یک شهید، یک خاطره
سالها گمنام
مریم عرفانیان
ابوالفضل خوشاخلاق، با ایمان و مهربان بود. حتی یکمرتبه هم رفتار ناراحتکنندهای از ایشان ندیدم. هر شب تا سوره الرحمن و واقعه را نمیخواند، نمیخوابید. صبح هم که از خواب بلند میشد قرآن میخواند. همیشه با وضو بود، روزه میگرفت و نماز شب میخواند.
وصیت کرده بود که بچهها را شبهای جمعه دعای کمیل ببرید، هر شب و صبح قرآن بخوانید.
هرازگاهی آرزو میکرد که: «دوست ندارم جنازهام برگردد.»
مادرش میگفت: «نه مادرجان برگرد.»
در جوابش میگفت: «یعنی شما میخواهی جلوی جنازهها راه بروی و بگویی من مادر شهید هستم!»
فکر کنم به خاطر همین آرزو بود که پیکرش سالها گمنام ماند...
خاطرهای از شهید ابوالفضل رفیعی سیج
راوی: فاطمه دهقانی فیروزآبادی، همسر شهید