حاشیهنگاری بر بیتهای حافظ
کار عشق است
علی قرباننژاد
یکی از شاخصههای مهم زبان شعر که تفکیکپذیری آن را از دیگر اقسام متنها امکانپذیر کرده «تاویل پذیر» بودن شعر است. تاویل پذیری را در موجزترین شکل میتوان این چنین بیان کرد: «من اين حروف نوشتم چنان که غير ندانست / تو هم ز روي کرامت چنان بخوان که تو داني»
به عبارتی فرم همنشینی کلمات در بافتار شعر به گونهای شکل میگیرد که برای مخاطبان این امکان را فراهم میدارد تا هر کسی به فراخور درک و شناختش از شعر و نیز تجربیات و آموختههای خودش معنایی را استخراج نماید. همین موضوع سبب شده تا کسی از پس همنشینی با اشعار قلهنشین ادبیات فارسی، یعنی لسانالغیب، حافظ شیرازی او را عارفی سالک بنامد و کسی دیگر او را رندی بس چیره دست، کسی معشوق او را آسمانی و دیگری کاملا زمینی و....
با این حال و به رغم تاویلپذیری شعر اما این موضوع سبب نمیشود تا اگر شخصی ادراکاتی از اشعار حافظ دارد آن را با دیگران به اشتراک نگذارد. خاصه این موضوع در مورد ابیات غامض لسانالغیب بیشتر میتواند مورد اقبال مخاطبان باشد. با این مقدمه کوتاه باب گسترهای مقابل ما باز میشود که سرشار از ظرایف و دقایق است. ظرایف و دقایقی از جنس آن کسی که «سر زلف سخن را به قلم شانه» زده آن که اشعارش با جان و دل همه ایرانیان و بلکه فارسیزبانان عجین است و آن که گوهری است ناب و درخشان در گنجینه ایران زمین... و اگر آن که به انسان آموخت زبان و بیان و سخن گفتن را عمری و توفیقی دهد زین پس سلسله وار به ابیات غامض حافظ شیرازی خواهیم پرداخت و در این مسیر چراغ نخست را با بیتی از غزل «تاب بنفشه میدهد طره مشکسای تو» آغاز میکنیم و آن بیت این است: «من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان // قال و مقال عالمی میکشم از برای تو»
شاعر میگوید من که [از نازک دلی] حتی از نفس فرشتگان ملول و رنجیده میشدم حرف و حدیث عالمی را به خاطر عشق تو به جان میخرم.
و به معنایی دیگر اگر نَفَس را معادل هم صحبتی بگیریم و در پس زمینه ذهن خود هبوط آدم و حوا از بهشت را داشته باشیم؛ آنگاه به این تاویل میرسیم که شاعر میگوید من که در همکلامی با فرشتگان [در بهشت] ملول میشدم اکنون در دنیا بار هم صحبتی با آدمیان را به خاطر تو بر دوش میکشم...
«قال» به معنای حرف و سخن است. اگرچه سخن گفتن آدمی یکی از ویژگیهای برتریبخش نسبت به سایر موجودات است اما «قال» در ادبیات کلاسیک نقطه مقابل «حال» است چنانکه «مولوی» میگوید:
«ما برون را ننگریم و قال را // ما درون را بنگریم و حال را»
به عبارتی «قال» نمادی از حرف است، حرفی که خالی از «عمل» است و باد هواست. از آن سو «حال» نشان همت و پایمردی سالک است حال، «عمل» و «کیفیت» را حکایت میکند. چنانکه «سنایی» میگوید:
«قال بیحال عار باشد و شین»
(شین: عیب زشتی)
تفاوت این دو (قال و حال) مانند تفاوت شنیدن شرح منازل عرفان از استاد دانشگاهی است که در رشته عرفان درس خوانده با شنیدن همان موضوع از پیر سالکی که خود طی طریق کرده است. اولی به دانشمان میافزاید اما از کلام دومی هم میتوان بر دانش افزود و هم کسب فیض کرد به فراخور ظرفیت. «سنایی» میگوید:
«مرد را ره ز حال برخیزد // حال باید که قال برخیزد»
یعنی: مصرع (۱) حال و درونیات سالک سبب آن میشود که راه یا همان «طريق» را بر او بنمایند یا به عبارتی دیگر حالات آدمی یا آنچه میجوید راه او را تعیین میکند در مورد مصرع،
۲ باید گفت میتوان آن را دوجور خواند آن هم بسته به اینکه کلمه «حال» را چه معنا کنیم.
