حرف نسل جوان و دانشجو چیست؟!
وقتی كه میگویيم نسل جوان، مقصود حتماً طبقه جوان نيست، مقصود طبقهای است كه در اثر تحصيلات و آشنایی با تمدن جديد دارای طرز تفكر مخصوصی است، خواه پير باشد يا جوان. اكثريت اين طبقه را البته جوانان تشكيل میدهند.
لهذا میگویيم نسل جوان. وگرنه بسيار پيرها هستند كه طرز تفكر جديد دارند، بسيار جوانها هستند كه طرز تفكرشان مثل پيرها و مردم قرون گذشته است.
به هر حال مقصود طبقهای است كه حامل طرز تفكر مخصوصی است و رو به افزايش است و پير و جوان آينده دارای اين طرز تفكر خواهند بود و اگر خدا نخواسته، فكری برای هدايت و رهبری اين نسل نشود، آينده به كلی از دست خواهد رفت.
اين مسئله يك مسئله با اهميتی است در كشور ما. البته در ساير كشورهای اسلامی هم بوده و هست ولی آنها قبل از ما به فكر افتادند و اين مسئله را بهصورت جدی طرح كردند. ما هنوز اين مسئله را جدی نگرفتهايم.
نسل جوان در نظر ما صرفاً يعنی يك نسل هواپرست و شهوتپرست، و خيال میكنيم با اينكه به آنها دهنكجی كنيم و چهار تا متلك در روی منبر به آنها بگویيم و فحش بدهيم، به خيال خودمان آنها را هو كنيم و مستمعين ما بخندند، كار درست میشود، و همينكه داد بكشيم؛ آی پسر مدرسهها چنين، و دختر مدرسهها چنان، قضيه حل میشود. اين كارها لالایی است، برای آنست كه شما در خواب بمانيد و در فكر چاره نيفتيد و يك وقت بيدار شويد كه كار از كار گذشته است.
مهمتر از اينكه طرحی برای رهبری اين نسل تهيه كنيم اين است كه اين فكر در ما قوت بگيرد كه مسئله رهبری و هدايت، از لحاظ تاكتيك و كيفيت عمل در زمانهای متفاوت و در مورد اشخاص متفاوت، فرق میكند و ما بايد اين خيال را از كله خود بيرون كنيم كه نسل جديد را با همان متد قديم و رهبری كنيم.
اولاً بايد نسل جوان را بشناسيم و بفهميم دارای چه مشخصات و مميزاتی است؟
درباره اين نسل دو طرز تفكر شايع است و معمولاً دو نوع قضاوت میشود. از نظر يك طبقه اينها يك عده مردمی هستند خام، مغرور، گرفتار هوی و هوس، شهوتپرست، دارای هزار عيب. اين طبقه هميشه به اين نسل دهنكجی میكنند و ناسزا میگويند.
اما از نظر خود نسل جوان درست به عكس است. آنها در خودشان عيب نمیبينند، خودشان را مجسمه هوش، مجسمه آرمانهای عالی میدانند. نسل كهن اينها را تكفير و تفسيق میكند و اينها را تحميق و تجهيل. آنها به اينها میگويند شما كافريد، شما شهوت پرستيد، اينها به آنها میگويند شما نادانيد، شما نمیفهميد. البته از نظر كلی يك نسل نسبت به نسل پيش ممكن است صالح باشد و ممكن است منحرف باشد.
نسل جوان ما مزايایی دارد و معایبی. زيرا اين نسل يك نوع ادراكات و احساساتی دارد كه درگذشته نبود و از اين جهت بايد به او حق داد. در عين حال يك انحرافات فكری و اخلاقی دارد و بايد آنها را چاره كرد. چاره كردن اين انحرافات بدون در نظر گرفتن مزايا يعنی ادراكات و احساسات و آرمانهای عالی كه دارد و بدون احترام گذاشتن به اين ادراكات و احساسات ميسر نيست. بايد به اين جهات احترام گذاشت. رودربايستی ندارد.
در نسل گذشته فكرها اين اندازه باز نبود، اين احساسات با اين آرمانهای عالی نبود. بايد به اين آرمانها احترام گذاشت. اسلام به اين امور احترام گذاشته است.
اگر ما بخواهيم به اين امور بیاعتنا باشيم محال است كه بتوانيم جلوی انحرافهای فكری و اخلاقی نسل آينده را بگيريم.
روشی كه فعلاً ما در مقابل اين نسل پيش گرفتهايم كه روش دهانكجی و انتقاد صرف و مذمت است و دائماً فرياد ما بلند است كه سينما اينطور، تئاتر اينطور، مهمانخانهها اينطور و دائماً وای وای میكنيم درست نيست. بايد فكر اساسی برای اين انحرافات كرد.
درد اين نسل را بايد درك كرد فكر اساسی به اين است كه اول ما درد اين نسل را بشناسيم، درد عقلی و فكری، دردی كه نشانه بيداری است يعنی آن چيزی را كه احساس میكند و نسل گذشته احساس نمیكرد.
