آرزو دارم هیچ شهیدی گمنام نماند
کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود. اگر شهدا از جان و مال و همه هستی خود گذشتند تا دین خداوند بماند، زینبها هم ماندند تا پیام شهدا را به گوش همه تاریخ برسانند. و چه بسا رسالت زینبی که بر دوش این گروه قرار دارد کم از رسالت شهدا نباشد. چنانچه مقام معظم رهبری میفرمایند: امروز فضیلت زنده نگهداشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست. در این میان نویسندگان و خاطره نگاران، وظیفهای خطیر برعهدهدارند و با وجود مشکلات فراوانی که در این راه وجود دارد، سعی دارند را ثبت و ضبط خاطرات شهدا و سیره زندگی آنها، یادشان را برای همیشه تاریخ زنده نگه دارند. یکی از این نویسندگان متعهد، سیدمحمد مشکوهًْالممالک است که در ابتدا در کسوت خبرنگاری به جمعآوری خاطرات شهدا پرداخته و آثارش را هر هفته در صفحه فرهنگ مقاومت روزنامه کیهان میخوانید و اینک پس از سالها تلاش در این حوزه، اولین کتاب خود را با عنوان «تو را کدامین چشم میبیند» به چاپ رسانده است. در ادامه گفتوگوی کیهان با این نویسنده گرانقدر را میخوانید.
لیلاسادات اهل حق
لطفا خودتان را معرفی کنید و از سوابق فرهنگیتان بفرمایید؟
بنده سیدمحمد مشکوهًْالممالک هستم. از سال 86 همکاری خود را با سایت بصیرت و هفتهنامه صبح صادق با موضوعات مختلف سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آغاز کردم. تا اینکه به پیشنهاد یکی از دوستان فعالیتم را در یک شاخه متمرکز کردم و تصمیم گرفتم در حوزه ایثار و شهادت کار کنم.
از سال 90 نیز همکاریام را با صفحه فرهنگ مقاومت روزنامه کیهان آغاز کردم. در این مدت شغلم تغییر کرد اما همچنان باوجود مشغله فراوان کاری، این سنگر را حفظ کردهام، چرا که خودم را مدیون شهدا میدانم.
نخستین گفتوگویی که از شما در کیهان به چاپ رسید را به یاد دارید؟
بله. اولین مصاحبه من در سال 90، در حسن آباد فشافویه، با خانواده جانباز شهید سیداسدالله طباطبائینیا، درست یک روز پس از تشییع پیکر این شهید گرانقدر بود.
آن روز را به خوبی به یاد دارم؛ در منزل شهید حال گفتوگو با خانواده ایشان بودم که کم کم بر تعداد حاضرین افزوده شد، تا جایی که حدود 40 نفر شاهد این گفتوگو بودند. با وجود اینکه نخستین کارم در کیهان بود و حضور این جمعیت، مقداری کار را برایم سخت کرده بود؛ اما حاصل کار، رضایتبخش بود.
در بخشی از این گفتوگوی جذاب آمده: «خاطراتی كه خانواده ایشان بعد از جنگ و مجروحیت از وی داشتند بیشتر مربوط به صبوری و تحمل درد و رنج ایشان و رضایتمندی از رضای پروردگار در همه حال بود. چراكه باتوجه به اینكه در این 28سال 200 عمل جراحی برروی ایشان انجام شد اما حتی لحظهای دم برنیاوردند كه ناله یا شكایتی كنند. گاهی حتی نمیگذاشتند اعضای خانواده شان متوجه بشوند كه برای عمل به بیمارستان رفتهاند نزدیكان این شهید بزرگوار معتقدند كه وی تمام این بار درد و رنج را خود به تنهایی به دوش میكشید و همیشه میگفتند كه راضیام به رضای خدا...»
چطور شد که به فکر نوشتن کتاب «تو را کدامین چشم میبیند» افتادید؟
در ابتدا قصد داشتم نوشتن کتاب و جمعآوری مصاحبهها را به خانواده و دوستان بسپارم تا در آینده این کار صورت بگیرد. تا اینکه در این رابطه با چند نفر از نویسندگان بنام کشوری از جمله خانم مریم عرفانیان صحبت کردم. ایشان هم مصاحبهها را در کیهان دیده بودند و نظرشان این بود که مجموعهای از آنها را در قالب کتاب جمعآوری کنم. چرا که معتقد بودند روزنامه در اثر گذر زمان از بین میرود و ممکن است دسترسی به این مجموعه ارزشمند از سیره شهدا امکانپذیر نباشد. از طرفی هم گفتند یکی از اقوامشان که از قضا نقاش بنامی بوده و وصیت میکند که مجموعه نقاشیها را در یک کتاب جمعآوری کنند؛ اما متاسفانه به وصیت ایشان عمل نمیشود. این صحبتها برایم تلنگری بود که خودم تا زمانی که زنده هستم، مسئولیت کار را به عهده گرفته و کار نوشتن کتاب را شروع کنم.
