کد خبر: ۲۶۷۵۷۶
تاریخ انتشار : ۳۱ خرداد ۱۴۰۲ - ۲۲:۱۶

حاشیه‌های سفر مدیران رسانه‌ای ایـران به عـراق

 
 
گزارش: جعفر بلوری
سه شنبه 23 خرداد. 
فرودگاه بین‌المللی امام خمینی ترمینال سلام.
- ترمینال تمیز، بزرگ و مجهز بود. با کمترین تاخیر، پرواز انجام شد. بهترین قسمت پرواز بعد از وقت شناسی، غذای گرمی بود که با آن از مسافران پذیرایی شد. شاید برخی ندانند اما، در هواپیماییِ ایران به ندرت غذای گرم ِسرو می‌شود! چلو مرغ، نوشابه، آب معدنی و برخی مخلفات دیگر...کیفیت غذا «عالی» بود اما آن ایراد همیشگی وجود داشت: «قاشق‌های پلاستیکی که با کمترین فشار می‌شکست.»
- غافلگیری اصلی پس از فرود در فرودگاه بین‌المللی بغداد شروع شد. ما را با احترام و تشریفات منتقل کردند به پاویون فرودگاه! بعد از حدود نیم ساعت پذیرایی و عکس‌های یادگاری گرفتن دوستان، با دو خودروی شاسی‌بلند «کیا» با درب‌های کشویی راه افتادیم. در هر خودرو 4 نفر از فعالان و مدیران رسانه‌ای با راننده و یک همراه عراقی. این که می‌گویند، «توی عراق بدجور رانندگی می‌کنند» را ما به‌عینه دیدیم! 
- در همان محوطه فرودگاه اولین توقف صورت گرفت؛ کنار خودروهای منهدم شده سردار سلیمانی و ابومهدی المهندس. خیلی غم‌انگیز بود.
 ادای احترام کردیم و چند فیلم و عکس گرفتیم و دو تا از بچه‌های ‌تر و فرز گزارش کوتاهی تهیه و روی خروجی رسانه‌ها گذاشتند. به سرعت در رسانه‌های داخلی و خارجی بازنشر شد. راه افتادیم. ساعاتی بعد متوجه شدیم خبر ادای احترام به دو شهید بزرگ واقعا بازتاب خوبی در رسانه‌های داخلی و عراقی داشته است.
از پورشه و جنرال‌موتورز تا تیبا و پراید
- تقریبا نیمه‌های شب بود و خیابان‌های بغداد شلوغ و پرازدحام. خودروهای آمریکایی در کنار پراید و تیبا و سمند خودمان در خیابان‌ها جولان می‌دادند. این سؤال که، با وجود این همه خودروهای مدرن و روز دنیا چرا بسیاری از عراقی‌ها ترجیح می‌دهند پراید و تیبا سوار شوند در ذهنم رژه می‌رفت. از یک عراقی پرسیدم. فارسی بلد بود! آنجا عراقی‌های زیادی فارسی می‌دانستند. جوابش قانع‌کننده بود: «عراقی‌هایی که توان پرداخت 6 هزار دلار برای خرید خودرو دارند به مراتب از عراقی‌هایی که توان پرداخت 16 یا 20 هزار دلار برای خرید خودرو دارند بیشترند.»
خوش‌نشینی‌های شبانه
 -ابتدا تصور می‌کردم بغدادی‌ها آدم‌های «خوش‌نشین» و «خوش‌گذرانی» هستند که این موقع شب با شلوارک و دمپایی لاانگشتی و صندل و ماشین‌های غول‌پیکر آمریکایی مشغول عیش‌و نوش و رانندگی‌اند‌، اما بعدها متوجه شدم‌، به دلیل گرمای شدید هوا در طول روز، به ناچار شب‌ها را برای تردد و تفریح انتخاب کرده‌اند. البته صحنه‌های دیگری که روزهای بعد در خیابان‌ها دیدم نشان داد، تصور اولیه‌ام از برخی جوانان بغدادی، زیاد هم دور از واقعیت نبوده! برخی با شلوارک و رکابی و سیگار به دست تردد داشتند. سن برخی برای سیگار کشیدن خیلی کم بود! مصرف سیگار، هم بین بزرگسالان و جوانان و حتی نوجوانان خیلی شایع بود. غذاهای آماده می‌خریدند و بعضا پس از مصرف قلیان‌، با موتور یا ماشین، دو تَرک یا تک نفره، تخت گاز می‌رفتند.
