کد خبر: ۲۶۳۸۱۶
تاریخ انتشار : ۰۸ ارديبهشت ۱۴۰۲ - ۲۱:۲۰
نگاهی به سریال «آتش و باد»

رنج‌های مقدس

 
 
 
امین بابازاده
انسان تاریخ را می‌زید نه بدان خاطر که تاریخ درباره‌اش چه قضاوتی خواهد کرد؛ بلکه به خاطر آنکه زیستن را دوست دارد. فطرتا به حیات عشق می‌ورزد و از هر آنچه رنگ مرگ پذیرد‌گریزان است. تاریخ، انسان را نمی‌سازد؛ این انسان است که تاریخ را می‌سازد. تاریخ حاصل رنج‌هایی است که بشر برای زیستن خویش آن را تحمل کرده و یا حتی بر آن فائق آمده است. برای همین اغلب فیلم‌ها و داستان‌های تاریخی رنگ و بوی رنج دارند. اگر نه در هر دورانی غم و شادی در کنار هم بوده‌اند و این‌گونه نبوده است که غم بر شادی غالب باشد. برای روایتِ تاریخ ناگزیر به روایت رنج‌ها هستی؛ چرا که هم همذات‌پنداری به وجود می‌آورد و هم کنش و واکنش. رنج است که درونیّات و ظرفیت‌های بشری را به نمایش می‌گذارد. مانند «هبوط»؛ هبوط بزرگ‌ترین رنج بشری است اما بنا به فرمودۀ علامه طباطبایی «اگر هبوط نبود زیبایی‌های عالم دیده نمی‌شد و آیات الهی که با آمدن آدم ابوالبشر به زمین حادث شده است به چشم نمی‌آمد.» این زندگی در کرۀ رنج است که گوهر وجودی انسان را به نمایش می‌گذارد وگرنه سؤالِ ملائک از آفرینش انسان تا قیامت برپا بود.
هنر، تاریخ را باورپذیر می‌کند و آنچه را که تاریخ نفی، خاموش و یا سرکوب کرده به بیان در می‌آورد. سریال «آتش و باد» 
هم روایت تاریخی از دوران رنج‌های خان گَزیدگی و ایلخانی است که بر عشایر شیراز رفته است. البته بر خان و کدخدا نباید خُرده گرفت که این نوع زیستن لازمۀ شرایط حاکم بر زندگی و زمانه شان بوده است. اتفاقا یکی از ضعف‌های سریال آتش و باد همین‌جاست که انگار قصد دارد قضاوت کند. بله اعراض از قضاوت در تاریخ نشدنی است اما بهتر است راوی در روایت آن‌قدر قدرتمند عمل کند که قضاوتی هم اگر هست دیده نشود. 
چون سریال «آتش و باد» مرا یاد سریالِ «روزی روزگاری» اثر امرالله احمدجو‌انداخت، این را بنویسم که در آن سریال مولف در مورد آدم‌ها و حتی مُرادبیک که راهزن است وخسرو شکیبایی نقشش را بازی می‌کند‌، قضاوت نمی‌کند و احساس انزجار از او نمی‌کنی. هیچ شخصیتی در فیلم به خاطر قضاوت مولف در ذهن ماندگار نمی‌شوند بلکه نقش‌ها با توجه به ریزبینی در شخصیت‌پردازی به ذهن‌ها می‌مانند. 
سریال خوبِ «آتش و باد» روایت رنج کهن است از اهالی عشایر «پازند» در دورانی که از لحاظ تاریخی برای ایران بسیار مهم بوده است؛ دوران مشروطه‌خواهی. روایتی از آنها که در حاشیۀ ماجرا زیسته‌اند و پروبال این اتفاق مهم تاریخی به آنها گرفته و گزیده است. مولف بدون اینکه حرف‌های تاریخی در آن زمان را بزند تغییر رویکردهای سیاسی در حکومت مرکزی و نقش آن در زندگی مردم تا عشایر شیراز را نشان داده است؛ البته شاید لازم بود که برای آگاهی مخاطب کمی در دل داستان بیشتر به روایت مشروطه خواهی می‌پرداخت اما این ضعف نیست چون می‌خواسته قصه‌اش را در دل تاریخ پی بگیرد؛ الحق و الانصاف هم بدون به در و دیوار زدن سرراست قصه‌اش را پیش می‌برد. این نقطۀ قوت فیلمنامۀ «آتش و باد» است. 
آدم‌های قصه هم هر کدام می‌توانند نماد باشند. بهادر(کدخدا) نماد استقامت؛ بی‌بی کتایون(همسر کدخدا) نماد صبرِ آگاهانه و شجاعانه؛ فتح الله‌خان (ایلخان) خیره سری و خودخواهی پادشاهان دوران قجر را به خاطر می‌آورد. اما ضدقهرمانِ داستان آتش و باد هم (سُرخو) نماد هوس است. در این سریال که به درستی به مانند روایت‌های کهن ایرانی از عشق‌های مثلثی فرار کرده و از زیاده‌روی در استفاده از عنصر تعلیق به واسطۀ عشق‌های مسخرۀ سریال‌ها پرهیز نموده است، تمام تلاش سُرخو نه برای رسیدن به جهان پسند که برای ذلیل کردن بهادر است