کد خبر: ۲۶۴۹۸۴
تاریخ انتشار : ۲۴ ارديبهشت ۱۴۰۲ - ۲۱:۱۸
نگاهی دیگر به «سقوط»

نمدی بــرای کلاه یک کلاهبـــردار

 
 
 
عزیزالله محمدی(امتدادجو)
مینی سریال «سقوط» اثر معنا داری از بیان مفاهیم ایدئولوژیک داعش بود، مخاطب تا لحظه‌های آخر که «ابو خالد» فریادهای عمیق برای کشتن ایرانی‌ها سر می‌دهد با تفکر و ایدئولوژی داعش که گونه‌ای بسیار خطرناک از باور است -و هرگاه هم مطامع و لذایذ دنیا ایجاب می‌کند با توجیهات خاص از انحراف و پشت‌کردن به اعتقادات سخت خود ابایی ندارند و آنها را به نفع خود تغییر می‌دهند- را مقابل چشمان خود می‌بیند و همواره در معرض دریافت نوع ‌اندیشه داعش است تا به یک نتیجه گیری عقلانی و منطقی از موضوع برسد.
در کنار این نقطه قوت، حفره‌هایی وجود دارد که مخاطب نمی‌تواند این حفره‌های فیلمنامه و کارگردانی را نادیده بگیرد.
در قسمت اول و دوم، سکانس‌هایی وجود دارد که تمام انگیزه‌های شخصیت ژاکان با کسب منافع مادی تعریف می‌شود اما به یکباره در سکانس‌های بعدی که در نهایت شاهد کشته شدن او هستیم وجه غالب ایدئولوژیک او را می‌بینم که به‌طور کلی پشت به موضوعات مادی و دنیایی کرده و همه چیز را با عقاید و اعتقادات دین خودساخته داعش می‌سنجد و انگیزه اولیه مطرح شده به‌طور کلی فراموش شده و چگونگی ایجاد این تحول برای مخاطب سؤالی است که کارگردان به آن پاسخ نداده است.
در قسمت آخر نیز، افتادن پسر بچه از پشت ماشین و عدم تعیین تکلیف او مبنی بر زنده یا مرده ماندن نکته دیگری است که گویا کارگردان در آن لحظه‌ها تلاش دارد فیلم را به پایان ببرد و از جزئیات غافل مانده است؛ چرا که بعد از افتادن پسر بچه از پشت ماشین و به رغم عبورعصبانی و جنگنده ابو خالد و نیز دیاکو و اردلان با ماشین از کنار او و حتی بازگشت پدر و مادر بچه بعد از کشته شدن ابوخالد به سمت مخالف جاده، تا انتها دیگر هیچ تصویری از بچه دیده نمی‌شود و معلوم نیست که تکلیف او در نهایت چه شد؟
یکی از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین حفره‌های معنایی فیلم که خیلی هم به وضوح قابل مشاهده است و اتفاقا با توجه به ایدئولوژیک محور بودن فیلم، باید به آن توجه می‌شد موضوع دسترسی به‌هارد و لوازم ارتباطی یکی از فرماندهان داعش یعنی ابوخالد است که از قضا به شدت تلاش می‌کند تا آیسان را هم به دست آورد.
در این‌جا لازم است یک نکته مهم اعتقادی بیان شود که در مکتب شیعه هدف وسیله را توجیه نمی‌کند و همواره اتفاقا شاهد بوده‌ایم که در تمام فیلم‌های امنیتی و جاسوسی به این موضوع توجه شده و هیچ‌گاه زن ایرانی و شیعه با استفاده از ابزار زن بودن به عنوان طعمه قرار داده نشده؛ اما متاسفانه در این سریال شاهد هستیم که علی رغم خطرهای مضاعف پیش رو برای آیسان و علی رغم سختی‌هایی که به هر نحو ممکن از آن خارج شده، حمید فرخ‌نژاد بازیگر نقش مامور اطلاعات آیسان را در موقعیتی قرار می‌دهد که در نهایت او مجبور می‌شود وجود زنانه خودش را به‌عنوان طعمه در اختیار ابوخالد(ضد قهرمان) قرار بدهد.