کاظمین
- به کاظمین رسیدیم. نیمه‌های شب بود. شاید کمتر از نیم ساعت آنجا بودیم. اما همان نیم ساعت حسابی چسبید. اصلا دلت نمی‌خواست از آنجا بروی! حس واقعا غریبی بود. من همان ابتدای کار یاد حرم امام رضای خودمان افتادم. مقایسه‌ای «ناخودآگاه» در ذهنم شکل گرفت و نتیجه به این شکل درآمد: «هرکدام از این امامان بزرگوار، طعم خاص خود را دارند! لطافت و شیرینی مخصوص به خود را دارند و این طعم‌ها و شیرینی‌ها واقعا با یکدیگر فرق دارند. فضای حرم امام جواد و کاظم علیهماالسلام مدهوش‌مان کرد. عکسی دسته جمعی طوری که گنبد و گلدسته پشت سرمان بیفتد ‌انداختیم و با حسرت و به ناچار راه افتادیم...
فست فودهای کنار خیابانی
- کنار یکی از خیابان‌ها با توصیه یکی از دوستان ایستادیم تا فست فود و غذاهای کنار خیابانی بخوریم. تقریبا هیچ یک از فست فودهای عراقی با ذائقه من یکی جور نبود. «نخود» و «روغن زیتون» در بسیاری از غذاهایشان به وفور دیده می‌شد....نوعی ساندویچ و غذاهای خمیری سفید و سبز و شیری رنگ هم خوردیم که یادگیری اسمشان مثل خوردنشان برایم سخت بود. خسته، خواب‌آلود و کمی گیج به سمت هتل «سند باد» راه افتادیم. مدرن و تمیز بود. 
هر کس یک اتاق! ساعت 3 صبح چرتی زدیم و صبح برای صبحانه بیدار شدیم. عجب صبحانه‌ای! تلخی شام جبران شد.
چهارشنبه 24 خرداد/ شروع ملاقات‌ها
سخت‌ترین و پرکارترین روزمان همین چهارشنبه بود. از دیدار با «نبیل جاسم» رئیس‌شبکه «الاعلام العراقی» شروع کردیم. او به نوعی رئیس‌صدا و سیمای عراق است. همین طور رئیس‌خبرگزاری العراقیه و روزنامه الصباح. کراواتی، شیک و با‌پرستیژ بود که بعدها متوجه شدیم از برادران اهل سنت هم هست. صدایش مثل تیپش گیرا و قدرتمند نشان می‌داد. از ما به گرمی استقبال و پذیرایی شد. رئیس‌تیم یعنی آقای «محسن محمدی» که مردی جا افتاده، 50 ساله، با چهره‌ای هنری و صدای خوش و گیراست معرفی مان کرد: « آقایان رضا خوش لهجه، مدیرکل اخبار خارجی ایرنا، محمد امین ایمانجانی، مدیر مسئول روزنامه فرهیختگان، سید صادق لواسانی، دبیر فرهنگی ایسنا، محمد امین میرزایی، مدیرعامل خبرگزاری برنا، عظیم امیدی، دبیر بین‌الملل خبرگزاری تسنیم، حسین طاهری، معاون خبر خبرگزاری مهر و جعفر بلوری دبیر بین‌الملل روزنامه کیهان. جناب نبیل جاسم هم، همزمان با معرفی شدنمان، با حرکات سر و صورت و چشم و دست، تاییدی می‌کرد و...
