کد خبر: ۲۶۹۲۵
تاریخ انتشار : ۲۵ مهر ۱۳۹۳ - ۱۸:۴۲
سنجش ایدئولوژی‌های مدرن- 8

لیبرالیسم مدافع سکولاریسم (پاورقی)

وجه ديگر هستة مركزي مفهومي ليبراليسم (آزادي خواهي فردانگارانه) مفهوم مدرنيستي «فرديت» است كه به ويژه در ليبراليسم تحت عنوان «انديويدوآليسم»‌ (فردانگاري) اهميت و اصالت يافته است. در ليبراليسم، «صورت فرديِ نفس اماره» به عنوان حقيقت انسان درنظر گرفته مي‌شود و انسان‌شناسي ليبرال براساس اين پندار سامان مي‌گيرد كه انسان، يك اتم نفساني (نفسانيت مدار يا سوژة نفساني، يعني موجودي كه محرك رفتار و حيات او انگيزه‌‌هاي نامحدود نامشروط نامشروع دم‌افزون سودمحورانه و لذت‌طلبانه و قدرت‌مدارانة استيلاگرانة استثماري استكباري است) ‌قائم به خود است و در ذات خود فاقد هر نوع حس و كشش و پيوند نوع‌خواهانه مي‌باشد و فقط نياز‌ها و انگيزه‌هاي سودجويانه ولذت‌طلبانه و استيلاجويي‌هاي استثماري اورا به طور موقت به ديگران نزديك و يا از آنها دور مي‌كند. باطن فردانگاري مدرن كه جان‌مايه ليبراليسم است و مي‌توان آن را فردانگاري ليبرالي ناميد، نحوي نگاه سوداگرانه به انسان و زندگي است. در واقع مي‌توان گفت مظهر و مصداق حقيقي «فرد» مدّنظر در ليبراليسم،‌ سرمايه‌دار يا سوداگر مدرن است.‌هارولدلاسكي در اين خصوص چنين مي‌نويسد:
Research@kayhan.ir

شهریار زرشناس

«مظهر فرد در اين دورن، تاجر مدرنيست، كارفرماي مدرن، كاشف جديد [از ردة كاشفان جغرافيايي خشن و ستمگري كه پيشقراولان استعمار غرب مدرن عليه ملل آسيايي و آفريقايي و آمريكاي جنوبي بودند] و حادثه‌جو با فكر جديد است.
مفهوم فردانگاري در ليبراليسم رجوع به مفهوم «فرد منتَشَر» دارد و مفهوم فرد منتشر چتر مفهومي ليبرالي فراگيري است كه در ذيل صورت مثالي انسان مدرن، نوعي تيپ شخصيتي و سبك زندگي و الگوي رفتاري و هويت عام و سطحي و عاميانة وجودي، منطبق بر منافع سرمايه‌داري مدرن و نگرش منفعت مدارانه و بيگانه‌ساز و از خودبيگانه و استثماري آن را به عنوان الگو و مدل به انحاء مختلف تبليغ و ترويج مي‌كند و همگان را به تبعيت از آن و قرارگرفتن تحت استيلاي آن فرامي‌خواند. جان‌مايه فردانگاري ليبرالي در تقابل با فرديت اصيل انساني (كه رجوع به عين ثابت انسانيت و اسم فردي حاكم بر هر فرد دارد) قرار دارد و آزادي ليبرالي نيز در تضاد با رشد و كمال و حق و عدالت است و به معناي بردگي تمام‌عيار نفس امارة فردي است. ليبراليسم و همة صور مختلف آن، ايدئولوژي مدافع سرمايه‌داري مدرن سكولار و توجيه‌كنندة آن مي‌باشند و براي اكثريت عظيم مردم و به ويژه محرومان و مستضعفان دستاوردي جز فقر و ظلم و استثمار نداشته و ندارند. ليبراليسم، طلب آزادي براي فرد منتشر دارد و فرد منتَشَر صورت ليبرالي و متنزل انسان مدرن است كه آن را مي‌توان الگوي نمونه و مطلوب مفهوم فرد انساني در ايدئولوژي‌هاي ليبرالي دانست و در واقع صورت ممسوخ و ناقص و دِِِفورمه شدة فرديت حقيقي انسان است. فرد منتَشَر را مي‌توان صورت دروغين فرديت در ذیل ايدئولوژي ليبراليسم و اجتماع تحت سلطه سرمايه‌داري مدرن دانست.
