کد خبر: ۲۳۸۴۳۰
تاریخ انتشار : ۲۲ اسفند ۱۴۰۰ - ۲۰:۱۲
یک شهید، یک خاطره

حرفِ مردم



مریم عرفانیان

همراه چند نفر از خانم‌های همسایه‌، کنار در حياط مشغول صحبت بوديم. پسرم تا سر کوچه آمد؛ ولی همین ‌که چشمش به ما افتاد، راهش را کج کرد و از در جنوبی به خانه رفت. از کارش متعجب شدم!
وقتي‌ به خانه رفتم، با دلخوری پرسیدم: «چرا پیش ما نیومدی و احوال‌پرسی نکردی؟ چرا مستقيم از در حياط وارد نشدي؟»
آرام جواب داد: «نمی‌خواستم از اون در بيام؛ چون مجبور می‌شدم دوستای شما رو ببينم.»
گفتم: «چرا مادر؟! مگه چی می‌شد؟ فکر نمی‌کنی با این کار مردم بگن پسر خانوم صالحی از آدم به دوره؟» صدای حسین در گوشم پیچید: «حرفِ مردم مهم نیست مادر جان. شايد زن‌های همسایه راضي نباشن حين صحبت، بين خودشون من رو ببينن. يا ممکنه حجابشون رعايت نباشه، شرمنده بشن و من هم مرتکب گناه.»
هیچ فکر نمی‌کردم پسرم آنقدر بزرگ ‌شده باشد که به چنین مسائلی اهمیت بدهد!
خاطره‌ای از شهید غلامحسین صالحی
راوی: مادر شهید