حرف‌های جدی شروع شد
- توضیحات مبسوطی بین طرفین راجع به اهمیت رسانه به ویژه در حوزه ورزشی و تاثیر آن روی توده‌های مردم رد و بدل شد. قرار و مدارهایی برای یک سری توافقات در حوزه همکاری‌های رسانه‌ای گذاشته شد. چای عراقی، آب یخ و قهوه مرتب برای پذیرایی آورده می‌شد. طبق معمول آقای رضا خوش لهجه، از قدیمی‌ها و پیشکسوت‌های رسانه که تقریبا نیمی از عمرش را در ایرنا گذرانده است، خیلی خوب شروع کرد و نشان داد «دود از کُنده بلند می‌شود». تسلطش به ایراد سخنرانی‌های کوتاه و بالبداهه، تحسین برانگیز بود. صدایش مثل نام خانوادگی ‌اش، «خوش لهجه و زیبا» بود و بعدها فهمیدم گاهی مداحی هم می‌کند. «نبیل جاسم» به همراه یکی از مدیران داخلی شبکه «الاعلام العراقی»، توضیحاتی درباره رسانه‌های تحت مدیریتشان دادند و تاکید کردند، بیشترین مخاطب و تاثیرگذارترین رسانه‌شان، مربوط به حوزه ورزشی است! تقریبا به تمام استودیوهای تلویزیونی سر زدیم. جوانان خوش تیپ و بعضا معمولی با تجهیزات مدرن خارجی مشغول بودند. تقریبا همه تجهیزات از ریز و درشت وارداتی و به روز بودند. اعتراف می‌کنم، تحت تاثیر امکانات و تجهیزات مدرنشان قرار گرفتم. 
- وارد محوطه بیرونی «بزرگ‌ترین شبکه رسانه‌ای عراق» شدیم و نبیل جاسم در حالی که سیگاری در دست چپ، عینک آفتابی برند بر چشم و یک کت و شلوار روشنِ مارک بر تن داشت، شروع کرد به توضیح دادن: «تقریبا جنگی در عراق رخ نداده که پس از شروع، به ساختمان این رسانه حمله نشود. صدام پس از به قدرت رسیدن، رئیس‌این جا را در همین قسمت که می‌بینید اعدام کرد. آمریکا هم، زمان حمله به عراق ابتدا این جا را هدف قرار داد و...»
نکته جالب در بسیاری از مدیران رسانه‌ای عراق این بود که، علاقه عجیبی 
به گفتن «برای اولین بار» 
و استفاده از 
صفت 
 
عالی«ترین» در توصیف اقدامات و معرفی تجهیزات رسانه‌ای‌شان داشتند. مثلا می‌گفتند، اولین روزنامه‌ای که درجهان عرب چاپ شد، فلان روزنامه در عراق بود. اولین دستگاه تنظیم و میکس صدا که در جهان اسلام مورد استفاده قرار گرفت، همین دستگاهی است که می‌بینید. یا بهترین دستگاه در این حوزه رسانه‌ای، متعلق به عراق بود طوری که از کشورهای دیگر برای استفاده از آن به این کشور می‌آمدند!
مشکل برق
تقریبا جلسه یا دیداری نبود که برای دقایقی برق قطع نشود! جلوی برخی از سازمان‌های تلویزیونی و رسانه‌ای ژنراتورهای بزرگی برای تامین برق تعبیه شده بود و چون «بحران برق» در عراق، تبدیل به امری تاریخی و مستمر شده است، حل این معضل، هم در معماری و هم در سبک زندگی عراقی‌ها تاثیرات خاصی گذاشته است. مثل انبوه سیم‌های برقی که به شکلی گیج‌کننده و نامنظم از روی تیرهای چراغ برق، وارد ساختمان‌ها شده است! بدون کولر گازی به سختی بشود در عراق زندگی کرد. استفاده از کولر گازی شاید یکی از دلایل همین قطعی‌های مکرر برق باشد!
دیدار با سید عمار حکیم و دعوت از حاج حسین
با تشریفات خاصی به سمت مقر سید عمار حکیم راه افتادیم. از ایست و بازرسی و نگهبانی‌ها عبور و وارد محوطه بزرگ با ساختمان‌های متعدد شدیم. جلوی یکی از ساختمان‌های زیبا ایستادیم. دو نفر از پرسنل راهنمایی‌مان کردند. از وسط یک موزه که در آن انواع ‌اشیاء با ارزش-که به نظر می‌رسید به تاریخ عراق مربوط بودند- عبور کردیم. زیر برخی ‌اشیاء به عربی چیزهایی نوشته شده بود که نشان می‌داد، مثلا اهدایی فلان شخصیت بزرگ دینی یا سیاسی به جریان حکیم است. وارد سالن تمیز، خنک و زیبایی شدیم و روی مبل‌های نرم و درجه یک نشستیم. پذیرایی شروع شد: آب خنک، قهوه و چایی خوش‌طعم و آلبالویی رنگ که مزه‌اش به ترشی می‌زد. بعدها شنیدم نوعی چای هندی 
بوده است.