مؤلفه‌هاي اصلي فرد منتَشَر در يك نظام ليبرال- سرمايه‌داري چيست؟
1 ـ فرد منتَشَر الگو و نمونة يك انسان ميان مايه است. انساني كه صرفاً متكي بر عقل مشترك عاميانه comon sence است.
2 ـ فرد منتَشَر اسير صرف عقل معاش است. عقل معاشي كه از عقل هدايت بريده است و هيچ توجهي به معاد و معنا و ملكوت ندارد و يكسره در سودمحوري حسابگرانة ليبرالي مستغرق است.
3 ـ فرد منتَشَر، انساني فاقد هر نوع آرمان است كه معنا و هدف زندگيش در تهية لوازم مادي يك زندگي مدرن بورژوايي خلاصه مي‌شود.
4 ـ فرد منتَشَر، موجودي فاقد مسئوليت اجتماعي و احساس پيوند انساني وبي‌توجه به نداي «وجدانِ محبت و اتحاد روحاني» خود است. او در خصوص مسائل و موضوعات خارج از دغدغة معاش و نيازهاي مادّي و زيستي خود، فاقد حسّاسيت و انگيزه و احساس همدردي و هوشياري و همياري عميق و جدّي است.
5 ـ فرد منتَشَر، باطن مفهوم مدرن فرد (يعني فردانگاري ليبرالي) است. باطن فرد منتَشَر و حقيقت، مَنِش طبقه سرمايه دار مدرن سكولار است. در واقع فردانگاري مدرن به واسطة فرد منتَشَر در منش طبقه سرمايه‌دار و آمال و خواست‌‌ها و افق وجود آن مستحيل مي‌گردد.
زمينه‌هاي ظهور ليبراليسم كلاسيك
ليبراليسم كلاسيك، اولين صورت ليبراليسم و در عين حال اولين ايدئولوژي عالم مدرن است. پيش درآمد تئوريك بر ظهور ليبراليسم كلاسيك را مي‌توان از قرن پانزدهم و در تئوري‌هاي اقتصادي «مـركـانتاليست‌ها» ديد. اما اولين ظهور ليبراليسم كلاسيك به عنوان يك هيأت تأليفي و سيستم فكري را مي‌توان در قرن شانزدهم مشاهده كرد. اما اينجا پرسشي پديدار مي‌گردد: چه چيزي سبب پديداري جوانه‌هاي ليبراليسم كلاسيك در قرن شانزدهم شد؟ و چه عاملي موجب قوام و دوام و بسط ايدئولوژي ليبراليسم كلاسيك در قرون هفده و هيجده گرديد؟ پاسخ به اين پرسش را از چند وجه مطرح مي‌كنيم، هرچند كه اين وجوه در واقعيت عيني كاملاً به هم آميخته و درهم تنيده هستند و مابه منظور بيان ساده‌تر موضوع، آنها را تفكيك كرده و عنوان مي‌كنيم:
الف) ظهور انسان مدرن
ب) ظهور اقتصاد سرمايه سالار مدرن
ج) ظهور آراء مدرنيستيِ زمينه‌ساز شكل‌گيري ايدئولوژي ليبراليسم
مروري بر تاريخ اروپا در حد فاصل قرون سيزده و چهارده ميلادي و رويداد‌ها و وقايعي كه در آن مقطع پديدار گرديد و فهم تأويلي تحولات بزرگي كه در عرصه‌هاي نظر و عمل بشر غربي از اواخر قرن سيزدهم ميلادي به وضوح پديدار گرديده بود، نشان مي‌دهد كه در اواخر قرن 13 و اوايل قرن 14 ميلادي، عالم جديدي پديدار گرديده است كه اگر بخواهيم از منظر «حكمت معنوي تاريخ» و با تكيه بر فهم تأويلي بنگريم، اين عالم جديد يعني عالم غرب مدرن، عالم اومانيسم و خودبنيادانگاري نفساني بشر است كه بشر مدرن را اصالت بخشيده و به جاي خداوند متعال دائرمدار عالم مي‌پندارد. بدين‌سان بايد گفت از قرن چهاردهم اساساً عالم جديدي ظهور مي‌كند كه اسم نفس اماره بر آن حاكم است و روح و جان وحدت‌بخش آن، اومانيسم است. اومانيسم، ذات عالم مدرن است و همة ديگر مختصات و ويژگي‌‌ها در حكم صفات و مظاهر و وجوه و شئون آن ذات هستند. عالم غرب