و اما جرقه نوشتن این کتاب، با یک قرار مصاحبه در مدرسه راضیه شاهد با مدیر مدرسه، خانم مریم رودباری زده شد. موضوع گفت وگوی ما شهیده صدیقه رودباری، خواهر ایشان بود. خانم رودباری در پایان مصاحبه با اشاره به اینکه تعدادی از فرزندان شاهد و ایثارگر در این مدرسه تحصیل میکنند، پیشنهاد داد با خانوادههای این عزیزان نیز گفتوگویی داشته باشم. بنده نیز این پیشنهاد را با جان و دل پذیرفتم و با همکاری ایشان توانستم با تعدادی از این عزیزان ملاقات کنم و پای صحبتهایشان بنشینم. زمانی که مصاحبهها را تنظیم کردم، تصمیم گرفتم ابتدا حاصل هر کدام از گفت وگوها را در روزنامه کیهان به چاپ برسانم تا سیره زندگی این ستارههای پرنور بیش از پیش در معرض دید مخاطبان قرار بگیرد.
هنوز تعدادی از گفتوگوها در روزنامه چاپ نشده بود که به این نتیجه رسیدم که میتوان همه این مطالب را در مجموعه به صورت کتابی گردآوری کنم تا بیش از پیش مورد استفاده قرار بگیرد.
درواقع کتاب حاضر نه زندگینامه است و نه داستان، بلکه حاصل گپ و گفتی صمیمی با خانواده ایثارگر و شهدای مدرسة «راضیه شاهد» است که طی سالهای 1399- 1400 در روزنامه کیهان به چاپ رسیده است.
در تمام سالهایی که با خانوادههای شهدا، جانبازان و آزادگان مصاحبه داشتم، سعی کردم تا ساده و صمیمی کنارشان بنشینم و با صبر و حوصله حرف دلشان را بشنوم و انعکاس دهم. وقتی مادر شهیدی با بغض و آه از پیکر بینام و نشان یگانه پسرش میگفت، با او همنوا میشدم. آنگاه که از دخترکی درباره پدر شهیدش میپرسیدم و او با نگاهی حسرتبار فقط به قاب عکس زل میزد و میگفت خاطرهای ندارم، دخترک خودم را تصور میکردم که هر روز با لبخندی بر لب، در آستانه در به انتظار برگشتنم میایستد. وقتی همسر شهیدی از روزهای تنهاییاش میگفت، همسرم را تصور میکردم که اگر روزی نباشم چه خواهد کرد؟
چه بهتر که همین حرفهای خودمانی به گوش فرزندان این سرزمین برسد. شاید آنان درد و رنجی را که یک دختر شهید از نبود پدرش تحمل میکند، بفهمند و بدانند سهم انسیه سادات موسوی در روز تولدش پیکر خونین پدر است؛ سهم رویا سیاه تیری، نفسهای بهشمارهافتاده پدر و وعدة دیداری که هر جمعه در بهشت زهرا داشت... و هزاران فرزند شهیدی که از نعمت پدر محروم شدند تا پرچم ایران با اقتدار به اهتزاز درآید. فرزندان شهدا اسطورههای مقاومت هستند و باید به دیده احترام آنان را نگریست. حال که تکیهگاه بزرگشان در دنیای مادی غایب است، باید پشت و پناه و حامیشان باشیم و بتوانیم خدمتی هرچند اندک به این عزیزان ارائه دهیم.
در رابطه با ساختار کتاب بفرمایید.
این کتاب از دوازده فصل تشکیل شده است، که تعدادی از آنها عبارتند از؛ صدیقه کردستان، فرشته نجاتی که خودش نجات یافت، بخشندهتر از خورشید، وقتی جبهه عاشق میپرورد، انتظار 10 ساله برای حضور در قربانگاه، نفسش تنگ میشد اما خسته نمیشد، از ژاله تا موصل، وقتی راننده صیاد، صید شد.
