نمیخواهم درس بخواند
مریم عرفانیان
پدر مرا به کلاسهای شبانه سپاه دانش فرستاد. یک روز که از کلاس به خانه برگشتم، برادرانم گفتند: «بابا، از طرف مدرسه به سکینه کتاب دادن.»
پدر با خنده گفت: «کتابهات رو بیار تا ببینم.»
بهمحض اینکه پدر کتاب را باز کرد در برابر نگاه حیرتزدهام، آن را پاره کرد! آنوقت رو به من گفت: «چرا عکس شاه و خانوادهاش رو توی صفحة اول کتاب درسی چاپ کردن؟»
***
شب بعد که مدرسه رفتم، بچهها به معلم گفتند: «خانوم! حصاری عکس شاه رو پاره کرده.»
معلم با عصبانیت گفت: «حصاری! بیا پای تخته.»
از روی نیمکت برخاستم و با دلهره کنار تختهسیاه ایستادم؛ میدانستم که معلم طرفدار رژیم است. صدایش بلند شد که: «چرا عکس اعلیحضرت رو پاره کردی؟»
بریدهبریده گفتم: «اجازه... خانوم! اجازه... پدر...م. پدرم عکس رو پاره کرد.»
معلم بلندتر از قبل فریاد زد: «بهش بگو فردا شب بیاد مدرسه.»
گریهکنان به خانه برگشتم.
شب بعد پدرم به مدرسه آمد و با جدیت به معلم گفت: «اگه دخترم برای عکس شاه درس میخونه، نمیخوام درس بخونه.»
بعدازآن هم به مدت چند شب نگذاشت مدرسه بروم.
***
اما معلم به خاطر اینکه درسهای خوبی داشتم و شاگرد ساکتی بودم دنبالم آمد و با رضایت پدر مرا مدرسه برد.
آن روزها پدر اولین کسی بود که در روستا به امام خمینی روی آورد و این شروع مبارزات شد.
خاطرهای از شهید محمد حصاری
راوی: سکینه حصاری، دختر شهید