مدرن، عالم «استكبار اومانيستي» است. با ظهور استكبار مدرن، تاريخ غرب مدرن در ظهور و بسط و تفصيل طاغوت نفس اماره رقم مي‌خورد و عالمي پديدار مي‌شود (عالم غرب مدرن) كه در نظر (تفكر و فلسفه و هنر و ادبيات و علوم و تكنيك و شعر و كلام حتي به اصطلاح دين‌داري‌اش و...) و در عمل (نظام معيشت و مناسبات اقتصادي و نظام خانوادگي و معماري و شهرسازي و نظام آموزش و ارتش و جنگاوري و مظاهر تكنيكي و ديگر وجوه بسيار متنوع و متكثر و پيچيدة زندگي عيني و مادّي‌اش) حقيقتي جز سيطرة نفس اماره و استكبار سوژة نفساني ندارد. اين عالم مدرن به طريقي مضاعف و عميق‌تر از عوالم غرب يوناني- رومي و غرب قرون وسطي، گرفتار نيست‌‌انگاري و آلوده به سكولاريسم است.
عالم مدرن كه در ذيل اسم نفس اماره و روح اومانيسم پديدار مي‌گردد در واقع باتغيير نسبت بشر با عالَم و از جهاتي از طريق آن ظهور مي‌كند. عالَم خود بنيادِ اومانيست جدا و مجزّا از بشر نفسانيت‌مدار خودبنيادانگار اومانيست، نمي‌باشد. بدين‌سان مي‌توان مشاهده كرد كه تدريجاً از اواخر قرن سيزدهم و اوايل قرن چهاردهم بشر جديدي ظهور مي‌كند كه او را بشر مدرن (بشر اومانيست) ناميده‌اند. در وجود اين بشر و در نسبت اين بشر با عالم و در تلقي‌اي كه اين بشر از خود و خدا و جهان دارد، عالم مدرن خود را عيان مي‌كند.
الف)‌ ظهور انسان مدرن
عالَم انسان (مقصود صورت نوعي انسان است) براساس عهد و پيماني كه بشر مي‌بندد و معبودي كه مي‌پرستد، تحقّق مي‌يابد. تاريخ غرب مدرن در ذيل اسم نفس پديدار گرديده است از اين‌رو در عالم غرب مدرن، صورت نوعي انسان به پرستش نفس اماره مي‌پردازد. در هر عالم و دورة‌ تاريخي بسته به معبودي كه بشر مي‌پرستد، «صورت مثالي انساني»اي منبع و محل رجوع انسان‌هاي تابع آن عالَم و پيرو آن عهد قرار مي‌گيرد. صورت مثالي انسان مدرن، ماهيتي است كه آن را «انسان بورژوا» ناميده‌اند. مقصود از انسان بورژوا در اينجا مفهوم طبقه بورژوازي كه ماركس عنوان مي‌كرد نيست. صورت مثالي انسان بورژوا ماهيتي است بسيار فراتر از مفهوم يك طبقه (آن‌گونه كه ماركس تحت عنوان طبقه بورژوازي بيان مي‌كرد) و بيان‌گر  حقيقت و باطن بشر مدرن (طبيعت تاريخي انسان مدرن) است. در عالم مدرن همة طبقات و گروه‌هاي اجتماعي و حتي همة انسان‌‌ها به نحوي در ذيلِ صورت مثالي بشر مدرن قرار مي‌گيرند. بنابراين براي شناخت ذات و طبيعت تاريخي انساني مدرن بايد به بررسي ماهيت «صورت مثالي بشر بورژوا» پرداخت. اين نكته را بايد متذكر شويم كه تعبير بورژوا در بحث ما برگرفته و ناظر به معناي «بورگ» يعني «شهر»‌ مي‌باشد. در قرون سيزده و چهارده ميلادي به بعد در اروپا، بشر مدرن را چون عمدتاً ساكن در شهرهاي مدرن بود و آن‌جا را محل و مركز اصلي فعاليت و تكاپو و مأواي خود قرارداده بود، «بورژوا» (شهرنشين يا ساكن «شهر مدرن») مي‌ناميدند و در يك عبارت كوتاه، تمامي نمايندگان عالم مدرن و مجموعه گسترده افراد و گروه‌هاي اجتماعي‌اي را كه مبلّغ، مروج، مدافع و تجسّم آمال و آرزوهاي سوداگرانه و سودمحورانه و نفسانيت‌مداري مدرن بودند، «بورژوا» مي‌ناميدند.
