کد خبر: ۲۷۰۴۳۸
تاریخ انتشار : ۱۵ مرداد ۱۴۰۲ - ۲۰:۰۹
محرم نامه- 7

احلی من العسل

 
 
 
ابوالقاسم محمدزاده
داغ داغ است و بر سینه سنگینی می‌کند. اما نمی‌دانم کربلا چه خبر بود که کودک و نوجوان و پیر مردش بر مرگ لبخند می‌زدند تا داغ فراقشان را بر سینه مولا سبک کنند. 
اصلا چرا جای دوری بروم. کربلا چه خبر بود که سیزده ساله‌اش مرگ را «احلی من العسل» دانست؟ 
راستی! قاسم بن‌الحسن در وجود عمویش چه دیده بود که جنگیدن در رکابش را سعادت دانست و مرگ را شیرین‌تر از عسل.
 هیچ چیز پاسخگویم نیست. الا بصیرت قاسم. الا شناخت امام زمانش و چه سعادتی بالاتر از جان دادن بر زانوی امام،
آقا جان! 
من گمراه را را بصیرت ببخش که بی‌شما و محرم‌تان، بی‌شما و‌ اشک چشمی که برایتان نریزد هیچ و پوچم. 
آخر! 
بی‌شما که بهشت معنا ندارد. بی‌شما مرگ درد است و چون هلاهل تلخ.
آقا جان! امام خوبی‌ها! لذت جاری شدن نامتان را هنگام مرگ از این عاشقی که از عشق فقط حرفش را به زبان می‌آورد مگیر.. 
آخر از کودکی عاشقت بوده‌ام. هم سن قاسمت بودم و معنای «هل من ناصر ینصرنی» سلاله‌ات را شنیدم و کفن‌پوش مرام و نامت شدم. همان روزی که همپای خیلی‌ها گفتیم:
 عشق فقط عشق حسین، رهبر ما پیر خمین...
آقا جان! قاسم نیستم.. اما قاسم صدایم می‌زنند. لیاقت شهادت چون نوجوان کربلایت را نداشتم اما تو را به جان قاسمت شیرینی مرگ را با نگاه مهربانانه‌ات بر کامم بچشان.
من که در سوختن و ساختنم
تشنه‌ام تشنه جان باختنم
آمدم تا همچو قاسم ترا یار شوم
با لب خشکیده‌ام، لایق دیدار شوم
شور و عشق تو بود بر سر من
سپر تیر غمت پیکر من
لطف معبود شود شامل من
قاسمم عشق شما حاصل من