در ابتدای هر فصل از آیات قرآن استفاده کرده و سعی کردیم این آیات مرتبط با اتفاقات همان فصل باشد. همچنین تصویری از قهرمان قصه در ابتدای فصل چاپ شده است. در پایان فصل هم تصاویر ایثارگر و نیز تصویری از وصیتنامه یا نامههای شهید آمده است تا مخاطب بتواند ارتباط بهتری با مطالب برقرار کند.
چرا از شهدا مینویسید؟
مقام معظم رهبری میفرمایند: «امروز فضیلت زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.» این فرمایش معظمله ارزش کار برای شهدا را میرساند. در واقع باید از شهدا گفت و نوشت. نباید سیره شهدا و قصه فداکاریهایشان، به فراموشی سپرده شود.
نام کتاب را بر چه اساس انتخاب کردید؟
یکی از فصلهای کتاب متعلق به شهیده صدیقه رودباری است. دختری 17 ساله، در غایت شجاعت و ایمان، که خار چشم ضدانقلاب بود. در بحبوحه انقلاب همراه سایر مبارزین در تظاهرات و نشر اعلامیههای امام(ره) حضوری پررنگ داشت. در خاطرهای از او نقل شده که وقتی ماموران رژیم وارد مدرسه شدند، با جسارت تمام یک سیلی به گوش فرمانده آنها مینوازد، طوری که صدای آن در حیاط مدرسه میپیچد. مبارزات او بعد از انقلاب نیز ادامه یافت و با حضور در کردستان، با ضدانقلاب به مقابله پرداخت، تا جایی که بارها توسط آنها تهدید شد و سرانجام توسط یکی از نفوذیهای منافقان به شهادت رسید. نام کتاب برگرفته از یکی از اشعار این شهیده گرانقدر انقلاب اسلامی است...
تو را کدامین چشم میبیند و باران نمیشود
تو از نسل سنگ و کوهی، دخترک فلسطینی
گاه به راهت جان میدهیم
گاه با تو در یک سنگریم
گاهی با تو از دور در یک غمیم
از فلسطینی... میبینم زیر آتشی
میبینم در خونی...
کودک را هنگامی که در پوکه فشنگ غذا میخورد
دیدم
تو زندهکننده سرزمین پیامبرانی
نگارش کتاب چقدر زمان برد؟
گفتوگوها از اوایل سال 1399 تا سال 1400 به طول انجامید و در نهایت با طی مراحل تایید کتاب، صفحه آرایی، طراحی جلد و... کتاب در پاییز امسال به چاپ رسید.
چطور میتوانیم این کتاب را تهیه کنیم؟
شما با مراجعه به فروشگاههای معتبر نشر شاهد در تمامی شهرستانها این کتاب را تهیه کنید. همچنین فروشگاه مرکزی نشر در تهران، میدان هفت تیر، روبهروی مسجد الجواد(ع) قرار دارد. ضمن اینکه اگر با شماره 83232648 در تهران تماس بگیرید، میتوانید کتاب را سفارش دهید.
آرزوی شما در رابطه با نوشتن از شهدا چیست؟
آرزو دارم زمانی برسد که هیچ شهید گمنامی نداشته باشیم؛ گمنام نه از این لحاظ که پیکرشان شناسایی نشده باشد، بلکه گمنام از این بعد که کسی آنها را نشناسد. شهیدی که سیرهاش بازگو نشده باشد و هیچ خبرنگار و گزارشگر و نویسندهای سراغ بازماندگانش نرفته باشند. شهدای ما قهرمانان ملی ما هستند، کسانی که هر کدام میتوانند چراغ راه ما باشند. چه بسا شهیدی که در اوج عرفان و اخلاق بوده و هیچ نشانی از سیرهاش در صفحات وب و یا کتابها و مجلات یافت نمیشود. زندگی نامه شهدا، گنجهای واقعی هستند که باید برای به دست آوردنشان تلاش کنیم. لذا از خبرنگاران مستقر در شهرستانها تقاضا دارم تا با همتی مضاعف، به معرفی شهدای منطقه خود بپردازند.
در حوزه دفاع مقدس چه مقامهایی بهدست آوردهاید؟
دومین جشنواره تجلیل از خبرنگاران و رسانههای برتر در حوزه ایثار و شهادت سال 1395، در بخش گزارش مقام دوم کشوری را به دست آوردم. همچنین در جشنواره ابوذر در سال 97 هم مقام سوم کشوری در بخش گزارش را کسب کردم.