این نوع طعمه قرار دادن زن برای سرویس‌های جاسوسی غرب و به ویژه صهیونیست‌ها یک امر ابتدایی است که بارها به اثبات رسیده و اخبارش را نیز به کرار شنیده ایم؛ اما با توجه به اینکه در ابتدای هر قسمت از این سریال، مشاهده می‌کنیم که بیان می‌شود این أثر بر اساس یک داستان واقعی است؛ یک سؤال بزرگ به‌وجود می‌آید و آن سؤال این است که آیا واقعا ماموران اطلاعاتی این اقدام غیراخلاقی را مرتکب شده‌اند؟ یا اینکه نویسنده و کارگردان به جهت ایجاد پی‌رنگ و جذابیت داستان این موضوع را در آن خلق کرده‌اند که در این صورت یک ضعف آشکار معنایی و مفهومی و اعتقادی در سریال نمایان می‌شود و مسلم است که در صورت داشتن یک مشاور در این حوزه، می‌شد به این نکته مهم توجه کرد؛ چرا که بستر کلی این أثر، بیان اعتقادات است و وقتی نکته اعتقادی در معرض چالش قرار می‌گیرد باید برای آن پاسخی یافت؛ شاهد مثال دیگر برای تکیه کارگردان به موضوعات اعتقادی تحریک حس غیرت و مردانگی عباس جمشیدی(اردلان) باز هم توسط فرخ‌نژاد(دیاکو) است که علی‌رغم تمام مقابله‌های کلامی که با او دارد در نهایت به‌واسطه موضوع غیرت و شرافت تحریک می‌شود و تا پایان ماموریت به‌طور رایگان در کنار یاکو قرار می‌گیرد و از قضا نقش بسیار تاثیرگذار و مهمی را نیز در روند اتفاقات قصه و فیلم ایفا می‌کند و در نهایت نیز شهید می‌شود.
یکی دیگر از موضوعات اطلاعاتی، نحوه مواجهه کلیت دستگاه اطلاعاتی در سریال با آیسان است که از منطق رفتار اطلاعاتی خارج است و به جای آرامش بخشیدن به او و یا کسب اطلاعات دقیق‌تر، از گفت‌وگو‌های بی‌مورد ساده انگارانه و بی‌تفاوت استفاده می‌شود که یک مخاطب عام هم این نوع رفتار غیرحرفه‌ای را نمی‌تواند درک کند!
عباس جمشیدی به رغم شخصیت طنز و کاراکتری که برای مخاطب آشنا است در این سریال خیلی خوب درخشیده و همان عباس جمشیدی سابقی است که بدون اضافات خاص، به‌طور معمولی بازی می‌کند و با کمی افزودن لهجه کردی، بر شیرینی نقش خودش افزوده و البته با توجه به شخصیت خود و به نسبت قرار گرفتن در موقعیت‌های متضاد با دیاکو، موقعیت‌های جدیدی را خلق کرده که علاوه‌بر ایجاد جذابیت، موقعیت طنز و کمیک را نیز به‌وجود می‌آورد و مخاطب با رغبت تمام می‌خواهد داستان را دنبال کند.
کاراکتر اردلان که همان عباس جمشیدی است در کلیت، گویا شخصیت دست‌خورده صادق مشکینی (پرویز‌ پرستویی) در فیلم « لیلی با من است» کمال تبریزی است که علاوه‌ بر همان اعتراض‌ها و خلوت گزینی‌ها برای گفت‌وگو با خدا، اقدام به دادن صدقه در موقعیت‌های خطرناک می‌کند و به نظر می‌آید به رغم تقلیدی بودن این موضوع، اما این‌جا نیز این تم بازی و استفاده از عقاید یک کاراکتر طنز، توانسته است بر جذابیت‌های داستان و روایت فیلم بیفزاید.
مشخص است که تمرکز اصلی کارگردان و فیلمنامه بر شخصیت «آیسان» است و به وضوح منهای اتصال متن فیلم به نتیجه گیری نهایی و سکانس پایانی، الناز ملک(آیسان) شخصیت مستقلی را دارا است که در لحظه‌های تنهایی نیز درخشان ظاهر شده و بازی او کاملا باورپذیر و در قامت یک بازیگر حرفه‌ای است که علاوه‌بر اکت‌های به هنگام از ساختمان اجزاء بدن و به‌ویژه صورت و نگاه نیز به‌خوبی استفاده کرده و حس‌های لازم بر هر صحنه را بخوبی به مخاطب توانست منتقل کند.
