قطعه شهدا دریچهای رو به آسمان
زندگی با شهدا و در کنار آنها بودن، زیباست. شهدا بهترین همنشین برای انسان هستند. نه زندگی در وهم و خیال که آنها زندهتر از ما خاکیان هستند. تمام هم و غم آنها در دوران حیاتشان کمک به دیگران و هدایت همنوعانشان بود؛ لذا حال که قالب خاکی را زمین گذاشتهاند بهتر از هر زمان میتوانند یار و یاور دوستدارانشان باشند. آنها ستارگانی هستند که در شب ظلمانی و سرد زمین، راه را نشان انسانهای گمکردهراه میدهند و وجودشان را گرمی میبخشند.
در این میان هستند کسانی که خالصانه برای برقراری ارتباط جوانان و نوجوانان با شهدا تلاش میکنند و در زمینه رواج فرهنگ شهید و شهادت در جامعه میکوشند. آنها خود دلباخته شهدایند و میدانند قدم گذاشتن در این مسیر چه برکاتی با خود به همراه دارد. ما هم با دو تن از این عزیزان همراه شدیم تا برایمان از شهدا بگویند...
سیدمحمد مشکوهًْالممالک
محمودی معاون فرهنگسرای رضوی از گلزار شهدا گفت، از حال خوب در گلزار و زنده بودن شهدا. از هدایتگری و دستگیری شهدا بعد از شهادت و....
بیدعوت نمیتوان به گلزار آمد
در گلزار شهدا به این رسیدهایم که تا از سمت شهدا دعوت نشویم نمیتوانیم آنجا برویم. این را در مورد افراد و گروههایی که میآیند تا در خدمتشان باشیم، دیدهایم. خیلیها هماهنگ میکنند، کارهایشان انجام میشود اما روزی که قرار است به آنجا بیایند، یا اصلا نمیآیند، یا ریزش زیادی دارند. بعضی مواقع یک نفر، اصلا قرار نبوده با گروه بیاید، اما لحظه آخر شرایط فراهم شده و به گلزار آمده؛ این دعوت شهداست. وقتی که میآیند، از ما میخواهند آنها را سر قبر شهید پلارک، ابراهیمهادی و شهدایی که اسمشان را شنیدهاند، ببریم؛ ولی آخر برنامه سر مزار 30 یا 40 نفر شهید میروند؛ شهدایی که اصلا آنها را نمیشناختند.
وقتی یک نفر سر مزار شهدا حاضر میشود حالش خوب میشود. در قرآن آمده که شهدا زندهاند و نزد خدای خودشان روزی میخورند. این حرف من و سخنرانان و واعظان نیست، این حرف خداوند در قرآن است و سندی بالاتر از این وجود ندارد. واقعا حس میشود که شهید زنده است. وقتی که دوستداران شهدا خاطرات و اتفاقاتی که در زندگیشان افتاده بیان میکنند، از نگاههای شهید به زندگیشان میگویند؛ اینکه شهید زندگی آنها را برگردانده یا حاجاتشان را برطرف کرده؛ نشان میدهد که شهده زندهاند. وقتی یک نفر از همه جا میزند و به گلزار شهدا میآید؛ یعنی اینجا حالش خوب میشود. خیلیها با رفقایشان به تفریح میروند، شاید فقط در آن لحظه حالشان خوب باشد و بعدا این طور نباشد؛ اما وقتی به گلزار شهدا میآیید و برمیگردید نگاه شهید روی زندگیتان هست. من اگر یک بار یک جای تفریحی بروم، برای بار دوم جای دیگری را انتخاب کنم و دیگر به آنجا نمیروم و میگویم تکراری شده است. یکی از دوستان از کلاس سوم و چهارم ابتدایی، در کنار ماست و الان هم اگر مشکلی پیش نیاید، هر پنجشنبه به گلزار شهدا میآید. پدر و مادرش اینجا هستند. یک نوجوان چون حال خوبی در گلزار شهدا برایش ایجاد میشود، در ایستگاه صلواتی میایستد؛ این خواست شهدا است که این افراد میتوانند آنجا باشند. البته ممکن است گاهی نیز یک خوراکی یا لباس را به فردی بدهند؛ اما پذیرش از سمت فرد هم مهم است. وقتی فرد چیزی را بخواهد اگر حتی به او ندهند به دنبال آن میرود تا آن را به دست آورد.
