کد خبر: ۲۳۵۵۵۶
تاریخ انتشار : ۱۰ بهمن ۱۴۰۰ - ۲۱:۰۴

قالی، زير پایِ عشــق

 

مریم عرفانیان
کوچة باريکی بود. جوي کوچکي از وسط کوچه مي‏گذشت. ته کوچه، ‌باغی بزرگ بود و ته باغ، خانة موروثی. همان خانة بزرگی که چندين خان به خود ديده بود. آن طرف تر، خانة کوچک زن و کوچه‏هاي گلي؛ که همة آنها به خانة مش‌حسن ختم مي‏شد. آن روز وقتی‌که تابوت را توي کوچه آوردند، کوچه بوي ياس گرفت. زن قالی‌ای را که نقشِ تک سرو باغ و چند شقایق داشت، روی تابوت کشید و کشان‏کشان دنبال جمعیت راه افتاد.‏ مشایعت‌کنندگان به در خانة قديمي رسيدند، زن کاه و خاک‌برسر مي‏ريخت و پنجه در شال سیاه‌رنگش مي‏انداخت. زن‌ها بعد از خاک‌سپاری، او را با یک دنیا خیال تنها گذاشتند.
***
چندین ماه از رفتنِ پسرش گذشته بود؛ اما هنوز ناله‏هاي زن در کوچه به گوش مي‏رسيد. ناله‏ها در کوچه گم شد، خانه‏ها همه سر جايشان بودند و فقط درخت‏ها قد کشيده بودند.
چشم بی‏فروغ زن به دار قالی افتاد. طرفش رفت. نگاهش در پیچ‌وتاب شاخه‏هاي اسليمي گم شد. به فکر فرورفت و صداي خنده‏اي در ذهنش تداعي شد، بلند و بلندتر... انگار پسر کنارش ایستاده بود و چشمانش برق مي‏زد. زن همچنان مي‏بافت. خنده‏هاي پسر در تق‌تق شانة بافندگي گم شد. پسر کنار دار قالي نشست و به ديوار کاه‏گلي تکيه داد. زن لبخند زد و در چشمان پسرش غرق شد.
- ننه! امروز دوباره کفشام رو درآوردم و رفتم سر ديوار کاه‏گلي؛ خورشيد آروم از پشت کوه بالا می‏اومد. روز دوباره شروع‌شده بود. از درخت باغ شاتوت کندم و زير سایه‌ش خوابيدم. شاتوت خوردم. مزه‏اش ترش و شيرين بود. پسر مَش‌حسن توي باغ ول مي‏گشت و کتاب و دفترش زير بغلش بود. فکر کنم بازم از مدرسه فرار کرده بود. توی باغمون سرک کشید؛ ولي من رو نديد.
پسر دامن زن را کشيد.
- گوش میدی ننه؟
زن به تأييد حرفش، سر تکان داد. پسر دوباره گفت: «اون طرف‌تر دخترا با دامن پرچين و شال گل‏دار به سر، کوزه‌هاشون رو پر آب کرده بودن.»
زن بر روي دار قالي خوابش برد و پسر دوباره در افکارش دامنش را کشيد. زن چشم باز کرد و اين بار کنار دار قالي خود را تنها يافت! دست‏هايش را بالا برد و شانه بافندگي را بر نخ‏هاي سرخ و زرد کوبيد، اشک پهنای صورتش را پوشاند و هق‌هق ‌گریه‌اش تبديل به فرياد شد. چشمانش سياهي رفت و روي گليم کهنه افتاد و از هوش رفت. زن مش‌حسن به اتاق آمد و آرام شانه‏هاي زن را ماليد و دلداری‌اش داد. کم‏کم به هوش آمد، دست در دامن پر‏چين زن مش حسن‌انداخت. بغض بيخ گلويش را گرفته بود. انگار دوباره پسرش را مي‏ديد! چشم‏هايش باد کرده بود، با ضعف گفت: «خب! مي‏گفتي، ننه سر ديوار کاه‏گل رفته بودي چه کني؟» چشمان زن مش حسن از تعجب گرد شد. پسر در خيال زن دوباره جان گرفت: «تو که گوش نميدي ننه.»
-‌هااا! ننه‌جان! گوش می‌دم حواسم رفت پی نخ سياه، خب مي‏گفتي...
زن اين بار نخ سياه را برداشت و دوباره پشت دار قالي نشست. دست‏هايش روي نقش قالي مي‏رقصيد؛ يک نخ سرخ، يک نخ سفيد، پسر دوباره شروع کرد به حرف زدن: «ننه به خدا راز دختر چشم‌سیاه رو به همه گفتم...» زن برگشت و به چشمان پسرش زُل زد: «به کي گفتي ننه؟...»
پسر گفت: «به آب گفتم تا وقتي مياد آب برداره، آب به کوزه و کوزه به دختر بگه. تازه قصة اون رو توي ني ريختم و به دشت گفتم، فکر کنم باد هم شنيد...»
زن مبهوت به پسرش خیره ماند، چشمانش مي‏درخشيد. فکر کرد اگر دختر چشم‌سیاه به خانه‏اش بيايد صبح‏ها با هم نان به تنور می‌زنند؛ پونه‏هاي لبه جوي را جمع مي‏کنند و طرح قالي مي‏اندازند. نگاه زن به گل اسليمي ثابت ماند و آهسته گفت: «دختر همدم خوبي برام میشه...»
