نگاهی به فیلم «بیصدا حلزون»
پدر خشن، کودک ناشنوا و فیـلم بینوا!
آرش فهیم
بهرنگ دزفولیزاده در اولین فیلم خودش سراغ یک موضوع بکر و قابل تأمل در سینمای ایران رفته است. ناشنوایان، گروه یا
خردهجماعتی از مردم هستند که در همه سالهای حیات سینمای ایران سهمی در این هنر نداشتند و این عکاس سابق سینما برای نخستین بار و در اولین تجربه فیلمسازیاش سراغ این موضوع رفته است. اما برخلاف موضوع، نوع پرداخت و روایت و نحوه تبدیل موضوع فیلم به محتوای دراماتیک، بدیع و خلاقانه نیست.
یکی از مشکلات بسیاری از کارگردانهای سینمای امروز ایران، کار کردن بدون مسئله یا دغدغهای مماس با همه مردم است. به این معنی که اکثر قریب به اتفاق کارگردانها یا سراغ تولید فیلمهای صرفا تجاری و بدون محتوایی خاص میروند، یا سوژههایی خاص و غیرهمگانی هدف قرار میگیرند. مانند فیلم «بیصدا حلزون» که سراغ ناشنوایان رفته است و به موضوعی پرداخته که فقط اعضای این خورده جماعت با آن ارتباط برقرار میکنند. به همین دلیل هم دغدغه حاکم بر فیلم برای مخاطب عام، چندان قابل درک نیست و فقط ناشنوایان و خانوادهها و مرتبطین با آنها با کشمکشهای درون فیلم، همراه میشوند.
به نظر میرسد که موضوعی که فیلم «حلزون» به آن پرداخته، بیشتر برای یک فیلم مستند تناسب داشته تا یک فیلم داستانی و سینمایی؛ زندگی و معضلات اجتماعی ناشنوایان، در قالب مستند، دیدنیتر و جدیتر مینمود. اما حالا که یک کارگردان ریسک کرده و این سوژه را به درام تبدیل کرده، لوازمی احتیاج داشته تا بتواند بر ذهن و دل مخاطبش نفوذ کند و تأثیر بگذارد. مهمترین خلأ در «بیصدا حلزون» این است که فیلمساز نتوانسته مسئله آدمهای فیلم را به یک دلمشغولی برای مخاطب تبدیل کند.
«بی صدا حلزون» درباره یک کودک ناشنواست که مادرش قصد دارد تا با پیوند حلزون، او را به نعمت شنیدن برساند. اما پدرش نه تنها مخالف است بلکه با روشهای خشونتآمیز مانع این عمل میشود؛ چون تصور میکند در صورت شنوا شدن فرزندش، دیگر نمیتواند مانند زمانی که این کودک ناشنواست با او دوست و صمیمی باشد. مسئلهای که شاید برای بسیاری از ناشنوایان قابل درک و ملموس باشد، اما مردم عادی که مخاطب فیلم هستند، چنین چالشی را نمیفهمند؛ برای همه سؤال است که چرا پدر با درمان بیماری پسرش مخالفت میکند؛ همان طور که گفتیم، ناشنوایان با این مسئله به خوبی ارتباط برقرار میکنند و میفهمند که برای یک پدر که تنها رفیقش فرزند ناشنوایش هست، شنوا شدن فرزند به مثابه جدا شدن وی از پدر است؛ متأسفانه این مسئله که اصلیترین عامل محرک درام در این فیلم است، برای بسیاری از تماشاگران فیلم، قابل لمس و محسوس نیست.
یکی از دلایل چنین مشکلی در «بیصدا حلزون» شخصیتپردازی پراشکال این فیلم است. شخصیت پدر ناشنوا باید به یک عنصر کلیدی در فیلم تبدیل میشد. اما این کاراکتر، بیش از آنکه یک پدر دلسوز و دوستداشتنی باشد، یک مزاحم با رفتاری خشن و روانپریش و البته ناتوان در گفتن و شنیدن است و بس! اگر شخصیت پدر، عمیقتر و غنیتر بود و مسیر داستان از زندگی وی شروع میشد و
پیش میرفت، «بیصدا حلزون» به فیلم دلنشینتری تبدیل میشد. تصویر چهرهای روانی و عصبانی از پدر، بزرگترین مانع در بازتولید حس و بینتیجه ماندن داستان در این فیلم شده است.
اما فیلمنامه پرحفره «بیصدا حلزون» هم عامل مهمی در سرد و نچسب شدن این فیلم است. به طور مثال، یکی از کاراکترها در طول فیلم بارها بر عزم و علاقهاش برای مهاجرت تأکید میکند. اما این رفتار و گفتار هیچ ربطی به داستان و مضمون کلی فیلم ندارد و هیچ مفهوم و منظوری را تکمیل نمیکند.
«بی صدا حلزون» به خاطر موضوع انسانی و خاص خودش با حال و هوایی عاطفی و احساسی بهتر به بار مینشست. هر چند که پرهیز فیلمساز از بازی با احساسات مخاطب و نیفتادن در ورطه سانتی مانتالیسم، یک نکته مثبت در این فیلم است. اما به نظر میرسد که راهبرد کارگردان برای خودداری از افراط در احساساتگرایی، به تفریط در این زمینه انجامیده. طوری که در فیلمی درباره ناشنوایان با فضایی پر از خشونت و پرخاشگری غرق میشویم که فقط موجب آشوبزدگی فضای فیلم شده است!
پایان مبهم و نامشخص نیز عامل پایین ماندن سطح فیلم و ناتوانی در تأثیرگذاری بر مخاطب است. «بیصدا حلزون» باید در نهایت به کاتارسیس یا پالایش روح مخاطب میانجامید. اما بلاتکلیف ماندن اغلب کاراکترهای فیلم باعث میشود که بسیاری از تماشاگران، با ناامیدی و ذهنی آشفته، سالن سینما را ترک کنند.