کد خبر: ۲۴۰۰۹۱
تاریخ انتشار : ۳۰ فروردين ۱۴۰۱ - ۱۹:۳۷
یک شهید، یک خاطره

ورود ممنوع

 

مریم عرفانیان
مدتی در بيمارستان بستري بود. يک روز، به‌پرستارهايي که آرايشی غلیظ داشتند و حجابشان را هم رعايت نمی‌کردند، گفت: «نباید با چنين وضعيتی اینجا رفت‌ و آمد کنيد؟ اینجا متعلق به مجروحين و خانواده شهداست.»
‌پرستارها یک‌صدا و به‌تندی جواب داده بودند: «اين مسئله به شما مربوط نیست، اصلاً شما چه‌کاره‌ای؟»
***
فردایش، وقتی ‌پرستارها می‌خواستند به اتاق وارد شوند، در باز نمی‌شد! یکی‌شان درحالی‌ که دستگیره در را به ‌شدت پایین و بالا می‌داد، بلند گفت: «آقااا... اين جاااا بيمارستانه؛ چرا اين کارها رو می‌کنی؟»
مهدی که خیالش راحت بود و می‌دانست تلاششان بی‌فایده است؛ خندید. از چند ساعت قبل، با کمک دو، سه نفر ديگر تختش را پشت در گذاشته بود و به‌پرستارها اجازه ورود نمی‌داد. سروصداها بالا گرفت؛ اما مهدی همچنان جوابش همان بود که می‌گفت.
- ورود ممنوع! مگه این‌که حجابتون رو رعايت کنين.
خاطره‌ای از شهید مهدی هنرور باوجدان
راوی: طیبه فاضل‌الحسینی، مادر شهید