یک شهید، یک خاطره
قابی برایِ...
مریم عرفانیان
چند قاب عکس خریده و به دیوار اتاق نصبکرده بود. هرکدام از دوستانش که شهید میشدند، عکس آنها را بزرگ میکرد و تویِ قاب میگذاشت. اگر بازهم یکی دیگر شهید میشد، عکس قبلی را از درون قاب برنمیداشت، بلکه عکس جدید را روی همان عکس داخل قاب میگذاشت. درنهایت، هر قاب، حاوی عکسِ چند شهید بود.
***
یک روز پدر چند نفر از دوستانش را به خانه دعوت کرد. یکی از آنها تا قابها را دید به شوخی گفت: «آقای شریفی! این بار که جبهه بری دیگه فکر کنم عکس خودت رو باید توی قاب بذارند.»
پدر به دنبال حرف دوستش ادامه داد: «شاید هم عکس تو رو بذارم.»
آنوقت همگی خندیدند و به هم التماس دعا گفتند. این آخرین دیدار پدرم با دوستانش بود و پس از چند روز به جبهه رفت.
***
حالا نوبت من بود تا عکس پدر را که بزرگ کرده بودم، درون قابِ عکسِ چسبیده به دیوار، رویِ عکسِ بقیة شهدا بگذارم.
*خاطرهای از شهید محمدابراهیم شریفی
*راوی: فرزند شهید