خودش را جابه‌جا کرد و با خوشحالي خندید.
- خب، کی بریم خواستگاری ننه؟ خودم پارچه ساتن قرمز رو لاي بقچه ترمه مي‏پيچم و براش مي‏برم. نه اصلاً همين قالي رو تموم می‌کنم و براش مي‏برم. شبِ عروسی‌تون بهترين گوسفند گله رو جلوش قربوني مي‏کنم و...
یک ‌لحظه سکوت فضا را پر کرد. زن زير لب نالید: «پس کي ننه؟...»
صدايش بلندتر؛ شبيه فرياد شد.
- پس کي؟... پس کي؟
زن مش‌حسن با تعجب به او که با خودش حرف مي‏زد، نگاه ‌کرد. ديگر کلافه شده بود، دست ‌به ‌کمرش گرفت و با نگرانی از اتاق بيرون زد تا بهیار روستا را خبر کند.
زن یک‌باره به خود آمد، از روی زمین بلند شد و سلانه‌سلانه کنار پنجره رفت. درختان، منظره‌ای کبود به باغِ بزرگ داده بودند. ديگر پسرش نبود تا به او کمک کند. زن هم با پاهاي ناتوان از پس کارهای باغ برنمي‏آمد و فقط قالي مي‏بافت... چند ماهی می‌شد که حتی مرغ و خروس‏ها را هم بيرون نياورده بود. همه توي قفس مي‏لوليدند، پاهايشان در فضله فرورفته بود و تند تند به قفس نوک مي‏زدند. حس مي‏کرد برايش اضافي‏اند! چند وقت پيش به پسر قصاب، سپرده بود همه را سر ببرد. او هرچند روز یک‌بار مي‏آمد و چندتايشان را از ميان فضله‏ها بيرون مي‏کشيد و لبة باغچه سر مي‏بريد؛ خونشان تا پاي درخت‏ها مي‏پاشید و...
زن برگشت سراغ دار قالي. يک نخ سرخ... يک نخ سبز... دستانش دوباره شروع به بافتن کرد؛ اما اين بار فقط با سرخ و سبز مي‏بافت. دستانش کمي شانه زدند و صداي شانة بافندگي سکوت خانه را شکست. پسر دوباره در ذهنش شروع کرد به حرف زدن.
- به خدا ننه اين بار که از جنگ برگردم مي‏فرستمت خواستگاري...
گره به ابرو‌انداخت و زير لب زمزمه کرد: «اين بار... اين بار...» پسر ادامه داد: «آخه مي‏دوني ننه الان نميشه؛ اگه برم و بر‏نگردم اون وقت... وقتي برگشتم از سر همين کوچه تا ته باغ رو چراغوني مي‏کنيم.» گوشه لب زن باز شد و خنديد. نخ‏ها را رها کرد و با وجد رو به ديوار کاه‏گلي که پسرش به آن تکيه داده بود گفت: «من هم پیراهن بلند ترمه رو مي‏پوشم.» چشم‏هايش درخشيدند و روي گل‏هاي قالي دست کشيد، ادامه داد: «اين قالی رو هم نمي‏فروشم؛ اصلاً مي‌ندازم زير پاي عروسم.» خنده‌روي لبان زن ماسید.
- ولي... ولی کي برمی‌گردی؟ کي برمي‏گردي؟ ‌ها؟
گونه‏هايش خيس شدند. صداي پسر لرزيد.
- برمي‏گردم ديگه!... اولِ بهار. شايدم اولِ تابستون... اگه بر‏نگشتم که...
زن توي حرفش پريد.
- برمي‏گردي ننه! حتماً برمي‏گردي...
صداي ضربه‏هايي که به شيشه مي‏خورد، تصویر پسر را پيش چشم‌هایِ زن محو کرد. سر چرخاند. باز هم پسر قصاب آمده و سرِ چند مرغ باقی‌مانده را بريده بود. با دست خون‌آلود به شيشه مي‏زد تا به زن سلامي کرده باشد. از پشت‌دار قالي بلند شد و به حياط رفت. از حياط بوي خون مي‏آمد. پرهاي سفيد و قهوه‏اي لاي خون دلمه‌بسته خود‏نمايي مي‏کردند. کنار در ايستاد، نگاهش را از باغچة غرقِ خون گرفت و به درخت‏هاي سرو دوخت. پای سرو، چند شقایق روییده بود. دلش براي پسر و همة آرزوهايي که برايش داشت تنگ‌شده بود. مي‏دانست که بايد تنها بماند و همدمش همان دار قالي باشد. چشم‏هايش درخشيد. فکر کرد که بالأخره باید به‌تنهایی عادت کند؛ حتی مي‏توانست با خاطراتِ تنها پسرش زندگي کند. نفسی عمیق کشید و دوباره به ‌طرف دار قالي برگشت. نخ سرخ را برید و بی‌آنکه به دار نگاه کند شروع کرد به بافتن طرحِ تک سرو باغ و چند شقایق.

captcha