خیلی طول نکشید که سید عمار حکیم وارد شد. در حالی که به ما خوش‌آمدگویی می‌کرد، با خنده از جلویمان عبور کرد و روی صندلی سمت چپ من نشست. سمت چپ پشت سرش پرچم عراق بود و...
با دقت به چهره‌اش نگاه می‌کردم! همانی بود که در تلویزیون و خبرها تصاویرش را دیده بودم! البته کمی «بورتر» می‌زد. محاسنش مثل محاسن حسن روحانی خودمان خیلی مرتب بود. صورتی سفید و خندان با چشم‌هایی که رنگی می‌زد. به خوبی و خیلی روان فارسی حرف می‌زد. آقای محمدی طبق معمول معرفی‌مان کرد و دوستان هم هر یک شروع کردند، به حرف زدن و تشکر کردن. صحبت بچه‌ها، به موضوع از پیش مشخص شده خاصی ‌اشاره نداشت. بیشتر خوش‌وبش و تقدیر و تشکر بود و کمی حرف‌های کلی درباره نقش رسانه و لزوم همکاری‌های بیشتر و تکرار این دیدارها. محمد امین میرزایی، جوان خوش‌خنده، خوش‌صحبت و شوخ طبع که کمی هم پر چانه بود و در طول مسافرت نگذاشته بود به بچه‌ها سخت بگذرد، شروع کرد به گفتن یک سری حرف‌های کلی! چون شیرین زبان بود، حرف‌هایش می‌چسبید. گاهی فکر می‌کردم میرزایی اگر در این سفر نبود، شاید سفر به همه‌مان سخت می‌گذشت ارادت خاصی به حضرت زهرا (س) داشت و این مرا بیشتر مجذوبش می‌کرد. نوبت به من که رسید گفتم: حامل پیام حاج حسین هستم. منتهی بعد از اتمام جلسه و به صورت در گوشی! همان جا گفت: حاج حسین شریعتمداری را رسما دعوت کردم. البته حتما به همراه خانواده بیاید. قبلا از حاج حسین شنیده بودم، با حکیم رفاقت دارد.
صحبت‌های محرمانه!
صحبت‌های جدی شد؛ شاید چیزی بالغ بر 2 ساعت! آقای سید عمار حکیم را فردی باهوش، زیرک و مطلع از اوضاع جهان اسلام و تحولات ایران می‌دیدم. اخبار ایران را خیلی «ریز» می‌دانست و دنبال می‌کرد و ارادت خاصی هم به مقام معظم رهبری داشت. حرف‌های بسیار مهمی راجع به تحولات دو سال گذشته افغانستان، چگونگی به قدرت رسیدن طالبان، مذاکرات با رهبران عربستان و امارات و قطر و آشتی تهران و ریاض زد...اعتراف می‌کنم، تحت تاثیر کاریزمای او قرار گرفتم.
 سید عمار توان سخنوری با قدرت بالای 
اقناع را دارد و شاید در فضای 
سیاسی و رسانه‌ای ایران، 
شناخت کاملی از او وجود نداشته باشد. با استفاده از طنز و شوخی‌های به‌موقع، اظهاراتش را به دل مستمع، نفوذ می‌داد. او روانشناسی سیاسی هم بلد است و رفتارش طوری است که به دل می‌نشیند. خلاصه این که، تنها مقامی بود که پس از پایان جلسه، ذهن ما را مدت‌ها درگیر صحبت‌هایش نگه داشت. پس از خداحافظی دوست داشتم ساکت بمانم و به حرف‌هایش عمیق شوم...! حرف‌های مهمی زده شد که اجازه نشر آنها را ندارم.
دیدار با سید محسن حکیم 
سید محسن جوان‌تر از برادرش است. بسیار خنده‌رو است و همین خنده‌رویی و شوخ طبعی و صمیمیتش، جذاب ترش می‌کرد. اصرار کرد که اینجا اصلا نباید با هم رسمی باشیم. راحت و صمیمی حرف بزنید. به همان ‌اندازه‌ای که جلسه سیدعمار رسمی بود، جلسه با سید محسن غیر‌رسمی بود. معرفی‌ها شروع شد. به من که رسید گفتند: بلوری هستند از روزنامه کیهان. بلافاصله رو به من کرد و گفت: شما جعفر بلوری هستید درسته؟! گفتم بله. گفت: «یادداشت‌هایتان را می‌خوانم.» چرا دروغ بگویم! از این که اسم کوچکم را می‌دانست و یادداشت‌هایم را پیگیر بود، کمی ذوق زده شدم! معرفی که تمام شد، صحبت‌های بچه‌ها شروع شد. در همین حین گفتند ناهار آماده است. بلند شدیم به سمت میز غذایی که به شیوه مرسوم عرب‌ها چیده شده بود. انواع و اقسام غذاهای عراقی با سالاد‌ها و نوشیدنی‌ها و... 