شهید بعد از شهادت هم امر به معروف میکند
سر خاک شهید خلیلی بودم. با گروهی هماهنگ شده بود و آمدیم. خانمی که مسئول این گروه بود، یک ماه بعد پیش ما آمد و گفت برای عرض تشکر میآیم. یک بسته بزرگ شیرینی هم به همراه خود آورده بود. من فکر کردم اشتباه میکند، اما دیدم درست میگوید؛ تصاویر آن روز را دیدیم و به یاد آوردم. میگفت: «دخترم وقتی پایش به دانشگاه باز شد، چادر را کنار گذاشت، حجابش کم رنگ شد، ما هم توصیه میکردیم؛ اما نمیپذیرفت. خیلی هم نمیتوانستم سختگیری کنم. خودم سرطان خون داشتم و بههم ریخته بودم. از طرف دیگر نمیخواستم در مقابل هم قرار بگیریم. تا اینکه قرار شد ما برای شرکت در برنامه سفر آسمانی که روایتگری شهداست به گلزار بیاییم. من از دخترم خواستم همراه با بچههای مدرسه به گلزار بیاید. قبول کرد و به گلزار شهدا آمد. به سر مزار شهید خلیلی، شهید امر به معروف و نهی از منکر رسیدیم. ما در آنجا در رابطه با شهدا صحبت کردیم. گفتیم: شهدا به خاطر شما به شهادت و ارج و قرب رسیدند، شهدا جانشان را برای اسلام و امنیت مردم فدا کردند. مخصوصاً شهید خلیلی که به خاطر شما خانمها امر به معروف و نهی از منکر کرد و به شهادت رسید.
آن خانم گفت: من از شهید خلیلی خواستم که به من کمک کند.
صبح دخترم زمانی که میخواست به دانشگاه برود چادرش را برداشت و به سر کرد. به شوخی گفتم: تو که چادر را قبول نداشتی و آن را دور از شأن میدانستی، چرا چادر میپوشی؟ گفت: من راه را اشتباه رفتم، علی خلیلی به من کمک کرد. حالا این دختر خانم مبلغ شهید خلیلی است. کسی که درباره علی خلیلی و شهدا با بقیه صحبت میکند و آنها را نسبت به شهدا آگاه میکند.»
چند روز قبل در قطعه 40 در حال بیان خاطرات بودیم. یک آقایی در حالیگریه کردن بود و حالش عوض شده بود، تشکر کرد و گفت: «من غواص هلال احمر هستم. با همسرم از اصفهان به سمت تهران میآمدیم، راننده یک کامیون خوابآلود بود و ما با او تصادف کردیم. در این تصادف 14 روز به کما رفتم. وقتی به هوش آمدم، متوجه شدم همسرم در تصادف جانش را از دست داده است. وقتی حالم بهتر شد، به خانه برگشتم؛ اما دیگر نمیتوانستم آنجا بمانم.
پزشک گفت باید خانه و یا شهر محل زندگیات را تغییر بدهی. من به تهران انتقالی گرفتم. برای کارم مشکلی پیش آمد. هر کاری میکردیم آن مشکل رفع نمیشد. یک روز به گلزار شهدا آمدم و از شهید گمنام خواستم مشکلم حل شود. با همدیگر رفتیم پایین قطعه 40، قطعه سرداران بیپلاک. از شهید حاجتم را خواستم و غروب به خانه رفتم. صبح شنبه با من تماس گرفتند و گفتند به ادارهای که کارم به مشکل بر خورده بود، بروم. فقط چند امضا از من خواستند و گفتند برو کار شما حل شد. چیزی که چند ماه حل نمیشد، وقتی از شهید خواستم دو روزه حل شد و الان برای تشکر از شهید آمدهام. یکی از مشکلات ما این است که به حرمین اهل بیت و گلزار شهدا میرویم ولی حاجت خواستن را بلد نیستیم.»
