یادی از طلبه شهيد محسن(محمـّد) حسني
الگوی ازخودگذشتگی
سعید رضایی
يك روز محسن اومد پيش من. مقداري پول به عنوان قرض ميخواست. پرسيدم كه پول رو براي چي ميخواد. اول نگفت. اصرار كردم. گفت: «راستش ميخوام عبا بخرم! براي خودم پول دارم ولي چون توي حجره سه نفر هستيم، ميخوام سه تا عبا رو با هم بخرم! »
***
شهید محسن(محمـّد) حسني 15 شهريور سال 1344 در تهران به دنيا آمد. ابتدايي و راهنمايي را پشت سر گذاشت و با ورود به دبيرستان با جديت، فعاليتهاي انقلابي خود را آغاز كرد. او از بنيانگذاران انجمن اسلامي مجتمع آموزشي مدرس بود. سالهاي اول و دوم دبيرستان را در همانجا خواند.
ميگويند وقتي وارد مدرسه علميه شد، اتاق كوچكي را كه به عنوان انبار بود، انتخاب كرد. اتاق نمور بود و كثيف. ولي محسن آن را تميز كرد و در همانجا زندگي ميكرد.
به حدي با استعداد و پرتلاش بود كه در مدت كوتاهي كه تا قبل از شهادت در حوزه بود، توانست پيشرفت چشمگيري كند. در تعطيلات هم به روستاها ميرفت و تبليغ ميكرد.
آنقدر به تهذيب و تزكيه نفس اهميت ميداد كه در نامهاي به آيتالله مشكيني نوشته بود: «براي من روزهاي پنجشنبه صبح، درس اخلاق كافي نيست. من بايد با يك مهذّب پاك رابطه داشته باشم تا ساخته شوم! پدرجان به دادمان برسيد كه دلمان تنگ است و روشنايي او دارد از بين ميرود! »
با آغاز دفاع مقدس، محسن با تمام عشق و علاقهاش به تحصيل علوم ديني، حوزه را رها كرد و به جبهه شتافت و براي تبليغ به منطقه رفت. يكي از سربازان گفته بود: « من تا قبل از ديدن آقامحسن اصلاً نماز نميخواندم ولي حالا نمازم ترك نميشود! »
سرانجام در عمليات فتحالمبين و در منطقه دشت عباس در دومين روز فروردين سال شصت و يك به شهادت رسيد. پيكرش را در قطعه بيست و شش بهشت زهرا به خاك سپردند.
پدر شهید گفته بود:
نماز جمعهاش در هيچ شرايطي ترك نميشد. اون روز توي خانه بنايي داشتيم. ظهر كه شد ديدم نماز جمعه نرفت. پرسيدم: «محسن! چرا نماز نميري؟». گفت: «ديدم به كمك احتياج داريد، احساس كردم ميل نداريد امروز برم نماز جمعه! من هم همينجا نماز ميخونم و به شما كمك ميكنم.»
چند تا از دوستانش رفته بودند قم ديدنش. تصميم ميگيرند كه با هم براي ناهار بروند رستوران. محسن قبول نميكند. خيلي اصرار ميكنند تا محسن راضي ميشود. آن موقع دوستانش هنوز نميدانستند كه محسن دوست ندارد غذاهاي پرگوشت بخورد. آخه محسن براي تهذيب نفسش خيلي برنامهريزي داشت.
در وصيتنامه شهيد محسن حسني خطاب به پدرش ميخوانيم:
«پدرجان، بابا، دنيـا هيچوقت نميمونه، پس به ديگران بگو فقط به دنيا نرسيد! براي دنيا هر كاري نكنيد كه آخر اين دنيا فقط يك كفن و يك چاله است.»
و در این وصیت نامه، خطاب به مادرش گفته بود:
«مامانجان! آنجا كه ميروم جاي تو خالي است. به من وعده چنين دادهاند و من خود نميدانم كجا ميروم ولي به من وعده جنتي خوش دادهاند.
اگر مادرها بدانند بچهها كجا ميروند هيچ وقت براي آنها گريه نميكنند، بلكه جشن ميگيرند. »
و آخرین توصیه شهید در وصیتنامهاش این است که:
«نماز شب بخوان، چون نماز شب انسان را بالا ميبرد و خاضع ميكند و آنقدر بالا ميرود كه اشكها سرازير ميشود.»