مقاومت در فضای مجازی
با من زندگی میکنی...؟
«ریحانه»؛ بخش زن، خانواده و سبکزندگی رسانه KHAMENEI.IR به مناسبت چهلمین روز درگذشت سرکار خانم مریمکاظمزاده، خبرنگار و عکاس هشت سال دفاع مقدس، گفتاری از آن بانوی فداکار را برای نخستینبار منتشر کرده است که بخشی از آن نظر میگذرد.
آشنایی با انقلاب
من اهل شیرازم و در یک خانواده مذهبی-سیاسی به دنیا آمدم. مادرم از سال ۴۲ مقلد امام رحمهًْاللهعلیه بود و داییهایم از مبارزین دوره پیش از انقلاب. برای همین از همان سنین کودکی اسم امام برای ما آشنا بود. داییهایم مدام مرا راهنمایی و تشویق میکردند که چه کتابی بخوانم و چطور رفتار کنم و ما را در بحثها شرکت میدادند؛ بهخصوص دایی کوچکم مشوق من در کارهای انقلابی بود و من خیلی از فعالیتهای اجتماعی بعد از انقلاب را مدیون ایشان هستم. خلاصه این جو خانواده روی من تأثیر داشت و من با امام، با اندیشه اسلامی و با کتب تاریخی از همان دوران جوانی آشنا شدم..
دیدار با امام رحمهًْاللهعلیه و یک پاسخ سرنوشتساز
در دیداری که با امام رحمهًْاللهعلیه داشتم، دستخطی خدمت ایشان دادم و سه سؤال از ایشان پرسیدم. سؤال اولم این بود که من دختر جوانی هستم که علاقه شدیدی به حرفه خبرنگاری دارم، آیا میتوانم بهعنوان یک دختر مسلمان وارد این حرفه شوم؟ امام رحمهًْاللهعلیه با دستخط خودشان پاسخ داده بودند: بله، اصل حرفه هیچ اشکالی ندارد بهشرطی که حجاب را داشته باشید.
سؤال دومم این بود که در وضعیت فعلی، شما چه پیشنهادی برای خانمها دارید؟ مضمون جواب امام رحمهًْاللهعلیه این بود که اگر مفسده به همراه ندارد، با تظاهرات و حرکت انقلابی همراه باشند.
متأسفانه سؤال سوم را بهخاطر ندارم. وقتی دستخط امام و پاسخ ایشان به سؤال اول را دیدم، دیگر خودم را خبرنگار میدانستم و در فرصتهای مختلف با تهیه عکس و مصاحبه ادای خبرنگارها را درمیآوردم.
بازگشت به وطن و شروع حرفه خبرنگاری
من ۱۴ بهمن ۵۷، یعنی دو روز بعد از بازگشت امام رحمهًْاللهعلیه به ایران آمدم. آن زمان اصلاً کسی فکرش را نمیکرد به این زودی انقلاب اسلامی به پیروزی برسد. من هم آمده بودم که بعد از فوت پدر سری به خانواده بزنم و برگردم، اما انقلاب به پیروزی رسید و من هم با اینکه هنوز دوران دانشجویی را میگذراندم، دیگر برنگشتم و در ایران ماندگار شدم.
سفر به کردستان و یک توفیق بزرگ
کردستان که شلوغ شد تصمیم گرفتم بروم و از نزدیک در جریان ماجرا قرار بگیرم. در چنین موقعیتهایی وقتی شلوغی و درگیری پیش میآید، حق و باطل درهم آمیخته میشود و وقتی از معرکه دور باشی تشخیص درست و غلط ماجرا سخت میشود. من دوست داشتم بهعنوان خبرنگار بروم و از نزدیک ببینم چه خبر است، اما کار آسانی نبود. به من اجازه این سفر داده نمیشد. بارها پیش سردبیر روزنامه رفتم و از او خواستم با مسئولیت خودم مرا به کردستان اعزام کنند. بارها مخالفت کردند، اما در آخر اصرارم نتیجه داد و موفق شدم به کردستان بروم. در آنجا از نزدیک با دکتر چمران آشنا شدم که این آشنایی حقیقتاً توفیق بزرگی بود.