حس کنجکاوی، حس ناراحتی، حس ترس، شجاعت، استقامت، هوشمندی و حتی حس تسلیم و استیصال که مجموعه‌ای متضاد هستند به‌خوبی در موقعیت‌های مختلف در بازی شخصیت آیسان نمایان بود و مجموع این عوامل آیسان را در نظر مخاطب تبدیل به یک قهرمان کرده بود که از قهرمان دیگر سریال یعنی دیاکو، موفق‌تر ظاهر شد و اگر جریان فیلمنامه، دیاکو را به سمت درگیری‌های جنگی و موقعیت‌های مواجهه با داعش نمی‌کشاند او هیچ‌گونه بازی خاصی از خودش به جز بیان دیالوگ ندارد.
یکی از نکات قوت این مینی‌سریال، هم‌پوشانی دقیق سکانس‌ها نسبت به وقایع داستان است که در قسمت اول شاهد حضور آیسان در باشگاه کاراته هستیم و در نظر ابتدایی این‌گونه القاء می‌شود که این سکانس اصلا بر جریان روایت کارکرد ندارد؛ اما در ادامه و در جریان مقابله فیزیکی آیسان با مدیر خوابگاه زنانه
(ام‌عبیده) و مبارزه فیزیکی با او و یکی دیگر از محافظین زن خوابگاه، می‌بینیم که آن سکانس نیز معنا پیدا می‌کند و هویت ورزشکار بودن و کاراته کار بودن آیسان به کمک او می‌آید که در دیالوگ‌های بعدی با «دیاکو» نیز به این مورد اشاره می‌شود.
دکوپاژ منطقی و انتخاب زاویه و ‌اندازه دید برای مخاطب و ایجاد پیوستگی و اتصال روایت داستان سریال با درک بصری منظم و قابل فهم بودن بدون اغراق یا بدون پیچیدگی، انصافا علی رغم ریتم کند و کش دار قسمت اول و دوم، یکی از ویژگی‌های مهم برای این سریال است. توجه کلی به طراحی صحنه و استفاده از لوکیشن‌های طراحی شده و نیز حجم بالای حضور هنروران در موقعیت‌های شهری و استفاده از لوکیشن ترکیه و موصل و کردستان عراق... جزء نقاط قوت و تلاش برای باورپذیر نمودن فیلم بود که به راحتی می‌توان آن را احساس کرد.
تصویربرداری مسلط و تکنیکال نیز از دیگر نقاط قوت این سریال است که در زوم و زوم بک‌ها و یا در فوکس و Fade in و Fade outهای پیاپی می‌توانیم افزایش جذابیات بصری را با این تکنیک‌ها درک و تصویر واقعی از آنچه در سریال در حال شکل گیری است را مشاهده کنیم.
در کنار دکوپاژ و طراحی صحنه و تصویر برداری خوب و استفاده تاثیرگذار از موسیقی بدون آنکه به متن سریال آسیبی برساند و افکت‌گذاری‌هایی که در تدوین به‌صورت حرفه‌ای انجام پذیرفته، طراحی لباس نیز جلوه‌ای از این مینی‌سریال است.‌گریم هنرمندانه و واقع گرایانه و رئالیستی به‌ویژه در موقعیت‌های پس از درگیری مسلحانه که منجر به زخمی شدن افراد می‌شد؛ یکی دیگر از نقاط قوت این مینی سریال است که با توجه به صحنه‌ها و افراد و لوکیشن‌های متفاوت، می‌توانیم بگوییم به خوبی اجرا شده است. اما در کنار همه این نقاط قوت یک نقطه ضعف بسیار بزرگ و بدون اغماض وجود دارد که شاید کمتر کسی به آن توجه کرده و آن کیفیت و شیوه حضور حمید فرخ‌نژاد در آن است که ابعاد مختلفی را در بر گرفت.
