روایت صدثانیهای
اسمش یادت نره...
ابوالقاسم محمدزاده
وقتی مهرداد نعیمی مجروح شده بود او را به بیمارستان اهواز برده بودند و محمد مهدی خادم الشریعه آمده بود بالای سرش و از او پرسیده بود :
- از شهادت میترسی یا از عمل جراحی. محمد به او گفته بود؛ از عمل جراحی میترسم. به او گفته بود:
- ببین! یادت نره اسمش رو به زبون بیاری. خودش کمکت میکنه که نترسی.نبایدبترسی!
محمد میگفت؛ دستم تو دست محمدمهدی بود کهپرستارا سرم وصل کردن و با زدن آمپول بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم کس دیگری روی سرم بود. به او گفتم:
- خادم منو دست تو سپرد و رفت. گفت؛ بله. گفتم؛ کجا؟ گفت توی خواب. دیشب تا صبح رو سرت بود و دعا میخوند و گریه میکرد. یادم آمد وقتی که داشتم بیهوش میشدم، همونجوری که محمدمهدی یادم داده بود که هرجا دچار مشکل میشدم میگفت: اسمش رو بگو، قبل از بیهوشی گفته بودم:
- یا زهرا(س).