یک شهید، یک خاطره
وقتی باران آمد
مریم عرفانیان
عمليات مسلم بن عقيل با رمز مبارک «یا اباالفضل العباس(علیهالسلام)» شروعشده بود. همراه صدوبیست نفر از رزمندهها براي پشتيباني بهطرف دشمن حركت كرديم. هنوز ساعتي نگذشته بود كه از گردان عقب مانديم. به هر طرف كه نگاه میکردیم خار بود و خاشاك! چشم صدوبیست نفر نيرو به من كه مسئول گروهان بودم، دوختهشده بود. كاري هم از من ساخته نبود. با دلی شكسته و چشماني خیس، رويم را بهطرف حرم امام رضا (علیهالسلام) گرداندم. بغضم شکست.
- آقای رئوف! تو را به جان مادرت زهرا عنايتي كن تا بچهها را پيدا كنيم.
هنوز چند دقيقه نگذشته بود که باران تندی شروع به باریدن کرد و منطقه خيسِ خیس شد.
وقتي باران بند آمد، متوجه ردپاي نيروهاي خودي شدیم كه بر روي زمين جامانده بود. به دنبال ردپاها رفتیم و خودمان را به نيروها رساندیم. لطف خدا اینجا هم شامل حالمان شد ...
خاطرهای از شهيد محمدعلی حافظي