کد خبر: ۲۶۴۷۷۵
تاریخ انتشار : ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۲ - ۲۳:۱۲

گفتم: که روی خوبت، از من چرا نهان است گفتا: تو خود حجابی، ورنه رخم عیان است!(چشم به راه سپیده)

 
 
 
 
غم نیز شادمان است
گفتم: که روی خوبت، از من چرا نهان است 
گفتا: تو خود حجابی، ورنه رخم عیان است!
گفتم: که از که پرسم، جانا نشان کویت 
گفتا: نشان چه پرسی، آن کوی بی‌نشان است!
گفتم: مرا غم تو، خوشتر ز شادمانی‌ست                   
گفتا: که در ره ما، غم نیز شادمان است!
گفتم که سوخت جانم، از آتش نهانم
گفت آنکه سوخت او را، کی ناله یا فغان است!
گفتم: فراق تا کی؟ گفتا که تا تو هستی!
گفتم: نفس همین است گفتا سخن همان است!
گفتم: که حاجتی هست، گفتا بخواه از ما!
گفتم: غمم بیفزا، گفتا که رایگان است!
گفتم: ز فیض بپذیر، این نیم جان که دارد
گفتا: نگاه دارش، غمخانه تو جان است!
مرحوم فیض کاشانی
بهترین آرزو 
ای کاش که همنشین گلها باشیم
از نسل بزرگ موج و دریا باشیم
ای کاش که در رکاب آقا یک تن 
از سیصد و سیزده نفر ما باشیم
؟؟؟
‫‬تکبیر تو
شوق تو به باغ لاله جان خواهد داد
عطر تو به گل‌ها هیجان خواهد داد
فردا که به آفاق بپیچد نورت
تکبیر تو کعبه را تکان خواهد داد
؟؟؟
بوی محبت 
تو همچو بوی محبت ز پشت پنجره‌ها
درون ذهن شقایق خطور خواهی کرد
نگاه شوق و امیدم به آن دم صبحی است
که خاک را به قدومت چطور خواهی کرد
؟؟؟
به یاد ما هم باش...
کنار بیت خدایی به یاد ما هم باش
به مروه یا به صفایی به یاد ما هم باش
در استلام حجر نیز یادی از ما کن
همین که گرم دعایی به یاد ما هم باش
چو دور کعبه طواف‌آوری به کعبه قسم
تو کعبۀ دل مایی به یاد ما هم باش
به ما که رو نگشودی، به ما نگاهی کن
ز ما اگر که جدایی به یاد ما هم باش
کنار زمزم اگر یاد کام خشک حسین
نظر به آب‌نمایی به یاد ما هم باش
کنار حجر همان لحظه‌ای که اشک فشان
به سیدالشهدایی به یاد ما هم باش
دمی که از در باب‌السلام اشک فشان
به سوی بیت می‌آیی به یاد ما هم باش
کنار قبر رسول خدا کنار بقیع
مقیم کرب و بلایی به یاد ما هم باش
مقیم شهر نجف کاظمین سامرا
کنار قبر رضایی به یاد ما هم باش
چنان که گرم دعایی به ما دعایی کن
همین که یاد خدایی به یاد ما هم باش
 غلامرضا سازگار
ای عدل علی!
... هر کوچه و هر خانه‌ای از عطر، چو باغی‌ست
در سینه هر اهل دل و دلشده داغی‌ست
آویخته بر سردر هر خانه چراغی‌ست
بر هر لبی از موعد و موعود، سراغی‌ست
از شوق، همه رو به سوی میکده دارند
یاری ز سفر، سوی وطن آمده دارند
کی یار سفر کرده ما از سفر آید
بعد از شب دیجور محبان، سحر آید
از باب صفا، قبله ما کی به در آید
بی بال و پران را پر و بالی دگر آید
کی پرده گشاید ز رخ آن روی گشاده
کز رخ کند از اسب، دو صد شاه، پیاده...
تو در پی خود، قافله در قافله‌ داری
در سلسله زلف، دو صد سلسله داری
با آن که خود از منتظرانت گله داری
سوگند به آن اشک که در نافله داری
با یک نگه خود مس ما را تو طلا کن
آن چشم که روی تو ببیند تو عطا کن
ای گمشده مردم عالم به کجایی؟
کی از مه رخساره خود پرده گشایی؟
ما ریزه خوریم و تو ولی نعمت مایی
هر جمعه همه چشم به راهیم بیایی
یک پرتو از آن چاردهم لمعه نیامد
بیش از ده و یک قرن شد، آن جمعه نیامد
 بشکسته ببین سنگ گنه بال و پر از ما
کس نیست در این قافله، وامانده‌تر از ما
ما بی‌خبریم از تو و تو باخبر از ما
ما منتظر و خون دلت‌ ای منتظر از ما
ما شب زده‌ایم و تو همان صبح سپیدی
تنها تو پناهی، تو نویدی، تو امیدی
عشق ابدی و ازلی با تو بیاید
شادی ز جهان رفته، ولی با تو بیاید
آرامش بین‌المللی با تو بیاید
ای عدل علی! عدل علی با تو بیاید
عمری‌ست که در بوته عشقت بگدازیم
هر کس به کسی نازد و ما هم به تو نازیم
 هرچند که ما بهره‌ور از فیض حضوریم
داریم حضور تو و مشتاق ظهوریم
نزدیک تو بر مایی و ماییم که دوریم
با دیده آلوده چه بینیم؟ که کوریم
در کوه و بیابان ز چه رو دربه‌دری تو؟
هم منتظر مایی و هم منتظری تو...
علی انسانی