یک بار در حال برگزاری برنامه سفرهای آسمانی بودیم. به مزار شهید احمد علی نیری رسیدیم، صحبت کردیم. خانمی در آنجا گفت: «من میتوانم نکتهای را بگویم؟ چند ماه پیش مادر من به کما رفته بود. چند وقتی در بیمارستان تحت مراقبت بود. پنج شنبه به من گفتند این شرایط طولانی شده، شنبه صبح فوقتخصص میآید. اگر بگوید مادرتان رو به بهبودی میرود، او را نگه میداریم در غیر اینصورت باید دستگاهها را از او جدا کنیم. خیلی حالمان بد شد. پنجشنبه غروب و جمعه به مسجد رفتم. نماز مغرب و عشا را که خواندم خیلی دعا کردم. صبح باید به بیمارستان میرفتم و جواب پزشک را برای ماندن یا رفتن مادرم میگرفتم. حالم خیلی بد بود. خانمی بالای سرم آمد لیوانی آب برایم آورد. پرسید چه اتفاقی افتاده؟ من ماجرا را برایش تعریف کردم و گفتم برایم دعا کن. گفت از شهدا و شهید احمد علی نیری بخواهید به شما کمک کند. گفتم الان شب است، نمیتوانم به آنجا بروم، درهای گلزار بسته است. گفت لازم نیست بروی، از همین جا از او درخواست کن. من هم گفتم یا احمد علی نیری! به مادرم کمک کنید. ما به مادرجان نیاز داریم. صبح ساعت چهار و نیم به بیمارستان رفتم، ساعت شش صبح شد. همه به اتاق مادرم میرفتند و بر میگشتند. خودم را به پیشخوانپرستاری رساندم، تصورم بر این بود که مادرم را از دست دادهام. چون مدت زیادی بود به بیمارستان میرفتم، مرا میشناختند. گفتند خانم حسینی چشمتان روشن، هوشیاری مادرتان بالا آمده است. از آن روز دو ماه میگذرد. مادرم صحيح و سلامت کنارمان است.»
خیلیها برای شفای بیمار و رفع مشکلات ازدواج و تحصیل میآیند و خیلیها در کنار شهدای گمنام و شهدایی که الگو و دوست خودشان میدادند، با خواندن خطبه عقد زندگیشان را شروع میکنند. بعضیها از بین شهدا برای خودشان دوست شهید انتخاب میکنند. یک روز در زمان روایتگری توصیه میکردیم بچهها برای خودتان الگو و دوست شهید داشته باشید. شاید در این دنیا دوستهای زیادی داشته باشیم؛ اما کدام یک از آنها برای ما خوب است؟ چه میدانیم دوستمان در آن دنیا، دوست یا وبال حال ما است. ولی از این مطمئن هستیم کسی که خدا درباره او حرف میزند و در قرآن درباره او آیه آورده و میگوید شهید زنده است و همنشین خداست و رزق خود را مستقیم از خدا میگیرد، یقینا کمک حال من است و میتواند از من دستگیری کند. این حرف را شهدا در وصیت نامهها و توصیههایشان آوردهاند. شهید سجاد زبرجدی که در قطعه 50 مدافعان حرم دفن شده، در وصیت نامه خود آورده است که اگر برای من فاتحه بخوانید خوب است. اگر مشکل یا گرفتاری دارید پیش من بیاید من به شما کمک میکنم. خودشان میگویند بیایید، ما میتوانیم کمک کنیم. این شهید جزو شهدای معاصر و مدافع حرم ما است. جزو شهدای انقلاب و دفاع مقدس نیست. شاید ما در کوچه و خیابان همدیگر را دیده باشیم و هم دوره ما باشند. شهید زبرجدی و بسیاری از مدافعان حرم، متعلق به همین دهه هستند و با ما در همین وضعیت زندگی کردند. آنها راه خودشان را پیدا کردند و به این عاقبت به خیری رسیدند. شهیدان میتوانند کمک حال و دوست ما باشند. خیلیها عکس شهید را پشت گوشی موبایل، کیف و منزل گذاشته و با آن شهید در خانه صحبت میکنند.
شهید به سه جا نظر دارد
نگاه شهید به ما مهم است. شهید ما را دعوت و از ما دستگیری میکند. وقتی در گلزار شهدا هستیم نگاه شهید به ماست. در مزار هر شهیدی این نگاه وجود دارد. شهید به سه جا نگاه میکند. اولین جا خانه پدر و مادر و جایی است که در آن زندگی میکرده و در حال حاضر خانواده اش زندگی میکنند. وقتی به دیدار خانواده شهدا میرویم، پدر و مادر شهید میگویند ما شهید را در خانه حس میکنیم و میبینیم. پدر شهید مسعود عسکری که خودش هم از جانبازان دفاع مقدس است را عید سال گذشته در گلزار شهدا دیدم و با هم صحبت میکردیم.
