یک شهید، یک خاطره
کارِ مفید
مریم عرفانیان
سه ماه تعطیلی کلاس اولش بود که یک روز گفت: «مامان! نمیخوام تو خونه تنها باشم؛ میخوام کار کنم.» آن زمان چهارراه لشگر مینشستیم. رفتم سر کوچهمان، یک مغازهای بود که فروشندهاش را میشناختم و به او اطمینان داشتم؛ گفتم: «اگه میشه پسر من روزها بیاد اینجا کار کنه. خیلی اصرار داره تو خونه نباشه، مبلغی به شما میدهم تا بدید به حمیدرضا و مثلاً دستمزد کارش باشه.»
سه روز از رفتن رضا به مغازه گذشت تا اینکه فروشنده گفت: «اینقدر کار پسرتون خوب هست که نگو... از روزی که اومد مرتب تمام مغازه رو گردگیری میکنه.»
فروشنده آنقدر به پسرم علاقهمند شده بود که او را تا آخر سال نگه داشت و خودش روزی یک تومان به رضا میداد.
***
بزرگتر که شد باز هم به کار علاقه داشت. اگر نیم ساعت یا ۱۰ دقیقه توی خانه بیکار مینشستیم میگفت: «تفریح بس است. نشستن دورهم و صحبت کردن فایدهای نداره، بهتره یه کارِ مفید انجام بدید.»
اینطوری نبود که به شبنشینی برود و بیکار باشد؛ حتی برای جمعههایش هم برنامهریزی داشت.
خاطرهای از شهید حمیدرضا شریف الحسینی
راوی: طاهره شعرباف نوروزی، مادر شهید