خاطرهاي از رمان خواندن رهبر معظم انقلاب
محمدحسين جعفريان، نويسنده، شاعر و منتقد ادبي در گفتوگويي با پايگاه اطلاعرساني دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيتالله خامنهاي، خاطره جالبي را درباره وسعت اطلاعات و كتابخواني رهبر فرزانه انقلاب بازگو كرده است. آنچه مي خوانيد، بخشي از اين گفتوگو است:
ماه رمضان سال گذشته بود.(دو سال قبل) ما پس از افطار به همراه آقاي شهرام شكيبا و باقي دوستان به حياط آمديم. رهبر انقلاب نيز وارد حياط شدند. به ما كه رسيدند، احوال من را پرسيدند و سراغ آقاي محمدكاظم كاظمي(شاعر افغانستاني) را گرفتند. بعد هم دست من را گرفتند و همراه خودشان چند قدمي بردند و در راه پرسيدند: آقاي كاظمي كجا هستند؟ گفتم: مشهد هستند؛ گفتند: به اين جلسه آمدند؟ گفتم: اطلاع ندارم و ايشان را نديدم. سراغ چند تا ديگر از دوستان افغاني را گرفتند و بعد سراغ يك رمان را از من گرفتند و گفتند: اخيراً يك افغاني مقيم نروژ آن را منتشر كرده كه خيلي در دنيا سر و صدا كرده است.
من بهخاطر شغلي كه داشتم، سالهاي سال در افغانستان زندگي كردم و موضوعات افغانستان را خيلي دقيق دنبال ميكنم. بلافاصله گفتم: احتمالاً رمان «بادبادكباز» آقاي خالد حسيني را ميگوييد؟ ايشان گفتند: نخير، من آن كتاب را خواندم. بعد گفتم: شايد «از سرزمين آفتاب» را ميگوييد كه آن هم خيلي سر و صدا كرده است؟ بعد آقا فرمودند: نه! اسم آن رمان «از سرزمين آفتاب تابان» است. آن رمان را هم خواندم. گفتند كه يك نويسنده ديگري آن كتاب را نوشته، كه خيلي هم قطور و مفصل است و آقاي كاظمي هم آن را ويرايش كرده است. گفتم: عجيب است؛ اگر باشد من حتماً در ذهنم دارم. بعد از ايشان پرسيدم: شما خودتان اسم نويسنده را يادتان نميآيد، كه ايشان در خاطر نداشتند.
بعد، پيرو آن جلسه خصوصي كه خدمتشان بودم و نكاتي كه ايشان در آن جلسه فرموده بودند تا پيگيري شود، از ايشان خواستم تا وقت ديگري تعيين كنند تا مجدداًً خدمت برسم و توضيحاتي ارائه كنم. حضرت آقا فرمودند: «آقاي جعفريان! خيلي سرم شلوغ است. اگر بشود و وقت خالي شد، من ميگويم كه وقت بگذارند تا شما را ببينم» من خودم يك لحظه متأثر شدم كه حضرت آقا بايد به جعفريان هم پاسخگو باشند! اشك در چشمانم جمع شد، بعد شانهشان را بوسيدم، به علامت اينكه دهانم بسته است. گفتم: حاجآقا هيچ مشكلي نيست. همه آنها انجام شده، فقط محض اين بود كه بهانهاي بشود تا شما را ببينم. اصلاً نيازي نيست، راحت باشيد.
جلسه كه تمام شد، به آقاي كاظمي زنگ زدم و گفتم: اين چه رماني است كه جديداً منتشر شده و شما ويراستاري كرديد؟ گفت: شما از كجا فهميديد؟ گفتم: آقا به من فرمودند. گفت: اين رمان هنوز توزيع نشده! يك رماني هست براي آقاي دكتر اكرم عثمان نويسنده بزرگ افغاني كه در نروژ ساكن است و در حدود سه هزار صفحه است و من ويرايش كردم اما هنوز اين كتاب در ايران توزيع نشده است. گفتم: حضرت آقا گفتند كه من آن كتاب را خواندم كه آقاي كاظمي خيلي متعجب شد.