«صورت مثالي انسان بورژوا» در واقع باطن و حقيقت نوعي انسان مدرن غربي و غرب‌زده است كه در دورة مدرن و در اجتماعات مدرن غربي يا غرب‌زده به انحاء واَشكال و صور، و در مراتب و شئون و وجوه مختلف در طبقات اقتصادي- اجتماعي جوامع مدرن نظير سرمايه‌داران و كارگران و طبقات مياني و حتي روستاييان و لمپن‌‌ها و عناصر دِكلاسه ظاهر گرديده است. در واقع انسان بورژوا، صورت مثالي همة انسان‌هاي مدرن است و صرفاً اختصاص به يك طبقه اجتماعي ندارد، هرچند كه طبقات و گروه‌هاي اجتماعي و افراد مختلف بسته به موقعيت و جايگاهي كه در نظام طبقاتي اجتماعات مدرن دارند، در امكان تحقق و عينيت بخشي به صورت مثالي بشر بورژوا با يكديگر تفاوت‌هاي فاحش دارند.
خصايص اصلي انسان بورژوا (صورت مثالي بشر مدرن) چيست؟ انسان بورژوا در نسبتي اومانيستي با عالم و آدم قراردارد و رويكردي خودبنيادانگارانه نسبت به خود و ديگر انسان‌‌ها و طبيعت و همة امور دارد. انسان بورژوا به عنوان يك سوژة نفساني بيش از هر چيز يك «حيوان اقتصادي» و به تعبير دقيق‌تر يك حيوان سودجوي سودمحوري است كه سودجوييِ نامحدودِ نامشروطِ نامشروعِ دم‌افزون دارد. باطن سودمحوري نامشروط نامشروع نامحدود دم‌افزون انسان بورژوا، سودمحوري استثمارگرانه است كه ريشه در نسبت سوبژكتيويستي بشر مدرن با عالم و آدم دارد.
در يك بيان فهرست‌وار و فشرده رئوس اصلي ويژگي‌هاي صورت مثالي بشر مدرن كه با تعبير «انسان بورژوا»‌ به تبيين آن مي‌‌پردازيم را مي‌توان اين‌گونه برشمرد:
1 ـ سودمحوري در مقام حيوان اقتصادي.
2 ـ نگرش آگاهانه و نا آگاهانة استثماري- ابزاري به انسان‌‌ها و محيط پيرامون خود كه نشأت گرفته از نسبت خودبنيادانه با عالم و آدم است و در تمامي انديشه و فعل و از جهاتي در گفتار بشر مدرن ساري و جاري است و اساساً جوهر عالم و سلوك و زندگي اورا تشكيل مي‌دهد.
3 ـ گرفتاري در صور و وجوه  و شئون و مراتب و انواع و اقسام از خودبيگانگي كه ريشه در نسبت اومانيستي بشر مدرن با هستي دارد و روايت‌گر بُعد بشر مدرن از حق و حقيقت مي‌باشد.
4 ـ گرفتاري در ساحت سرمايه سالاري و مبنا قراردادن پول و سود و سرمايه (در معناي مدرن سكولار- اومانيستي آنها) كه ريشه در اين امر دارد كه انسان مدرن در باطن خود به سطح «حيوان اقتصادي سودجوي سوداگر» تنزل يافته است.
