کد خبر: ۲۴۵۱۸۴
تاریخ انتشار : ۱۵ تير ۱۴۰۱ - ۲۱:۱۸

بی‌تو به آخر خط دنیا رسیده‌ایم(چشم به راه سپیده)

 
 
بارش باران
نایی برای ناله ز هجران نمانده است
اصلا در این فراق به تن جان نمانده است
من هرچه چوب می‌خورم از دوری شماست
در این دل جنون‌زده سامان نمانده است
بی‌تو به آخر خط دنیا رسیده‌ایم
چیزی دگر به نقطه پایان نمانده است
بی‌تو خزانی است تمام فصول سال
شوقی برای بارش باران نمانده است
هرجا نسیمی از سر زلفت رسیده است
ردی ز پای قلب پریشان نمانده است
دیگر بس است این همه دوری ز آفتاب
آقا بیا که فرصت جبران نمانده است
هرکس برای تو ز جهان دست شسته است
سوگند می‌خورد که پشیمان نمانده است
تا قلب مهربان تو راضی شود ز من
راهی به غیر ذکر «حسین جان» نمانده است
امیرحسین حیدری
تالار آیینه
و خورشید را چشم تو خانه شد
نگاهت غزلخوان میخانه شد
تو آبی‌تر از آسمانی هنوز
برای تن خسته، جانی هنوز
نفس‌های تو سبز و روحانی است
دلت مثل آیینه نورانی است
من و آرزوی زیارت کجا؟
تمنای من تا اجابت کجا؟
نشان تجلی ایمان شدی
بر این خاک تفتیده باران شدی
تو را می‌شناسد دل ساده‌ام
به راه تو بر خاک افتاده‌ام
من از نسل پروانه‌ها نیستم
هلاآسمانی بگو کیستم؟
شبی سرد بر خاک من جاری است
و گندم‌فریبی که تکراری است
تو می‌آیی و شب سحر می‌شود
نگاهم به شوق تو،‌ تَر می‌شود
از این شب، به فردا پناهم بده
به تالار آیینه راهم بده
که تالار آیینه چشمان توست
دلم تا قیامت غزلخوان توست
تویی حجت سبز این انتظار
تویی یادگار رسول بهار
بگو ‌ای بلندای شعر و شعور
کجا می‌دمد نور سبز ظهور
انیس حاجی‌پور
آفتاب من، بتاب!
آه می‌کشم تو را، با تمام انتظار
پرشکوفه کن مرا، ‌ای کرامت بهار!
در رهت به انتظار، صف به صف نشسته‌اند
کاروانی از شهید، کاروانی از بهار
ای بهار مهربان! در مسیر کاروان
گل بپاش و گل بپاش! گل بکار و گل بکار!
بر سرم نمی‌کشی دست مهر اگر، مکش
تشنه محبتند، لاله‌های داغدار
دسته‌دسته گم شدند، سهره‌های بی‌نشان
تشنه‌تشنه سوختند، نخل‌های روزه‌دار
می‌رسد بهار و من، بی‌شکوفه‌ام هنوز
آفتاب من، بتاب! مهربان من، ببار!
علیرضا قزوه
بهار من
ای ناگهان‌تر از همه اتفا‌ق‌ها!
پایان خوب قصه تلخ فراق‌ها!
یکجا ز شوق آمدنت باز می‌شوند
درهای نیمه‌باز تمام اتاق‌ها!
یک لحظه بی‌حمایت تو ‌ای ستون عشق
سر باز می‌کنند ترک‌ها به طاق‌ها!
بی‌دستگیری‌ات به کجا راه می‌بریم؟
در این مسیر پر شده از باتلاق‌ها
باز آ بهار من! که به نوبت نشسته‌اند
در انتظار مرگ درختان اجاق‌ها
ای وارث شکوه اساطیر! جلوه کن!
تا کم شود ابهت پر‌طمطراق‌ها
مهدی عابدی
آفتاب صبح
هرجا که جلوه‌ای ز تو پیداست
چشمان من به کار تماشاست
ای صبح، ای صداقت سیال
مانند عشق، نام تو زیباست
آیا تویی برابر چشمم
یا خوابی و خیالی و رؤیاست
ای شاهد نماز تو مهتاب
هستی به عشق توست که پویاست
ای آفتاب صبح هدایت
شور وصال روی تو ماراست
ای شهسوار، تند گذشتی
اما هنوز گرد تو بر جاست
تا از کدام راه بیایی
ما را نماز و قبله همان جاست
بی‌گفت مانده طعن رقیبان
برخیز، درع و تیغ مهیاست
ای بس بساط شعبده کاین خصم
از راه کید و مکر بیاراست
امروز رفت در غم دیروز
چشمانمان به جاده فرداست
هرجا که خیمه‌گاه تو برپاست
بی‌شک مقام عشق، همان جاست
امیرحسین مدرس
غروب روز مبادا 
فنجان قهوه سرد شد، آقا نیامدید
یا اینکه من ندیدمتان، یا نیامدید
یک میز با دو صندلی و چند کاج پیر
یک جفت چشم منتظر،... اما نیامدید
یک سال روزنامه هر روز و... هیچ‌گاه
در تیترهای صفحه فردا نیامدید!
بیهوده دلخوشم همه روزها گذشت
حتی غروب روز مبادا نیامدید!
اینجا دلم فسیل شد اما کسی ندید
حتی شما برای تماشا نیامدید!
کبری موسوی قهفرخی