گفتم حاج آقا از شهید مسعود عسکری چه خبر؟ از ایشان برای من تعریف کنید. گفت همین چند روز پیش بود که او را دیدم. ما در ساختمانی که زندگی میکنیم، از طبقات پایین به طبقات بالا اسباب کشی داشتیم. مسعود همیشه به ما کمک میکرد. این دفعه نبود. شروع به جا به جایی کردیم. تمام شد. همسرم از من پرسید خسته نشدید؟ گفتم نه مثل همیشه که مسعود بود راحت بودیم. وقتی وسایل را میبردیم، خیلی سنگین به نظر نمیرسیدند. وقتی با همسرم صحبت میکردم، احساس کردم یکی پشت در هست. در را باز کردم مسعود پشت در بود. پرسیدم پسرم کی اومدی. گفت بابا جان فکر نکنی تنها هستی من همیشه در کنار شما هستم. من بغلش کردم. پرسیدم بغلش کردید؟ گفت بلند شوید همین طور که الان شما را بغل کردم، فرزندم را بغل کردم؛ نه اینکه فکر کنم او را بغل کردم. مادر شهید غلامرضا برزگر هر پنجشنبه از صبح تا عصر در گلزار شهدا است. حتی وقتی که میخواست عمل قلب باز انجام دهد، به دکتر گفته بود اگر مرا تا چهارشنبه و پنجشنبه صبح مرخص میکنید، این جراحی را انجام میدهم. من باید به گلزار شهدا بروم، با پسرم در آنجا قرار دارم. یک بار به خانه ایشان رفتیم و از او پرسیدم مادر خواب شهید را میبینی؟ گفت بله خوابش را میبینم، اما من خود او را هم میبینم. گفتم چگونه او را میبینی؟ گفت میآید، مینشیند و با هم صحبت میکنیم. پدر شهید از دنیا رفته است. دخترشان نیز ازدواج کرده؛ البته خانه شان به منزل مادر نزدیک است، اما تنها زندگی میکند. میگفت وقتی که غلامرضا میآید، خودش آلبوم عکسهای قدیمی را میآورد و ما درباره آنها حرف میزنیم. میگوید پدرم این را برای من خریده بود، اینجا به مشهد یا شمال رفته بودیم و... خاطرات را با هم مرور میکنیم. این حضور و نگاه شهید در خانه خودش است. وقتی به خانه شهدا میرویم، میبینیم که حال خوبی در آنجا وجود دارد. جای دومی که شهید به آن نگاه میکند محشر است. جایی که به شهادت رسیده است. اینگونه است که میگوییم فردی که به راهیان نور رفته، انگار روی زمین نیست و حال دیگری دارد و از همه جا جداست. وقتی تلویزیون را نگاه میکنیم که راهیان نور را نشان میدهد، حس میکنیم روی زمین نیستیم؛ چرا که در آن واحد، هزار شهید به آنجا نگاه میکند. زائر به جایی آمده که شهید به شهادت رسیده است. سومین جایی که شهید به آن نگاه میکند، مدفن اوست. جایی که دفن شده و مزارش آنجاست و جسم و پیکرش را در آن به خاک سپردهاند. در گلزار شهدا 30 هزار شهید دفن شده است. آنها به زائرینشان نگاه میکنند. گلزار شهدا با این وسعت، بزرگترین گلزار شهدای جهان به حساب میآید و این تعداد شهید به آنجا نگاه میکنند. در گلزار شهدا چهارهزار شهید گمنام داریم؛ شهدایی که پیکرشان دفن شده است؛ اما ما نام و نشانشان را نمیدانیم. حال خوب به خاطر این تعداد شهید گمنام خیلی بیشتر میشود. دلیلش همان حرفی است که حضرت امام فرمود: سلام بر آن پیکرهایی که همنشینی جز نسیم صحرا و مادرشان حضرت زهرا سلام الله علیها ندارند. ما در تمام قطعات، شهید گمنام داریم. وقتی حضرت زهرا (س)در آنجا قدم بزنند، قطعا حال خوب خواهیم