5 ـ تكيه بر عقل مدرن [راسيون اومانيستي] كه ذاتاً غيب‌گريز و خودبنيادانديش است، به اَشكال و انحاء وانواع صور به انكار و نفي ولايت الهي مي‌پردازد و اِعراض از حق و حقيقت را ماية مباهات خود مي‌داند؛ مثل رويكردي كه فيلسوفان عصر به اصطلاح روشنگري در مخالفت و مبارزه با احكام و آموزه‌هاي ديني دارند و يا تعريفي كه «كانت» از روشنگري دارد و روشنگري را معادل نفي هر نوع بندگي و ولايت حتي بندگي و لايت خداوند مي‌داند و نظير آراء فلسفي و ايدئولوژيك مدرنيست‌‌ها و بسياري از پُست‌مدرنيست‌هاي امروزي در همين خصوص. عقل مدرن، بي‌اعتقاد به غيب و غيب‌انديشي و ساحت قدس و ولايت الهي است و در باطن تكاپوهاي آن، كوشش به منظور استيلاي بر عالَم و آدم در جهت پيشبرد اغراض نفساني‌اش (بامركزيت سودانگاريِ نامحدودِ نامشروطِ نامشروعِ دم‌افزونِ اقتصادي) نهفته است. عقل مدرن كه در راسيوناليسم دكارت و تفسير كانت از عقل و به نحوي در تعريف «هگل» از عقل به اشكال و انحاء مختلف ظاهر گرديده است، در نهايت «كمّي‌انديش» و «اعدادانديش» و بريده و ناتوان از فهم ماهيت امور است و در بعضي مراتب خود، حتي به تخطئة سير در مسير شناخت ماهيات مي‌پردازد و بعضاً منكر وجود ماهيات مي‌گردد.
«انسان بورژوا» به عنوان صورت مثالي حاكم بر بشر مدرن در تك‌تك آدمياني كه به عالم مدرن تعلّق دارند و در فضاي آن تنفس مي‌كنند، به نحوي حضور دارد و بر آنها (به درجات و مراتب مختلف) سيطره دارد و همة‌ افراد و طبقات در اجتماعات مدرن اعم از كارگر، بازرگان، تكنوكرات، كارخانه‌دار، كشاورز، روشنفكر و... با نسبت‌هاي مختلف در ذيل اين صورت مثالي قرارداشته و به درجات مختلف و با كميّت‌‌ها و كيفيت‌هاي متفاوت، ذات و صفات و شئون و وجوه مختلف انسان بورژوا را در خود ظاهر مي‌كنند و فعليت و عينيت مي‌بخشند.
باطن «انسان بورژوا» كه بيانگر جان مايه و روح و حقيقت آن مي‌باشد، مشخصه‌اي است كه تحت عنوان «حيوان اقتصادي»‌ تعريفش مي‌كنيم. انسان بورژوا، بيش از هر چيز و پيش از هر چيز يك حيوان سودجوي اقتصادي است و اين سود كه مي‌توان آن را «سودجويي سكولار- اومانيستي» يا «سودجويي سوبژكتيويستي» يا «سودجويي مدرن» ناميد، ماهيتاً با آنچه كه در فرهنگ اسلامي در خصوص سود و نفع، و في‌المثل در تعابيري نظير «علم نافع» عنوان مي‌شود تفاوت دارد. سودجويي مدرن، سودجويي فارغ از حدود شرعي و اخلاقي است و حالتي نامحدود و دَم‌افزون و نامشروط دارد و چون برخاسته از اومانيسم است، صبغه‌اي سكولاريستي (سكولاريسم اومانيستي) دارد و به تبع آن، استثمارگرانه و ابزاري است.