مصرع (۲) حال اگر باشد قال میرود، یعنی اگر در پی تلاش و جهد سالک اعمالی با کیفیت از او سر بزند بدان معناست که او توانسته از فاصله میان خود با معبودش بکاهد و هر چه نزدیکتر شود مستی این قرب بیشترش فرا میگیرد و لذا حرف وسخنی که مابه ازایی ندارند رخت برمی بندند.
دیگر اینکه «قال» میتواند اشارتی به علم باشد که مَرکَب «عقل» است. همان که مولوی آن را ناتوان میخواند و کسانی را که در مسیر سير الى الله به آن تمسک میجویند و از او «روش» میطلبند را با پای «چوبین که سخت بیتمکین» است به تصویر میکشد.
در مورد «مقال» نیز باید گفت که معنی آن با قال تقریبا یکسان است و شرح بیشتر آنکه برخی معنای مقال را گفتوگو ذکر کردهاند و این معنا چندان بعید نیست به این ترتیب شاعر در اصل گفته است: من که از هم صحبتی با فرشته (موجوداتی که هیچ پلیدی و زشتی در وجودشان نیست) ملول میشدم اکنون بار گفتوگوی با آدمیان را به دوش میکشم برای خاطر تو.
اکنون سؤال این است که چرا شاعر به دوش کشیدن قال و مقال با عالمی راپسندیده؟ برای پی بردن به پاسخ به این بیت که از یک غزل دیگر حافظ است دقت کنید: «جلوهای کرد رُخَت دید مَلَک عشق نداشت // عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد»
عشق را عرصه تجلی باید که این عرصه را داشتن اختیار به درجه اعلی میرساند چرا که آدمی در این دنیا همواره بین دو امر خیر و شر واقع است. بر همین اساس است که آدمی در عالم ماده دائم بر دو راهیهای انتخاب قرار میگیرد و آزاد است تا به هر کدام از جوانب متمایل شود و در این مرحله اگرچه بدن آدمی و تمایلات نفسانی او قدرت و کششی بسیار قوی دارد اما آنچه میتواند بر آن غلبه یابد تنها قدرت عشق است. عشق به خداوندی که آدمی را با کمال عشق خویش آفریده، پروردگاری که در کمال قدرت و بینیازی آدمی را و بلکه تمام موجوداتی را که آفریده، دوست دارد و به آنها عشق میورزد. در دنیا است که اگر آدمی بخواهد میتواند به پروردگارش عشق بورزد و به تبع آن عشق به تمام آفریدههای او را نیز در دل داشته باشد: «عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست» (سعدی)
پس پاسخ آن سؤال این است که شاعر قال و مقال عالمی پر از درد و رنج واندوه را فقط به این خاطر پسندیده که این عالم میتواند عرصهای باشد برای تجلی عشق خالق و مخلوق به یکدیگر.
در پایان خالی از لطف نیست اگر به نکتهای در ادامه مباحث فوق اشاره کنیم که باید گفت پیروان «دل»، علم را اگر در این وادی مدعی شود «قال» مینامند به آن سبب که به زعم ایشان عشق هبه خاص خداوند است به انسان و جز با عشق به قُرب منبع بیکران عشق نمیتوان نائل آمد. حق اراده کرد عشق را، پس هستی یافت. عشق را عرصه ابراز باید که آفرینش آدمی از میل به آن عرصه ابراز نشات گرفت و به اراده او به مُلک وجود پا گذاشت.
کوتاه کلام آنکه ساکنان حرم دل بر این عقیدهاند که عقل با راهوارش که علم است نمیتواند به درک منازل قُرب حق تعالي برسد و این تنها و تنها کار عشق است.
ب