... یا خائن کِشی؟!
سعید مستغاثی
سیامین فیلم بلند سینمایی مسعود کیمیایی بازهم درباره همان رفاقتهای ظاهری و نارفیقیها و فضاها و دیالوگهای خاصی است که اگرچه شاید در فیلمهایی مثل «قیصر» و «گوزنها» و حتی «سفر سنگ» و «سرب» و «گروهبان» تا حدودی به فضا میخورد و به اصطلاح گل درشت و ناچسب نبودند اما از فیلمهایی همچون «ضیافت» و «اعتراض» و «سربازهای جمعه» به ورطه تکرار افتادند، از «حکم» و «رئیس» به بعد همچون وصلههای ناجور، غیرقابل تحمل شدند و در «قاتل اهلی» و «خون شد»، دیگر به مضحکه و مسخره رسیدند.
اینکه مسعود کیمیایی در 80 سالگی فیلم میسازد، اشکالی برآن مترتب نیست. کلینت ایستوود در نودودو سالگی همچنان فیلم میسازد و بازی میکند، آن هم آثار سرپا و جذاب و نو که اغلب تکرار قبلیها نیستند. فقط نگاهی به چند فیلم آخرش مثل «سالی» و «مول» و «ریچارد جول» و «گریه کن ماچو» این واقعیت را روشن میسازد.
اما کیمیایی اصرار عجیبی بر تکرار فیلمهای گذشتهاش و فضاهای خاص آنها داشته و دارد و به این تکرارهای مداوم افتخار کرده و میبالد! یعنی سالهاست که دوران فیلمسازی او تمام شده اما مانند سخنرانی که مدتهاست حرفهایش با اتمام رسیده، همچنان مصّر است که پشت تریبون باقی بماند!
او در فیلم «خائنکُشی» دار و دستهای را نشان میدهد که برای کمک به دولت دکتر مصدق در دوران تحریم نفتی، دست به سرقت از بانک ملی میزنند. سردسته این گروه مهدی بلیغ (با بازی امیر آقایی) نامیده میشود که در آن روزها بهعنوان شرور و خلافکار و حتی آرسن لوپن ایران ثبت شده بود! پس از سرقت، برخی از اعضای گروه با هدایت شاهرخ (پولاد کیمیایی) به خانهای پناه میبرند، مهدی بلیغ دستگیر میشود اما پولهای دزدی را در جایی به امانت میسپارد.
کشمکش برای پیداکردن پولهای امانتی تا به آخر فیلم ادامه دارد که برای رسیدن به آن، بازیگران شناختهشده متعددی ولو در حد عبور در یک صحنه، جلوی دوربین قرار میگیرند؛ کیمیایی همه نقش دومیهای قدیمیاش را هم به میدان آورده و حتی جواد طوسی (منتقد معروف هواخواه سینمای کیمیایی) هم در صحنهای بازی کرده و فریاد میزند!
شاید به همین دلیل، فیلم «خائنکُشی» از آشفتگی و شلوغی شدیدی رنج میبرد. صحنهای که مهدی بلیغ و شاهرخ به محل قاسم کوره (علی اوجی) میروند، از جمله همین صحنه هاست که در بخشی از آن قاسم مثل بهمن مفید در فیلم «قیصر»، مقدار زیادی جملات بیربط را کنار هم ردیف میکند. گوشهای از آن صحنه، فردی به اصطلاح کلاه مخملی (کیانوش گرامی) در حال آوازخوانی است و گوشه دیگر دستهای روی
سر و کله هم هستند، یک جا برخی مشغول کشیدن موادند و قسمتی دیگر هم مکان بدکارههاست و در این میان ناگهان صدای تیر و تفنگ نیز برخاسته و دوباره اوضاع آرام میشود. حالا در این بین مهدی بلیغ و شاهرخ هم به دنبال پولهای
دزدی آمدهاند!
آشفتگی فیلم (که در «خون شد» نیز اگرچه رقیقتر اما بر فیلم غالب بود) تا جایی میرسد که در برخی لحظات معلوم نیست کی به کیست؟ ماجرا از چه قرار است؟ و اساساً معلوم نیست در این میان خائن چه کسی است که او را بکشند؟! مهدی بلیغ است یا شاهرخ یا سهراب؟ سهراب صفا (مهران مدیری با یکی از بدترین بازیهایش) که در ابتدا به آدمها تیر خلاص میزند (هم خودیِ زخمی و هم پلیس را خلاص میکند!) و در شرکت بریتیش پترولیوم رفت و آمد دارد و بعد ناجی همه گروه شده و مانند سید فیلم «گوزنها» تا آخرین لحظه با مأموران میجنگد!
اما شاید با برداشت از مجموع صحنهها و داستان فیلم بتوان از نقطه نظر فیلمساز، خائن اصلی را دکتر مصدق (فرهاد آییش) دانست! چراکه او با دزدان بانک ملاقات کرده و آنها را مورد نوازش قرار میدهد، فقط به آنها توصیه مینماید که مراقب خودشان باشند!! از طرف دیگر در یک کنفرانس مطبوعاتی فردی که به این روش انتقاد کرده را مورد حمله قرار داده و سر جای خودش مینشانند و درباره موضوع در اختیار گرفتن نفت کشور که به کررات در فیلم مورد تأکید شاهرخ و سهراب قرار میگیرد، موضع روشنی ندارد!
البته این اتهام خیانت به مصدق از سوی کیمیایی، پر بیراه هم نیست، چراکه او بعد از کودتای 28 مرداد 1332 و در دهه 40 که وارد عرصه فیلمسازی شد تا سال 57، همواره با عوامل اصلی همان کودتا از جمله اشرف پهلوی و برادران رشیدیان و درباریهایی همچون مهدی میثاقیه و علی عباسی و مهرداد پهلبد برای ساخت فیلم هایش همکاری داشت، همان کسانی که به صراحت مصدق را نسبت به شاه خائن میدانستند!
در صحنه آخر فیلم، پاسبانها مصدق را بهگونهای به سوی دادگاه و برای محاکمه میبرند که پاهایش برروی زمین کشیده میشود یعنی در واقع او را روی زمین میکشند. بر مبنای آنچه شرح داده شد، میتوان اصلا عنوان فیلم را به جای «خائنکُشی»، «خائنکِشی» دانست. یادمان هست که کیمیایی بعضا عنوان فیلمهایش را بهگونهای انتخاب میکرد که معنای دوگانهای داشته باشد مانند نام «گوزنها» که بهصورت «گو زن ها» نیز خوانده میشد!