در گذشته درها به روی مردم بسته بود. درها كه بسته بود سهل است، پنجرهها هم بسته بود. كسی از بيرون خبر نداشت، در شهر خود كه بود از شهر ديگر خبر نداشت، در مملكت خود كه بود از مملكت ديگر خبر
نداشت.
امروز اين درها و پنجرهها باز شده، دنيا را میبينند كه رو به پيشرفت است، علوم دنيا را میبينند، قدرتهای اقتصادی دنيا را میبينند، قدرتهای سياسی و نظامی دنيا را میبينند، دموكراسيهای دنيا را میبينند، برابريها را میبيند، حركتها را میبيند، قيامها و انقلابها را میبيند، جوان است، احساسش عالی است و حق هم دارد، میگويد ما چرا بايد عقب
باشيم.
دنيا اينطور چهار اسبه به طرف استقلال سياسی و اقتصادی و اجتماعی و عزت و شوكت و حرمت و آزادی میرود و ما همينجور خواب باشيم، يا از دور تماشا كنيم و خميازه
بكشيم؟!
نسل قديم اين چيزها را نمیفهميد و درك نمیكرد. آيا نسل جديد حق دارد اين سؤال را بكند يا نه؟! نسل جديد حق دارد بگويد چرا ژاپن بتپرست و ايران مسلمان در يكسال و يكوقت به فكر افتادند كه تمدن و صنعت جديد را اقتباس كنند و ژاپن رسيد به آنجا كه با خود غرب رقابت میكند و ايران در اين حد است كه میبينيم؟!
نسل قديم سنگينی بار تسلطهای خارجی را روی دوش خود احساس نمیكرد، و نسل جديد احساس میكند.
آيا اين گناه است؟! خير گناه نيست بلكه خود اين احساس يك پيام الهی است. اگر اين احساس نبود معلوم میشد ما محكوم به عذاب و بدبختی هستيم.
حالا كه اين احساس پيدا شده نشانه اين است كه خداوند تبارك و تعالی میخواهد ما را از اين بدبختی
نجات بدهد.
در قديم سطح فكر مردم پایين بود، كمتر در مردم شك و ترديد و سؤال پيدا میشد، حالا بيشتر پيدا میشود.
طبيعی است وقتی كه فكر، كمی بالا آمد سؤالاتی برايش طرح میشود كه قبلاًً مطرح نبود. بايد شك و ترديدش را رفع كرد و به سؤالات و احتياجات فكريش پاسخ گفت. نمیشود به او گفت برگرد به حالت عوام، بلكه اين خود زمينه مناسبی است برای آشنا شدن مردم با حقايق و معارف اسلامی. با يك جاهل بیسواد كه نمیشود حقيقتی را به ميان
گذاشت.
بنابراين در هدايت و رهبری نسل قديم كه سطح فكرش پایينتر بود ما احتياج داشتيم به يك طرز خاص بيان و تبليغ و يكجور كتاب ها، اما امروز آن طرز بيان و آن طرز كتابها به درد نمیخورد، بايد و لازم است تغییر و اصلاح عميقی در اين قسمتها به عمل آيد، بايد با منطق روز و زبان روز و افكار روز آشنا شد و از همان راه به هدايت و رهبری
مردم پرداخت.
به هر حال مقصودم بيان این اصل كلی است كه نسل جوان افكار و ادراكات و احساساتی دارد و انحرافهایی. تا به دردش يعنی به افكار و ادراكات و احساساتش رسيدگی نشود، نمیشود جلو انحرافاتش را گرفت.
اتفاقاً ديگران از راه شناختن درد اين نسل آنها را منحرف كردهاند و از آنها استفاده كردهاند. مكاتب ماترياليستی كه در همين كشور به وجود آمد و اشخاصی فداكار درست كرد برای مقاصد الحادی، از چه راه كرد؟! از همين راه. میدانست كه اين نسل احتياج دارد به يك مكتب فكری كه به سؤالاتش پاسخ بدهد.
يك مكتب فكری به او عرضه كرد، میدانست كه اين نسل يك سلسله آرمانهای اجتماعی بزرگی دارد و درصدد تحقق دادن به آنها است، خود را با آن آرمانها هماهنگ نشان داد.
در نتيجه افراد زيادی را دور خود جمع كرد با چه فداكاری و صميميتی. بشر همين قدر كه به چيزی احتياج پيدا كرد چندان در فكر خوب و بدش نيست. معده كه به غذا احتياج پيدا كرد، به كيفيت اهميت نمیدهد، هرچه پيدا كند خود را سير میكند.
روح هم اگر بهحدی رسيد كه تشنه يك مكتب فكری شد كه روی اصول معين و مشخصی به سؤالاتش پاسخ دهد و همه مسائل جهانی و اجتماعی را يكنواخت برايش حل كند و جلويش بگذارد اهميت نمیدهد كه منطقاً قوی است يا نيست.
بشر آنقدرها دنبال حرف محكم و منطقی نيست، دنبال يك فكر منظم و آماده است كه يكنواخت در مقابل هر سؤالی جوابی بگذارد.