سید محسن، همان صحبت‌های سید عمار را با ادبیاتی متفاوت و فضایی بسیار صمیمی‌تر تکرار کرد. راستی یک نکته راجع به نحوه پذیرایی! افرادی دور میز چهار چشمی به ظروف غذای میهمان چشم دوخته‌اند تا به محض تمام شدن غذا، آن قسمت خالی شده بشقابت را با غذایی دیگر پُر کنند! این جلسه هم تمام شد و سوار خودرو شدیم.. سید صادق لواسانی، جوان خوش‌تیپ، تیز و‌ بُز و ‌تر و فرز، این جا هم طبق معمول، گزارشی را به خوبی تهیه و روی خروجی ایسنا گذاشت. سرعت عمل و قلمش تحسین برانگیز بود و نشان می‌داد، خبرنگار قابلی است. مسئولیتی در بخش فرهنگی ایسنا دارد. در هتل کربلا با او هم اتاق بودم. جوانی خوش‌پوش، همیشه معطر و مرتب، دوست داشتنی و قابل احترام است. حس می‌کردی برای رسیدن به این نقطه، زحمات زیادی کشیده و پله‌های ترقی را یکی یکی طی کرده است.
شوخی سنگین!
مقصد و هدف بعدی، دیدار با «علی المؤید» رئیس‌سازمان رسانه‌ها و مخابرات عراق بود. اعتراف می‌کنم این دیدار با همه دیدارهای قبلی متفاوت بود. جایی مجلل، بزرگ و حقیقتا با شکوه! رستوران سنتی بزرگ، با طبقات دوبلکس و تریبلکس و شاید هم بیشتر و سِرو انواع غذاها و نوشیدنی‌ها....به نظر می‌رسید محل تامین هزینه‌های این موسسه که ریاستش مستقیم از سوی نخست‌وزیر عراق یا پارلمان انتخاب می‌شود، همین رستوران بزرگ یعنی رستوران«عیون البغداد» است. این را آنجا که پرسیدم: «آیا شما از دولت بودجه می‌گیرید؟» متوجه شدم. مؤید گفت: نه تنها از کسی بودجه نمی‌گیرند بلکه به خیلی‌ها بودجه هم می‌دهند! لابه‌لای صحبت‌هایی که رد و بدل می‌شد، شنیدم که یکی از گران‌ترین رستوران‌های سرتاسر عراق و احتمالا زنجیره‌ای است. وارد سالن کنفرانسی شدیم و با دوستان و با راهنمایی چند کت و شلواری خوش‌پوش روی صندلی‌ها نشستیم. میز بیضی شکل بزرگ که جلوی هر کدام از دوستان یک مقوای تمیز و یک برگه سفید و خودکار بود و جلوی برخی نیز میکروفون قرار داشت. علی المؤید، جوان خوش‌قد و بالا بدون کوچک‌ترین لهجه عربی شروع به خوشامدگویی و ارائه توضیحاتی درباره سازمان تحت امرش کرد. این سازمان چیزی شبیه به وزارت ارشاد خودمان است که مجوز‌های لازم برای فعالیت‌های رسانه‌ای را می‌دهد. تحصیلکرده و بزرگ شده قم بود و بسیار صمیمی و با قدرت کلام و تُن صدای بالا و اعتماد به نفس خاصی حرف می‌زد. فضا اما همچنان رسمی و جدی بود. دوستان طبق معمول معرفی شدند، کمی حرف زدند و برای شام وارد اتاق جمع و جوری شدیم. فضا در این‌جا صد و هشتاد درجه با فضای میز گفت‌و‌گو فرق داشت. آن قدر صمیمی که انگار 20 سال است یکدیگر را 
می‌شناسیم. این‌جا
معنای این جمله معروف
را که «عراقی‌ها مردمان خونگرم و میهمان‌نوازی‌اند» را خوب می‌شد فهمید.
