر لطف بوتراب کند
به آسمان رود و کار آفتاب کند