ما كه كارمان فلسفه بود میديديم كه آن حرفها چقدر سخيف است، اما چون آن فلسفه در يك زمينه احتياجی عرضه شده بود و از اين حيث يك خلأ وجود داشت، جايی برای خود
باز كرد.
بچه پس از دوران شيرخوارگی، فیالجمله كه قوای مغزی و شعورش رشد کرده و حالت سؤال پيدا میكند، درباره چيزهایی كه دور و برش
هستند سؤالاتی میكند، بايد به سؤالاتش طبق فهم خودش جواب داد، نبايد گفت فضولی نكن، به تو چه؟!
خود اين سؤال علامت سلامتی مغز و فكر است، معلوم میشود قوای معنويش رشد كرده و قوت گرفته است. اين سؤالات اعلام طبيعت است، اعلام خلقت است، دستگاه خلقت احتياج جديدی را اعلام میكند كه بايد
به آن رسيد.
همينطور است حالت جامعه. اگر در جامعه يك احساس نو و ادراك نو پيدا شد علامت يك نوع رشد است.
اين هم اعلام خلقت است كه احتياج جديدی را نشان میدهد. اينها را بايد با هوی و هوس و شهوتپرستی فرق گذاشت. نبايد اشتباه كرد و اينها را
هوی و هوس دانست.
ما امروز از اين نسل گله داريم كه چرا با قرآن آشنا نيست؟ چرا در مدرسهها قرآن ياد نمیگيرند، حتی به دانشگاه هم كه میروند از خواندن قرآن عاجزند؟ البته جای تأسف است كه اينطور است.
اما بايد از خودمان بپرسيم ما تاكنون چه اقدامی در اين راه كردهايم؟ آيا با همين فقه و شرعيات و قرآن كه در مدارس است توقع داريم نسل جوان با قرآن آشنایی كامل داشته
باشد؟!
عجبا كه خود نسل قديم قرآن را متروك و مهجور كرده، آنوقت از نسل جديد گله دارد كه چرا با قرآن آشنا نيست.
قرآن در ميان خود ما مهجور است و توقع داريم نسل جديد به قرآن بچسبد. الان ثابت میكنم كه چگونه قرآن در ميان خود ما مهجور است.
اگر كسی علمش علم قرآن باشد يعنی در قرآن زياد تدبر كرده باشد، تفسير قرآن را كاملاً بداند، اين آدم چقدر در ميان ما احترام دارد؟ هيچ.
اما اگر كسی «كفايه» آخوند ملاكاظم خراسانی را بداند يك شخص محترم و با شخصيتی شمرده میشود.
پس قرآن در ميان خود ما مهجور است و در نتيجه همين اعراض از قرآن است كه به اين بدبختی و نكبت گرفتار شدهايم.
ما مشمول شكايت رسول خدا(ص) هستيم كه به خدا شكايت میكند: «يا رب إن قومی أتخذوا هذا القرآن مهجوراً».
عجيب است كه در حساسترين نقاط دينی ما اگر كسی عمر خود را صرف قرآن بكند، به هزار سختی و مشكل دچار شود، از نان، از زندگی، از شخصيت، از احترام، از همهچيز میافتد و اما اگر عمر خود را صرف كتابهایی از قبيل كفايه بكند صاحب همهچيز
میشود.
در نتيجه هزارها نفر پيدا میشوند كه كفايه را چهارلا بلدند، يعنی خودش را بلدند، در كفايه را هم بلدند، رد او را هم بلدند، اما دو نفر پيدا نمیشود كه قرآن را به درستی بداند!
از هر كسی درباره يك آيه قرآن سؤال شود میگويد بايد به تفاسير مراجعه شود.
عجیبتر اينكه اين نسل كه به قرآن اينطور عمل كرده از نسل جديد توقع دارد كه قرآن را بخواند و قرآن را بفهمد و به آن
عمل كند!
اگر نسل كهن از قرآن منحرف نشده بود قطعا نسل جديد منحرف نمیشد.
بالاخره ما كاری كردهايم كه مشمول این سخن پيغمبر(ص) پیرامون قرآن شدهايم که فرمود: «إنه شافعٌ مشفعٌ و ماحل مُصدق».
يعنی قرآن در نزد خدا و در پيشگاه حقيقت وساطت میكند و پذيرفته میشود و نسبت به بعضی كه به او جفا كردهاند سعايت میكند و مورد قبول واقع میشود.
هم نسل قديم و هم نسل جديد به قرآن جفا كردند و میكنند. اول نسل قديم جفا كرد كه حالا نسل جديد جفا میكند.
سخن پایانی اینکه، در رهبری نسل جوان، بيش از هر چيز دو كار بايد انجام شود؛ يكی بايد درد اين نسل را شناخت و آنگاه در فكر درمان و چاره شد.
بدون شناختن درد اين نسل هرگونه اقدامی بیمورد است.
ديگر اينكه نسل كهن بايد اول خود را اصلاح كند. نسل كهن از بزرگترين گناه خود بايد توبه كند و آن مهجور قرار دادن قرآن است.
همه بايد به قرآن بازگرديم و قرآن را پيشاپيش خود قرار دهيم و در زير سايه قرآن به سوی سعادت و كمال حركت كنيم.