اين سودجويي اومانيستي بيش از هر چيز محتوايي اقتصادي دارد و در اجتماعات غربي و غرب‌زدة مدرن در هيأت منفعت‌طلبي‌‌ها و سودجويي‌هاي طبقات و گروه‌هاي اجتماعي و رقابت‌هاي تخاصم‌آلود آنها با يكديگر و نيز منفعت‌طلبي‌‌ها و سودجويي‌هايِ خصمانه ملت- دولت‌هاي مدرن و نيز رقابت‌هاي خشن و دشمني‌هاي افراد با يكديگر خودنمايي مي‌كند. در واقع از آغاز دورة مدرن و تحت تأثير سيطرة صورت مثالي انسان بورژوا تدريجاً مفهومً سودً و نفعً عمدتاً محتوايي اقتصادي (به معناي سرمايه اندوزي و سرمايه سالاري سكولاريستي)‌ يافت و از قرن هفدهم و هيجدهم اين معنا عموميت يافت. آلبرت هيرشمن در خصوص غلبه مفهوم سودجويي و سودمحوري اقتصادي (از نوع سرمايه سالارانه سكولار-  مدرنيستي آن) و منحصر شدن تدريجي تعبير «سود»‌ و «نفع»‌ در مفهوم اقتصادي آن چنين مي‌نويسد:
«در جريان تحول زبان و انديشه مهم‌ترين معناي «منافع» اشخاص و گروه‌‌ها سرانجام حول فايدة اقتصادي متمركز شد،‌ آن هم نه فقط در زبان روزمره بلكه در اصطلاحات تخصّصي علم‌الاجتماع از قبيل «منافع طبقاتي» و «گروه‌هاي ذي‌نفع» نيز... گذار از نفع فرمانروا به منافع گروه‌هاي گوناگون تحت فرمان در انگلستان و فرانسه در مسيرهايي بالنسبه متفاوت ادامه يافت... [در اين مسير] رسالة «در نفع شهرياران و ممالك دنياي مسيحيت» [اثر دوك‌هانري] رُهان فوق‌العاده تعيين‌كننده و صاحب نفوذ بود. اين اثر به سرعت به انگليسي ترجمه شد و اظهارنظرهاي فراواني برانگيخت. يكي از عبارات پرمغز رُهان در نخستين فراز اثرش- فقط نفع است كه هيچ‌وقت غايب نيست،... منشأ مَثَلِ‌ «نفع هرگز دروغ نمي‌گويد» است كه در انگلستان سدة هفدهم سخت رواج يافت. از آن هنگام تا نزديكي‌هاي پايان سدة هفدهم بود كه در كنار برقراري مجدّد ثبات سياسي و تأمين درجه‌اي از تساهل مذهبي منافع گروه‌‌ها و افراد به طور روزافزون برحسب دلخواست‌هاي اقتصادي به بحث گذاشته مي‌شد. «فليكس راب» در انتهاي پانويس كتابنامة بلندبالايي دربارة «نفع» مي‌نويسد:
در پايان اين دوره يعني آخرين دهة سدة هفدهم بود كه نفع معنايي صرفاً اقتصادي كسب كرد. «جي.اي.گان» به نحو كلي‌تر مي‌گويد: نفع با سرعت فراوان از اتاق‌هاي شورا به بازار سفر كرد. در اوايل سدة هجدهم با «شافتسبري» مي‌رسيم كه نفع (سود) را «ميل به تسهيلاتي» تعريف مي‌كند كه «از طريق آنها نيك تأمين مي‌شويم و بقا مي‌يابيم» و از «تملك ثروت» نيز به منزلة‌ «آن هواي نفسي» دم مي‌‌زند كه فوق‌العاده نفع‌ساز محسوب مي‌شود. به همين وجه، هيوم اصطلاحات «هواي نفس نفع» يا «عاطفة نفع- بنياد» را مترادف با «حرص كسب مال و منال» يا «حُب سود» به كار مي‌بندد... ايدة نفع (سود) بدان سان كه در ادبيات سياسي مابعد ماكياولي شكل گرفته بود- يعني ايدة شناخت منضبط آنچه قدرت و نفوذ و ثروت شخصي را فزوني مي‌بخشد- در فرانسة اوايل سدة هفدهم كاربرد عام يافت و ديري نگذشت كه اخلاق‌گرايان تراز اول و ساير نويسندگان عصر در تتبعات موشكافانه‌شان دربارة طبيعت آدمي از آن استفاده جستند.