و سرخو بر سر همین هوس از هیچ کاری ابائی ندارد و به اوج قساوت می‌رسد. اما به واسطۀ پیروی از هوس‌هایش خود ذلیل می‌شود. قهرمان داستان که بهادر باشد نه انسانی است وارسته و نه انسانی هوسباز. دقیقا شبیه خود ماست که تمام هستی‌اش در جهاد با هوسِ بزرگ معنا می‌یابد. داستان به خوبی از مقابلۀ بهادر با سُرخو آغاز و با رسیدن جهان پسند به خورشید به درستی ادامه می‌یابد و با کشته شدن خورشید در دفاع از مادرش با دستان خالی به اوج می‌رسد. این‌جاست که خورشید نماد روح قبیله می‌شود که با مرگش قبیله دوباره جان تازه‌ای می‌یابد و حتی پیرمردان قبیلۀ پازند هم با دیدن حماسۀ او بیدار شده و جوان می‌گردند. روح قبیلۀ پازند و هر قبیلۀ دیگری جز «مبارزه» نیست. نشستن و زانوی غم بغل گرفتن در برابر ظلم، حیات قبیله را می‌گیرد و او را می‌کشد. 
روایت بهادر و افت و خیزهای داستانی که در این سریال برای او اتفاق می‌افتد یاد روایت‌های کهن ایرانی را برای مخاطب زنده می‌کند و او را به تهذیب می‌برد. و این چقدر در داستان‌ها و حکایت‌های قدیمی ایرانی مهم بوده است که مخاطب علاوه‌ بر 
شنیدن قصه خود نیز به یک سفر درونی پای بگذارد و در پایان به تهذیب برسد؛ عنصری که در روایت‌های امروزین ما در حال رنگ باختن است. در حالی‌که این عنصر دقیقا عنصر حیاتی برای اثر است و بدون آن تاثیر از روایت دور می‌شود و برای همین این سؤال توسط مخاطب در پایان خواندن کتاب‌ها و یا دیدن فیلم‌ها مکرر پرسیده می‌شود که «این داستان چه می‌خواست بگوید؟» اشتباه نشود مخاطب به دنبال پیام نیست! مخاطب به دنبال همان لذتی است که بر اثر تهذیب و به قول غربی‌ها «کاتارسیس» در او ایجاد می‌شود. 
«مجتبی راعی» که به فیلم‌ها و رمان‌های کلاسیک علاقه‌مند است در این روایت هم از کهن‌الگوهای روایت کلاسیک ایرانی بهره گرفته و توانسته یک کنش درونی و بیرونی از قصه را به نمایش بگذارد و علاقه مندان به «روایتِ انسان» را تا حدودی اغناء کند. شاید آنها که به تقلید از‌هالیوود در فیلم‌ها و سریال‌ها به روایت‌هایی که غیرقابل پیش‌بینی باشند، می‌گردند، از این سریال لذت نبرند و آن را خسته‌کننده بدانند؛ همان‌گونه که مستر نوئِل انگلیسی در قسمت‌های ابتدایی حضورش در سریال در تعریفی که از ایرانی‌ها می‌دهد هم همین را می‌گوید: «ایرانی‌ها انسان‌هایی قابل پیش‌بینی هستند و برای همین حوصله سربرند!» 
حضور این انگلیسی و توصیف او از ایرانی‌ها به درستی قرار گرفته و به روایت بعد مضاعفی بخشیده است. تقابل انسان ایرانی و انسان غربی آن‌هم از نوع انگلیسی اش هم جالب توجه است. 
به نظر این سریال در پرداخت داستانی و روایی لکنت زیادی ندارد و فیلمنامۀ با قاعده‌ای دارد. استفاده از مشاوری چون آقای گلبن هم دربارۀ شیراز نیز به غنای پژوهشی کار افزوده است. اما متاسفانه در بعضی دکوپاژها و صحنه پردازی‌ها درست و دقیق عمل نشده است. دو مثال می‌زنم؛ یکی درگیری بازاریان بازار وکیل شیراز با قاجاریان و پناه دادنشان توسط انگلیسی‌ها که انگار خیلی ابتدایی از کار درآمده است. دوم فلاش بک‌های تاریخی که از ایام قدیم قبیله در کوه‌ها ضبط شده هم خیلی باورپذیر نیستند و به اصل کار به درستی نمی‌چسبند. این مسئله هم شاید به بودجۀ سریال برمی‌گردد؛ الله اعلم!
انتخاب بازیگران هم از نقاط قوت سریال است. پاک‌نیت مثل همیشه در نقش خان خوب درخشیده است. انتخاب محجوب برای نقش بهادر و فلاح برای سرخو و خانم اسکندری و خانم رضوی در نقش‌هایشان خوب جا گرفته‌اند. و مرحوم اکبری مبارکه در نقش سیدمحمد که بازی‌اش حال و هوای خاصی به سریال داده است. بالاخص روضه‌ای که پیش از مسموم شدنش می‌خواند، صحنه‌ای به یادماندنی و ماندگار خلق کرده است. روحش قرین رحمت الهی باد.