داشت. در کتاب «سلام ابراهیم» آمده است که دو تا دوستانمان به شهادت رسیدند. پیکرهایشان وسط عملیات در بیابان مانده بود و به دلیل آتش دشمن نمیتوانستیم اینها را عقب بیاوریم. با چند نفر از دوستان پیکرشان را آوردیم و به تهران آمدیم آنها را به خانوادهها تحویل دادیم و دفن شان کردیم. بعد از تشیع جنازه، پدر شهید که از جریان خبر داشت، آمد تشکر کرد. گفت: ممنون آقا ابراهیم نگذاشتی مادرش چشم به راه باشد، پسرمان را برگرداندید. ولی گفت: شهید از دستت ناراحت است. گفتم چرا؟ من هر کاری که میتوانستم انجام دادم. گفت: دیشب شهید به خوابم آمد و گفت: از آقا ابراهیم تشکر کن که من را پیش شما برگرداند. اما به او بگو از او ناراحت هستم؛ چون آن چند روزی که در بیابان مانده بودم هر روز غروب حضرت زهرا (س)به دیدار ما میآمد؛ ولی از وقتی که من را آوردند دیگر حضرت زهرا (س)را ندیدم. این هم سندی از شهدای گمنام که حرف امام را تایید میکند. الان 11 سال است که در گلزار شهدا کار میکنیم و این نکات و خاطرات را میدانیم و هر روز به آنها اضافه میشود. ما در گلزار شهدا خانوادههایی که چند شهید دادند را میبینیم. آنها برای جوانان دعا میکنند. گلزار محل دعاست و همه حاجت میخواهند. وقتی به حرم امام رضا و امام حسین علیهماالسلام میرویم حالمان خوب است، چرا که آنجا محل دعا است و همه دعا
میکنند.
آقای حمید بنا، نویسنده برنامه پرمخاطب «از آسمان» که سالها در خدمت شهدا و خانوادههای شهدا بوده، شهدا را عامل هدایت جوانان میداند و میگوید:
شهدای مدافع حرم
راه شهدای دفاع مقدس را در پیش گرفتند
شهدای مدافع حرم تربیت شده شهدای دفاع مقدس هستند، تربیت شده آن مکتب هستند. کسی دست امثال شهید حججی را گرفت و به مکتب شهدا برد. شهید حججی در گروه شهید کاظمی کار میکرد. او پای مکتب شهدا تربیت و به حججی تبدیل شد. همه اینها بدون استثنا تربیت شده همان فرهنگ و مکتب هستند. همه شهدای مدافع حرم تقریبا دهه 60 و 70 هستند. دهه 60ها جنگ ندیده هستند. فقط دهه 50 جنگ را لمس کردهاند. دهه 60هایی که به سوریه و عراق رفتهاند و به عنوان محور مقاومت و دفاع از حرم جنگیدند، تربیت شده همین مکتب بودند. یک روزی کسی دست اینها را گرفت و به گلزارهای شهدا و یادوارهها برد؛ آنجا از شهدا شنیدند و یک روز هم نام خودشان ثبت شد. شهیدی که به نسل جوانان امروز نزدیکتر است، قطعا به دل جوان بیشتر مینشیند. اگر بزرگان عرصه جهاد و شهادت برای نوجوانان صحبت کنند، این نسل حتما آنرا دریافت میکند.
اما اگر شهید از هم نسلیهای خودش باشد، مانند سید محمد آذین که خودش پایگاه داری و عضو داری میکرد؛ حتما ارتباط خوب و کامل تری میگیرند. البته همه اینها به روايتگرها بستگی دارد. اگر خودش با روایتها عجین شده و مانوس باشد و آنها را با جانش پذیرفته باشد، قطعا میتواند انتقال بدهد و انسانهای بهتری تربیت کند. نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و مردم نباید ظرفیت گلزارهای شهدا را دست کم بگیرند و اگر این اتفاق بیفتد، متضرر میشوند و قطعا جوهر و جواهری را از دست خواهیم داد.
