کد خبر: ۲۶۵۲۱۹
تاریخ انتشار : ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۲ - ۲۲:۴۶

آینه در آینه نقش تو را زد رقم تا به کدامین مسیر باز بچرخانی‌ام(چشم به راه سپیده)

 
 
 
 
چه می‌کردیم بی‌تو؟!
اسير پنجة درديم بي‌تو
نگاه نرگسي زرديم بي‌تو 
اگر چشم انتظار تو نبوديم 
در اين دنيا چه مي‌كرديم بي‌تو 
نعمت‌الله شمسي‌پور
تو آمدی...
تا‌ گریه هست دانه ما بی‌جوانه نیست
تا روضه هست هیچ دلی بی‌بهانه نیست
گرچه دلم گرفته از این روزهای سرد
از آتش فراق دلم بی‌زبانه نیست
آقا کبوترم کن و زیر پرت بگیر
دیگر دلم وسیع شده‌، فکر دانه نیست
هر جا که جای داده‌ایم می‌نشینم و
کارم دوباره نق زدن کودکانه نیست
تو آمدی و سر زدی و من نبوده‌ام
دیدی دوباره هیچ کسی  بین خانه نیست
می‌خواستی که زائر سجاده‌ام شوی
دیدی تب عبادت من عاشقانه نیست
رحمان نوازنی
آستان عشق
یوسف ندیده است به دنیا نظاره‌ات
کردم هزار حنجره نذر هزاره‌ات
راضی مشو که طعمه دست خزان شوم
وا می‌شود گل لب من با‌ اشاره‌ات
حرفی برای گفتن از این دل نمانده است
جانا! کجاست در دل این شب ستاره‌ات؟
رازی است سر به مهر، دو چشم سیاه تو
دیدم به قاب دیده تو استخاره‌ات
سر می‌نهم به پای تو در آستان عشق
من زنده‌ام به نام و نگاه دوباره‌ات
طیبه شامانی
ای کاش...
خورشید که سینه چاک نورت باشد
تندیس درخشش حضورت باشد
مردیم ز بس آه کشیدیم ‌ای کاش
این جمعه دگر روز ظهورت باشد
سیدمحمد بابامیری
آینه در آینه
عشق تو چون زد رقم بی‌سروسامانی‌ام
شعله به عالم زند شور پریشانی‌ام
شب همه شب تا سحر شعله کشم از غمت
شعله کشم از غمت لعل بدخشانی‌ام
مست نگاه توام غرقه به دریای چشم
غرقه به دریای چشم یوسف کنعانی‌ام
چشم تو از من ربود صبر و توان و قرار
پرسه به هر سو زنم، باد بیابانی‌ام
نای دلم می‌زند بوسه به موج عطش
زانکه دَود خون تاک در رگ توفانی‌ام
آینه در آینه نقش تو را زد رقم
تا به کدامین مسیر باز بچرخانی‌ام
خیره به آدینه‌ام تا که نمایان شوی
در دل آدینه‌ها چند بسوزانی‌ام
احمدرضا کیماسی
باران‌ترین باران‌ها
هلا نگاه تو باران‌ترین باران‌ها
ببار بر دل تبدار این بیابان‌ها
بگو که پنجره بر دوش تا کجا آخر
سکوت و صبر تو و پرسش خیابان‌ها
کنار جاده دلم سوخت مثل یک فانوس
در انتظار تو‌ ای تک‌سوار میدان‌ها
سکوت ساحلی این قبیله را بشکن
هلا عبور تو طوفان‌ترین طوفان‌ها
حسن صادقی پناه
جان جهان
به انتظار تو هر روز و شام می‌مانیم
و قصّه غم هجرت مدام می‌خوانیم
برای دیدن روی مه تو جان جهان
به چارسوی زمین اسب شوق می‌رانیم
بیا بیا که بهاران شود زمستان‌ها
بیا که در قدمت، سر، چو گل، برافشانیم
کرَم نما و قدَم نه، ز مهر، محفل ما
که خاک رهگذرت با مژه بروباییم
تو قطب عالم امکانی و ولّی حقی
بیا که بی‌تو، همه، جسم‌های بی‌جانیم
امام برحق ما، گرچه غایبی ز نظر
مطیع امر تو مولا چنان غلامانیم
بیا و صحنه گیتی ز عدل پُر گردان
اسیر ظلم و جفائیم و بی‌پناهانیم
دعای ما همه این است همچو «دانشور»
که بهر جان نثاری و طاعت، کنار تو مانیم
علی دانشور