خدمه‌های سیاه‌پوست
وارد طبقه همکف شدیم. فضایی سنتی-عربی، خنک، با تلویزیون‌های ردیفی که در حال پخش فوتبال باشگاه‌های اروپا بود. قلیان‌های بزرگ که آنجا «نارگیلی» خوانده می‌شود، شاید جزو لاینفک بخش عظیمی از جامعه نخبه و غیر‌نخبگانی عراق باشد. فضای سمت راستمان، رود دجله بود! پذیرایی در چنین فضایی شروع شد. شاید باور نکنید اما برخی عراقی‌ها، حین خوردن غذا، نارگیلی می‌کشیدند نه پس از اتمام غذا! یعنی یک قاشق غذا در دهان می‌گذاشتند و روی آن پُکی به قلیان می‌زدند و می‌جویدند! فرهنگ عجیبی بود! یکی از مشاوران نخست‌وزیر عراق نیز پس از ساعاتی به جمع پیوست و او هم پس از حدود 30 دقیقه رسمی بودن، به جمع شوخ طبع‌ها و شوخی‌ها پیوست. آن قدر شدید و بلند می‌خندید که از خنده آنها خنده‌ات می‌گرفت. 
نمازخانه عجیب
برای نماز به سمت سالن زیرزمین رفتم. سمت راستم کافه بود! و گوشه کافه نمازخانه‌ای کوچک. حین نماز صدای آواز و موسیقی و بگو بخندها را می‌شد به خوبی شنید! یاد برخی ساختمان‌های ایران خودمان افتادم که، نمازخانه‌شان کوچک‌ترین جای آنهاست. هیچ خبری از آن شکوه و جلالی که در سایر قسمت‌ها بود، در نمازخانه دیده نمی‌شد. دلم سوخت!
یکی از نکته‌های جالب درباره فضاهایی رسمی این کشور-چه در سطح سیاسی و چه در سطح اجتماعی و غیر رسمی- استخدام نیروهای آفریقایی‌تبار برای خدمات رسانی بود. جوانان و نوجوانان سیاه‌پوست. نمی‌دانم اما احساس می‌کردم، عمدی در این انتخاب وجود داشت و نوعی «کلاس» و «پرستیژ» محسوب می‌شد. بعضا حتی، خانم بودند! در رستوران‌ها و هتل‌ها فراوان دیده می‌شدند.
به دلیل گرمای شدید هوا، زیاد آب می‌نوشیدیم لذا دستشویی نیز زیاد لازم می‌شد. تقریبا همیشه یکی از خدمه سیاه‌پوست یا بنگلادشی را، کنار دستشویی به صورت «ایستاده» می‌دیدیم که آسایش را از تو می‌گرفتند! بلافاصله پس از قضای حاجت وارد دستشویی می‌شدند و در حالی که هنوز کمربندت را نبسته بودی، شروع به شست و شو می‌کردند! بعد دستمال کاغذی را برایت آماده می‌کردند تا پس از شستن دست و صورت، از آنها برای خشک کردن استفاده کنی! من هنوز هم که هنوز است، نتوانسته ام این بخش از سفر را هضم کنم: پشت در دستشویی منتظر ایستادن!؟
سفارت ایران
آخرین دیدارمان، در محل سفارت ایران و با آقای اباذری، رایزن فرهنگی کشورمان بود. چون همه ایرانی بودیم، فهم و درک از صحبت‌ها راحت‌تر بود و به قول معروف، زبان هم را خوب می‌فهمیدیم.
آقای اباذری فردی با تجربه،
مؤمن، و دلسوز نشان می‌داد. پختگی را در میانه‌های صحبت‌هایش، وقتی راجع به یافتن راه‌حل‌هایی برای جلوگیری از سوءاستفاده دشمنان دو ملت در مراسم راهپیمایی اربعین صحبت می‌کرد، می‌شد لمس کرد. آمارهای خوبی از تردد زائران، پذیرایی‌هایی که شده و...ارائه داد. البته پس از صحبت‌های دوستان و معرفی شدنشان از سوی آقای محمدی، حسین طاهری با آن ریش بلند و چشمان نافذ-که مرا یاد یوزارسیف می‌انداخت- توضیحات و راه‌حل‌هایی ارائه داد و آقای اباذری هم شروع به نوشتن کرد. آقای طاهری فردی آرام و کم حرف است اما وقتی صحبت می‌کند، می‌فهمی این کم حرفی، از سر تواضع است نه خجالت. آقای محمد امین ایمانجانی هم توضیحاتی ارائه داد. ایمانجانی که از روزنامه خوب فرهیختگان آمده بود، فردی متدین و محبّ اهل بیت است که درست مثل آقای خوش لهجه، صدای خوبی دارد. این را بعدها در «ایوان نجف» متوجه شدم که داشت با صدای گرمی در توصیف امیر مومنان علی‌(ع) شعر می‌خواند. آن قدر با محبت است که وقتی فرودگاه امام خمینی رسیدیم، با خودروی ال نودش، مرا تا جلوی خانه‌مان رساند.