قطعا اگر امروز جنگ شود، کسی که در بهشتزهرا تربیت میشود و زندگی نامه شهدا را ورق میزند، راه آنها را ادامه میدهد. نمونه آن، مجید قربانخانی است. وقتی شهید قربانخانی شهید شد، به مسئولین بسیج یافت آباد مراجعه کردیم. آنها میگفتند صدها مورد تقاضا، برای رفتن به جبهه مقاومت و جنگیدن داریم. اثر این شهادت، همان موقع در جان بچههای محله به وجود آمد و بدون اینکه از شهادت بترسند، صدها مورد برای جنگیدن در سوریه ثبتنام کردند. ما این روحیهها را دیدیم، این افراد رشد پیدا کردند و الحمدلله این راه ادامه خواهد یافت.
نقصان من در کنار شهدا رفع میشود
حس شخصی من به این صورت است که درون خود نقصانی میبینم که این نقصان در اینجا رفع میشود و حالم را خوب میکند. آنجا میروم که یادم نرود باید راه چه کسانی را ادامه دهم. شاید این حرفها کلیشهای به نظر برسد؛ اما واقعیت است. اگر من به گلزار شهدا میروم، میخواهم به خودم تذکر بدهم که یادت نرود اینها کسانی هستند که تو باید شبیهشان شوی. برای من حضور در گلزار شهدا، یک تذکر و زنهار است که فراموش
نکنم.
وقتی کوچکتر بودیم و به گلزار شهدا میرفتیم، بچههای رزمنده را میدیدیم که حرف از جاماندگی و رفقای رفته میزدند. چیزی که خیلی برای ما ملموس نبود و دریافت واقعی از آن نداشتیم. حال وقتی به گلزار شهدا میرویم و میبینیم کسانی که در هیئت و پایگاه بسیج با هم بودیم و با هم زندگی کردیم و بزرگ شدیم، به عنوان شهید آرمیدهاند، میفهمیم این جاماندگی به چه معنا است. میفهمیم زمان گذشت، سنها بالا رفت؛ ولی ما جا ماندیم و بعضیها سبقت گرفتند و توانستند. اصغر پاشاپور، امیر علی محمدیان، سعید شیبانی و تعداد زیادی از دوستانمان در گلزار شهدا آرمیدهاند. وقتی به آنهایی که از ما سبقت گرفتند، نگاه میکنیم، میفهمیم زمان میگذرد و اگر نتوانیم امتیازات لازم برای شهادت را کسب کنیم، جا میمانیم.
وقتی ما از شهدا حرف میزنیم، آنها هم به ما توجه میکنند؛ این طبیعی است. وقتی به گلزار شهدا میروم، سعی میکنم کنار قبر شهید موحد دانش، مرتصی آوینی و کسانی که کودکی ما با اسم و راه و نامشان گره خورده، سر بزنم. توصیه میکنم کسانی که به گلزار میروند از خیابانها عبور نکنند؛ حتی المقدور از کنار این مزارها بگذرند و روی سنگها را بخوانند؛ حتما اثر خوبی خواهند گرفت. ما سعی میکنیم علاوهبر این شهدا از شهدای دیگر و ظرفیت وجودی آنها استفاده کنیم.
دل شیر میخواهد فرزند را بگذاری و بروی...
شهدا تعلقات داشتند، خانواده و فرزند کوچک داشتند، اما آنها را رها کردند. من نمیخواهم به عنوان مخاطب شهدا صحبت کنم. میخواهم به عنوان کسی صحبت کنم که به خانه شهدا رفته و با خانوادهها و همرزمانشان گفتوگو کرده
است.
ایثار در فرهنگ لغت به معنای از خود گذشتگی برای دیگران است. بسیاری از شهدای مدافع حرمی که از آنها نام میبریم، دلبسته فرزندانشان بودند. اما وقتی در شرایط قرار گرفتند، به عملیات رفتهاند و گفتند الان عملیات به من نیاز دارد. در حالی که به آنها گفتند بمان و فرزندت را بزرگ کن. حتی برخی رفتند و به شهادت رسیدند و نتوانستند فرزندشان را که بعد از شهادتشان به دنیا آمد ببینند. مانند این شهدا بودن، خیلی سخت است. دل شیر میخواهد که بتوانی از فرزندت بگذری. فقط بزرگ مردان میتوانند این کار را انجام دهند.