آیا دوست دارید کتابهای دیگری را هم تالیف کنید، یا این اولین و آخرین کتاب شما خواهد بود؟
بنده برای گفتوگو با خانوادههای شهدا سفرهای بسیاری به شهرهای مختلف کشور داشتهام و شاید بتوان گفت به بیش از 90 درصد استانهای کشور سفر کرده و هر بار، با توجه به فرصتی که داشتم به نقاط مهم استان رفته و با خانوادههای ایثارگر بسیاری گفتوگو داشته ام. البته مختصری از دیدهها و شنیدههای هر سفر نیز در قالب یک سفرنامه در صفحه فرهنگ مقاومت کیهان به چاپ رسیده است. و با توکل به خداوند و یاری شهدا همین رویه را ادامه خواهم داد.
قصد دارم مجموعه مصاحبههای هر کدام از سفرها را در قالب یک کتاب، با عنوان شهدای همان شهر ثبت کنم.
زیباترین خاطرهتان از مصاحبهها و تالیف کتاب را بفرمایید؟
وقتی تک تک مصاحبهها به سرانجام میرسد و در روزنامه چاپ میشود، یک خاطره خوب را برایم رقم میخورد. وقتی شب قبل از انتشار مطلب آن را برای خانواده شهید میفرستم، خوشحالی آنها از این مسئله خیلی برایم ارزشمند است و دعایی که در حقم میکنند، آرامشی مثالزدنی را برایم به همراه دارد.
جمعآوری مطالب این کتاب، اغلب در مدرسه راضیه شاهد صورت گرفت. بیشتر مواقع افراد به همراه فرزند و یا حتی نوه خود در مدرسه حضور پیدا میکردند. ما از شهید میگفتیم و میشنیدیم، و شاید مطالبی به گوش آن کودک میرسید که تاکنون نشنیده بود. میدیدم که او با دقت به صحبتهای ما گوش میدهد. این مسئله در جای خود، جذابیت زیادی برایم داشت، اینکه نسل دهه 90 این حرفها را بشنوند و با قهرمانان کشورش آشنا شوند. و قهرمانی که نسبت نزدیکی با او دارد و شاید دایی، پدربزرگ و یا حتی پدر خودش باشد.
مطلب دیگر اینکه بسیاری از شهدایی که در رابطه با آنها کاری صورت میگیرد، از شهدای گمنامی هستند که تاکنون هیچ رسانهای به آنها نپرداخته و متاسفانه این تصور برای خانوادههایشان به وجود آمده که آنها و شهیدشان به فراموشی سپرده شدهاند. بنده با این پیش فرض که ممکن است این اولین و آخرین گفتوگو با خانواده شهید باشد، تمام تلاش خود را به کار میبرم تا هیچ زاویهای از زندگی شهید مغفول نماند. جالب اینکه، در این راه دست یاری شهدا را نیز به خوبی لمس میکنم.
به یاد دارم که در یکی از سفرها به استان سیستان و بلوچستان، بلافاصله بعد از اینکه به زاهدان رسیدم، به سمت زابل حرکت کردم. در آنجا برای مصاحبه به خانه یک شهید رفتم. از قضا فردای آن روز قرار بود مراسم ازدواج فرزند شهید برگزار شود. خانواده شهید با دیدن ما و مطلع شدن از کارمان، شروع بهگریه کرده و برایم تعریف کردند که صبح همان روز سر مزار شهید رفته و از تنهاییشان گله کردهاند. آنها حضور ما را در آنجا، نشانهای از جانب شهید میدانستند. گویا شهید میخواست به آنها بگوید من حواسم به شما هست و تنها نیستید. حیران از کار شهدا مانده بودم؛ من آن روز 1700 کیلومتر راه را طی کرده بودم تا ساعت 10 شب، به خانه همین شهید برسم! در آن لحظات جز اشک چیزی نمیتوانست احساساتم را بیان کند. از اینکه شهید من را واسطه پیامش قرار داده بود، خوشحال بودم و از طرفی دلم از غربت خانوادههای شهدا به درد آمده بود.
خاطره دیگری نیز از کارسازی شهدا در مناطق عملیاتی جنوب کشور نیز در ذهن دارم؛ زمانی که به دعوت ارتش برای پوشش مراسمی به آنجا رفتم. تصمیم گرفتم از فرصت پیش آمده استفاده کرده و با تعدادی از خانوادههای شهدا گفت وگویی داشته باشم؛ اما همکاری لازم صورت نگرفت. لذا تصمیم گرفتم کار را به خود شهدا بسپارم. وارد خیابان شدم و از اولین راننده تاکسی که در مقابلم توقف کرد، خواهش کردم من را به منزل یک خانواده شهید مدافع حرم برساند. او خانواده یک شهید مدافع حرم از اقوامشان را معرفی کرد و من را به منزل آنها برد. در آنجا از خانواده شهید خواستم تا شهدای دیگری را نیز به معرفی کنند. به این ترتیب، تا پایان آن روز توانستم با 8 خانواده شهید دیدار داشته باشم و سخنانشان را شنیده و ثبت کنم.