هدیه سردار سلیمانی برای بچه‌ها
در پایان جلسه آقای اباذری جعبه شیشه‌ای زیبایی را جلوی دوستان آورد و گفت، به نیابت از سردار سلیمانی، هر کدام یکی از این انگشترها را که نگین آن با سنگ‌های حرم حضرت اباعبدالله ساخته شده بردارید. حس فوق‌العاده دارد داشتن چنین انگشتری..ما را حسابی آماده سفر 
به کربلا کرد.
یابانی و یوروپی!
-برخی دوستان می‌خواستند از فرصت دو سه ساعته‌ای که داشتند استفاده کرده و از سوغات تهیه کنند. «مسعود مال» فروشگاه زنجیره‌ای بزرگی بود که دیدنش، یک دنیا سوژه «جامعه‌شناسی» برایم داشت. کالاهای خارجی، پوشش‌های متفاوت-سنتی تا غربی- و قیمت‌ها هم سر به فلک کشیده. 5 جفت جوراب رنگی کودکانه شد چیزی بالغ با 75 دینار. به پول خودمان چیزی نزدیک به 270 هزار تومان. یاد جوراب‌هایی افتادم که در متروی تهران جفتی 10 تومان است! قیمت سایر اقلام نیز بالا بود. تیشرت‌های معمولی 750 هزار تومانی، کفش زیر یک میلیون تومان پیدا نمی‌شد. اغلب کالاها ترکیه‌ای بود اما کالاهای ایرانی هم دیده می‌شد. عباس، ساعت فروشی که وسط «مسعود مال» یک دکه کوچک شیک زده بود، وقتی فهمید ایرانی‌ام، تمام تلاشش را کرد تا یک ساعت چینی را به جای ساعت ژاپنی یا به قول خودش«یابان»ی 
بفروشد!
 می‌گفت: همه ساعت‌هایم
یا «یابانی»‌اند یا «یوروپی»! برای این که
دلش نشکند، یک سلفی گرفتم و گفتم در فضای مجازی ایران منتشرش می‌کنم. وقتی صمیمی‌تر شدیم بالاخره اعتراف کرد، ساعت‌ها چینی است اما از نوع خوبش!
برخی دوستان یا به دلیل گرانی کالاها یا نداشتن پول عراقی رغبت زیادی به خرید نداشتند. در کربلا و نجف اما با پول ایرانی می‌شد به راحتی
خرید کرد.
کربلا و نجف
_ از روزهای کاری خارج شده و وارد کربلا شدیم. چیزی حدود دو ساعت از بغداد تا کربلا راه بود. راه افتادیم. دوستان دیگر را نمی‌دانم اما من، «دل تو دلم نبود». اولین سفرم به کربلا بود و حال و هوای خاصی داشتم. شاید چیزی بالغ بر 70 نفر التماس دعا گفته بودند و نمی‌دانستم چگونه با حسین(ع) روبه رو شوم. دو ساعت خیلی زود تمام شد و به کربلا رسیدیم. فقط یک جمله بگویم: «بی نظیر بود.» هم حال و هوای من. هم حال و هوای همه دوستان به ویژه آقای ایمانجانی و لواسانی و امیدی. به حال برخی دوستان غبطه می‌خوردم....
فردای آن روز راهی نجف شدیم و یک دل سیر با امیر دل‌ها عشق بازی کردیم. آقای خوش لهجه و ایمانجانی در ایوان نجف، سنگ‌تمام گذاشتند. آخرین پاداش این سفر برای من یکی به دست آوردن کمی تربت بود که شیرینی سفر را ده‌چندان کرد، همین طور آشنایی با چنین دوستان رسانه‌ای خوبی....این سفر به دعوت جریان حکمت ملی عراق انجام شد.