دکتر چمران بهعنوان نماینده نخستوزیر آمده بود که از نزدیک وضعیت کردستان را مورد بررسی قرار دهد. هر کس که یک سلام به دکتر چمران میکرد نمیتوانست اسیر خوبیهای او نشود. چمران کسی بود که من را بهعنوان خبرنگار پذیرفت و راه را برایم باز کرد. آن زمان، فاطمه نوابصفوی هم بهعنوان خبرنگار روزنامه کیهان به منطقه آمده بود. با وجود دوستی و رفاقتی که بین ما شکل گرفته بود، من او را رقیب خودم میدانستم. به نظرم او از من حرفهایتر عمل میکرد و توانسته بود با سران کردستان مصاحبههایی انجام دهد. من هم وظیفه خودم میدانستم که مانند او این کار را انجام بدهم. دکتر چمران در آن موقعیت فقط به کار و حرفه ما توجه داشت و برایش مهم بود کار را یکی بهدرستی انجام دهد، حالا فرقی نمیکرد این کار را یک زن انجام بدهد یا یک مرد.
از اولین دیدار با فرمانده دستمالسرخها تا همراهی با او
اولین دیدار من و اصغر وصالی در پادگان مریوان صورت گرفت، ولی چندان دیدار خاصی نبود که چیزی بهخاطرم بماند. وقتی یک ماه بعد در قضیه پاوه اصغر وصالی بسیاری از نیروهایش را از دست داد، من که دوباره به کردستان برگشته بودم تصمیم گرفتم مصاحبهای با او بهعنوان فرمانده دستمالسرخها داشته باشم. شهید وصالی در آن دیدار به من گفت «چرا شما خبرنگارها وقتی درگیری هست در شهر هستید و وقتی آبها از آسیاب افتاد سروکلهتان پیدا میشود؟» با این صحبت عزمم را جزم کردم که کارم را در عمل به او ثابت کنم. در نهایت به پیشنهاد دکتر چمران با گروه دستمالسرخها همراه شدم. من بعد از برگشت به تهران براساس تجربیاتی که بهدست آورده بودم، مقالهای تحت عنوان «دستمالسرخها چه کسانی هستند؟» نوشتم که به چاپ رسید. وقتی دوباره عازم منطقه شدم، این مقاله را با خودم بردم تا به آنها نشان دهم. اصغر وصالی مقاله را که خواند گفت: «غلو کردی! قصدت این بود که قهرمانپروری کنی!»
خلاصه چند باری با هم برخورد داشتیم تا اینکه خیلی ساده و با گفتن «با من زندگی میکنی؟» از من خواستگاری کرد و خیلی زود زندگی مشترک ما آغاز شد. البته زندگی ما عمر کوتاهی داشت، اما بسیار عمیق و تأثیرگذار بود.
عقد ما در شهریور ۵۸ انجام شد. بعد از آن سفری هم به مهاباد داشتیم و برگشتیم. تا اینکه دوباره در شب ٣١ شهریور ۱۳۵۹ همزمان با شروع تجاوز دشمن بعثی، با اصغر وصالی و همراه مرتضی رضایی، فرمانده سپاه راهی غرب شدیم. این سفر و همراهی خیلی طول نکشید و در ۲۸ آبان ۱۳۵۹، اصغر وصالی در تنگه حاجیان گیلانغرب به شهادت رسید.
نقشآفرینی زنان در انقلاب و دفاع مقدس
در همه دنیا جنس جنگ مردانه است و اگر زنی هم وارد این عرصه شود استثناست، اما دفاع مقدس به این صورت نبود. در دوران دفاع مقدس زنان تأثیرگذار بسیاری حضور داشتند که به بیان رهبر انقلاب این زنان نه از شرق الگو گرفته و نه از غرب، اما خود الگوی سومی از زن را به جهان معرفی کردند. در دوران جنگ و در مناطق غربی کشور، با برخی از این زنان از نزدیک آشنا شدم. من درباره زنانی صحبت میکنم که به میل خودشان آمده بودند و در مقطع مهرماه ۵۹ و در منطقه سرپلذهاب شهری که فقط پنج کیلومتر با عراقیها فاصله داشت و جداً منطقه پرخطری بود، حضور داشتند. من یک عضو بسیار کوچک از مجموعه بانوانی بودم که در جنگ حضور داشتند.