ابتدا از منظر فنی و هنری به این موضوع می‌پردازیم که به هر حال او در نقش یک مامور اطلاعاتی به نام دیاکو در این سریال ایفای نقش کرده؛ اما بیاید ببینیم که آیا واقعا به همان‌اندازه که حمید فرخ‌نژاد از قبال نمد این ایفای نقش کلاه برای خودش بافت توانست به همان‌اندازه به لحاظ هنری موفق باشد؟
مسلم است که هنر و هنرمندان به هیچ عنوان نقطه‌ای به نام نقطه پایان ندارند و هنر اگر دارای نقطه‌ای به نام پایان باشد دیگر هنر تعریف نمی‌شود؛ از همین رو هنرمند نیز مرتب باید خودش را به رشد و کمال هنری برساند نه آنکه تبدیل به شخصیتی واحد و قابل پیشی‌بینی در موقعیت‌های مختلف باشد.
هنرمند و به‌ویژه بازیگر به تناسب هر موقعیت باید بتواند با استفاده از علم الاعضاء و علم الاجتماع و نیز علم روانشناسی، خود را در قالب نقشی که برای او تعیین شده است ببرد؛ وگرنه پیاده ‌سازی شخصیت واقعی خود و خود بازیگر به جای نقشی که پذیرفته است را نمی‌توان اطلاق به هنر کرد.
حمید فرخ‌نژاد با آثار متعددی که پیش از سقوط داشته در ژانرهای مختلف از جمله کمدی و طنز و درام و نیز حتی فیلم‌های دفاع مقدس ظاهر شده که در هر کدام از این ژانرها از نظر نگارنده دارای شخصیت یکسان و بدون تغییر بوده است.
او البته موفق به دریافت جوایز مختلف حتی از جشنواره فجر و سایر جشنواره‌های خارجی نیز شده است؛ اما در باور عالم هنر و هنرمندان واژه‌ای است به نام «کلیشه» که به لحاظ مفهومی یعنی تکرار شده. 
حمید فرخ‌نژاد در تمام نقش‌هایی که بازی کرده دارای یک نقش است که گویا تلاش بر قدرتمند بودن دارد و به‌عنوان یک فرد دیکتاتور و صاحب تصمیم در تمام فیلم‌ها ظاهر شده است. 
بررسی آثار تلویزیونی و همین‌طور سینمایی او از «خوب، بد، جلف» تا «گشت ارشاد» و یا «ارتفاع پست» یا «عروس آتش» و یا «استرداد» یا...گرفته، تا همین سقوط، او را فقط با یک چهره و با یک سبک بازی به ما می‌شناساند و اگر این چهره و سبک بازی در فیلم‌های سابق پذیرفته شده بود در سقوط اصلا پذیرفتنی نیست؛ چرا که سقوط، ژانری متفاوت از آنچه که او تاکنون در فیلم‌های مختلف نقش ایفا کرده است می‌باشد.
شاید انتخاب فرخ‌نژاد از سوی عوامل تولید سریال برای نقش «دیاکو»یک استراتژی برای گیشه بوده باشد اما این یک توجیه کاملا غیر حرفه‌ای و ساده‌انگارانه است که اتفاق افتاده و نباید کارگردان و تهیه‌کننده با توجه به شناختی که از بازی ثابت و کلیشه‌ای فرخ‌نژاد داشتند دست به این انتخاب می‌زدند.
فرخ‌نژاد در نقش یاکو و مامور اطلاعاتی به هیچ عنوان نتوانست استانداردهای اولیه یک مامور اطلاعاتی آن هم در بخش عملیاتی را ایفا کند. او فقط با تکیه به جریان روایت قصه فیلم پیش رفته و اگر توجه خاصی نیز روی او می‌شود؛ نه به دلیل بازی او، بلکه بر مبنای دامنه قصه فیلم است که مورد توجه قرار می‌گیرد.
از نوع بیان تحکمی و دائمی او که فرق نمی‌کند در چه ژانری باشد، تا تکیه بر فسه گویی‌های متوالی و استفاده از درشتی چشمی که برای مخاطب تکراری شده و سرعت کند حرکتی او در همه صحنه‌ها وبه‌ویژه در سکانس‌های پایانی- از جمله در نقطه‌ای که می‌خواهد از تپه‌ای برای درگیری بالا برود- که نشان از عدم آمادگی بدنی او است؛ می‌توان گفت او هم، خودش به این نکته رسیده بود که دیگر دوران سقوط و افول دوره بازیگری‌اش فرا رسیده.
