روایت صدثانیه ای
بابا مصطفی
ابوالقاسم محمدزاده
بابا مصطفی سلام؛ هروقت دلم برات تنگ میشه، عکست رو تو دلم نقاشی میکنم. میدونم که مراقب من و داداشم هستی!
بابا جون! هر وقت دلتنگت میشم یاد رقیه جان میافتم. همون رقیه دختر سه ساله که کوچکتر از من بود و باباش شهید شد.
بابا جون! مامان میگه:
- شهیدان زندهان و همیشه پیشمونن.
پس بابا جون! یادت باشه مثل قبل. مثل اون روزایی که برام هدیه میخریدی هدیهمو تو بهشت نگهداری تا منم بیام پیشت. راستی بابایی! دیگه کسی بهم نمیگه صدرزاده بیا. صدام میزنن:
- فاطمه جون ... فاطمه جون بیا...
موضوع: شهیدمصطفی صدرزاده