خاطره بسیار به یادماندنی نیز از سفر اخیرم به مشهد دارم. سفری که برای شرکت در سومین گردهمایی خواهران شهدای جهان اسلام صورت گرفت. در این سفر در یکی از برنامههایی که در رواق دارالهدایه حرم مطهر رضوی برگزار شد، مادر شهید مدافع حرم حسن قاسمی دانا را ملاقات کردم. مدتی قبل گفت وگویی با مادر این شهید گرانقدر داشتم که در روزنامه به چاپ رسیده بود. در حین آن گفتوگو ایشان وعده دادند که چفیهای را که از حضرت آقا دریافت کردهاند به من هدیه خواهند کرد. آن روز، خانم قاسمی دانا در حرم رضوی، به وعده خود عمل کرده و چفیه متبرک مقام معظم رهبری را به همراه یک سجاده به بنده دادند.
نوشتن از شهدا چه تاثیری در زندگی شما داشته است؟
در طول سالهایی که در خدمت شهدا بودهام به این نتیجه رسیدهام که زندگیام بیمه شهدا شده است. در بسیاری از مواقع، مانند همه انسانها دچار مشکلاتی شدهام، اما در آخرین لحظه به نوعی مشکلم برطرف شده و این را از برکت حضور شهدا میدانم. من نگاه شهدا را در تک تک لحظات زندگی حس میکنم، و این همان سؤالی است که از خانوادههای شهدا میپرسم؛ اما شهدا تنها به همسر، مادر و دیگر اعضای خانواده خود تعلق ندارند؛ شهدا متعلق به همه کسانی هستند که در راهشان قدم برمی دارند و یا حتی فراتر از آن متعلق به همه انسانها هستند، چه بسا افراد گمراهی که با یک اشاره شهدا به راه آمدهاند. شهدا حتما شفیع کسانی خواهند بود که تا انتها در میسرشان باقی بمانند. وعدهای که خود شهدا آن را خاطرنشان کردهاند. به یاد دارم بعد از چاپ مصاحبه شهید الوانی در روزنامه، برادر همسر ایشان پیام داد که من شهید را در خواب دیدم که به من میگفت: ما کسانی را که برایمان کار میکنند، در آن دنیا شفاعت میکنیم.
در سفری که به یزد داشتم به منزل شهید حسن یاوری مراجعه کردم، شهیدی که به تازگی و پس از 37 سال، تفحص شده و به آغوش مادر بازگشته بود. وقتی از مادر شهید پرسیدم که آیا از بازگشت پسرت خوشحال هستی، چندان اظهار رضایت نکرد. با تعجب علت این مسئله را پرسیدم که در پاسخ گفت:
«وقتی خبر را شنیدم فقط گفتم انا لله و انا الیه راجعون. یک روزی خدا به ما یک امانتی داد، یک روزی هم پس گرفت. تا وقتی که پسرم مفقود بود و ما خبر نداشتیم که او کجاست، میدانستم که هر شب جمعه فاطمه زهرا(س) بالاسرش میرود. بعد که جنازه پیدا شد و آن را به اینجا منتقل کردند، ما خودمان بالاسرش میرویم. اما او کجا و ما کجا!»
مگر میشود انسان اینها را ببیند و بشنود و تاثیری در ایمان او نگذارد؟!
آیا شهدا را در زندگی خود الگو قرار میدهید؟
بله. سعی میکنم که اینگونه باشد. درواقع نوشتن از شهدا را یک رزق معنوی میدانم که به خودی خود تاثیر بسزایی در زندگیام داشته است. علاوهبر این، هر کدام از شهدا ویژگیای دارد که او را از دیگران متمایز میکند، یکی در اوج مهربانی و عطوفت قرار دارد، دیگری در کمک به دیگران پیشرو بوده، آن دیگری کینهای نبود، یک شهید در شجاعت و صلابت سرآمد بوده و.... هر کدام از این ویژگیها میتواند چراغ راهی برایمان باشد و بنده نیز سعی کردهام تا به مدد شهدا، این ویژگیها را در خودم
تقویت کنم.