اگر اغراق نباشد حضور عباس جمشیدی (اردلان) در این مینی سریال بر پر رنگ شدن نقش و بازی حمید فرخ‌نژاد بسیار کمک کرده و اگر هم در خیلی از جاها مخاطب فرخ‌نژاد را تلاش دارد باور کند به واسطه بازی «تیپیکال»عباس جمشیدی است که هم در بیان دیالوگ و هم در اکت‌ها استحکام و بنای لازم را دارد و دقیقا او هست که فرخ‌نژاد را به بازی متقابل وادار می‌کند. 
اهالی فیلم و هنر و تئاتر و نمایش به‌خوبی از نقش ارزنده و مهم یک پارتنر و مکمل خوب در بازی آگاه هستند که خیلی وقتها و به‌طور معمول پاسکاری بازی و کیفیت آن متکی به شیوه بازی نقش اصلی می‌شود و نقش‌های مکمل به‌واسطه نوع بازی نقش اصلی ایفای نقش می‌کنند اما به ندرت پیش می‌آید که یک نقش مکمل نقش اصلی را به سمت نوع بازی متفاوت هدایت کند که در این‌جا ما شاهد سه نوع موقعیت بازی با نقش‌های مکمل حمید فرخ‌نژاد هستیم.
موقعیت اول موقعیت اداری و محل کار او در حفاظت اطلاعات است که در این‌جا اصلا هیچ‌گونه بازی خاص یا قابل توجهی که بگوییم حمید فرخ‌نژاد در حد نامش و یا در حد نام فیلم سقوط ظاهر شده است نمی‌بینیم.
موقعیت دوم بازی فرخ‌نژاد(دیاکو) در مواجهه او با اردلان(عباس جمشیدی) است که در هر کجا جمشیدی به اوج بازی تیپیکال خود می‌رسد شاهد جدیت بازی فرخ‌نژاد هم هستیم و هر کجا اردلان خنثی ظاهر شده است؛ هیچ‌گونه خلاقیت خاصی از سوی فرخ‌نژاد برای بازی، جز همان فرخ‌نژاد همیشگی و کلیشه‌ای نمی‌بینیم.
و موقعیت سوم مواجهه او با آیسان است که در دو شکل متفاوت ایفا شده. شکل اول تماس‌های تلفنی بود که آیسان به‌شدت دارای ابعاد حسی و استیصال بود و فرخ‌نژاد فقط گویی اینکه باید دیالوگ را از پشت تلفن ادا می‌کرد و هیچ‌گونه حسی از او دریافت نمی‌شد و شکل دوم لحظه‌های مواجهه فیزیکی این دو کاراکتر بود که باز هم تحت بازی درخشان صورت و چشم و تن صدای آیسان در آن‌جا، بازی فرخ‌نژاد به چشم نمی‌آید؛ جز آنکه مخاطب قصه و هیجان را دنبال می‌کند.
در نهایت اینکه گویا دست‌هایی در کار بود تا حمید فرخ‌نژاد در سقوط، در قالب نقشی ظاهر شود که بلافاصله پس از پایان بازی ایران را ترک کند و خود را به گونه‌ای نشان بدهد که برای دیده شدن سقوط عطش فراوانی ایجاد شود چون به جز محتوای تولید شده، ساده انگاری‌های رفتارهای اطلاعاتی و بازی ضعیف حمید فرخ‌نژاد چیزهایی بودند که به واسطه آنها به حق می‌شد اسم این سریال را «سقوط» گذاشت.
و یک نکته قابل تامل و نصیحت گونه از باب دلسوزی برای آنهایی که بلافاصله بعد از طی مراحل تولید «سقوط» 
حمید‌ فرخ‌نژاد را در آغوش گرفتند؛ یادتان نرود او امروز با شعف از شرفی صحبت می‌کند که در عمل ضد آن عمل کرد و فراموش نکنید که هر چه باشد؛ حمید فرخ‌نژاد در نقش یک نیروی امنیتی و اطلاعاتی آخرین نقش خودش را در ایران ایفا کرد؛ بهتر است حالا که شما او را در آغوش خود گرفته اید کمی مواظب باشید. همین!