قالی، زير پایِ عشــق
مریم عرفانیان
کوچة باريکی بود. جوي کوچکي از وسط کوچه ميگذشت. ته کوچه، باغی بزرگ بود و ته باغ، خانة موروثی. همان خانة بزرگی که چندين خان به خود ديده بود. آن طرف تر، خانة کوچک زن و کوچههاي گلي؛ که همة آنها به خانة مشحسن ختم ميشد. آن روز وقتیکه تابوت را توي کوچه آوردند، کوچه بوي ياس گرفت. زن قالیای را که نقشِ تک سرو باغ و چند شقایق داشت، روی تابوت کشید و کشانکشان دنبال جمعیت راه افتاد. مشایعتکنندگان به در خانة قديمي رسيدند، زن کاه و خاکبرسر ميريخت و پنجه در شال سیاهرنگش ميانداخت. زنها بعد از خاکسپاری، او را با یک دنیا خیال تنها گذاشتند.
***
چندین ماه از رفتنِ پسرش گذشته بود؛ اما هنوز نالههاي زن در کوچه به گوش ميرسيد. نالهها در کوچه گم شد، خانهها همه سر جايشان بودند و فقط درختها قد کشيده بودند.
چشم بیفروغ زن به دار قالی افتاد. طرفش رفت. نگاهش در پیچوتاب شاخههاي اسليمي گم شد. به فکر فرورفت و صداي خندهاي در ذهنش تداعي شد، بلند و بلندتر... انگار پسر کنارش ایستاده بود و چشمانش برق ميزد. زن همچنان ميبافت. خندههاي پسر در تقتق شانة بافندگي گم شد. پسر کنار دار قالي نشست و به ديوار کاهگلي تکيه داد. زن لبخند زد و در چشمان پسرش غرق شد.
- ننه! امروز دوباره کفشام رو درآوردم و رفتم سر ديوار کاهگلي؛ خورشيد آروم از پشت کوه بالا میاومد. روز دوباره شروعشده بود. از درخت باغ شاتوت کندم و زير سایهش خوابيدم. شاتوت خوردم. مزهاش ترش و شيرين بود. پسر مَشحسن توي باغ ول ميگشت و کتاب و دفترش زير بغلش بود. فکر کنم بازم از مدرسه فرار کرده بود. توی باغمون سرک کشید؛ ولي من رو نديد.
پسر دامن زن را کشيد.
- گوش میدی ننه؟
زن به تأييد حرفش، سر تکان داد. پسر دوباره گفت: «اون طرفتر دخترا با دامن پرچين و شال گلدار به سر، کوزههاشون رو پر آب کرده بودن.»
زن بر روي دار قالي خوابش برد و پسر دوباره در افکارش دامنش را کشيد. زن چشم باز کرد و اين بار کنار دار قالي خود را تنها يافت! دستهايش را بالا برد و شانه بافندگي را بر نخهاي سرخ و زرد کوبيد، اشک پهنای صورتش را پوشاند و هقهق گریهاش تبديل به فرياد شد. چشمانش سياهي رفت و روي گليم کهنه افتاد و از هوش رفت. زن مشحسن به اتاق آمد و آرام شانههاي زن را ماليد و دلداریاش داد. کمکم به هوش آمد، دست در دامن پرچين زن مش حسنانداخت. بغض بيخ گلويش را گرفته بود. انگار دوباره پسرش را ميديد! چشمهايش باد کرده بود، با ضعف گفت: «خب! ميگفتي، ننه سر ديوار کاهگل رفته بودي چه کني؟» چشمان زن مش حسن از تعجب گرد شد. پسر در خيال زن دوباره جان گرفت: «تو که گوش نميدي ننه.»
-هااا! ننهجان! گوش میدم حواسم رفت پی نخ سياه، خب ميگفتي...
زن اين بار نخ سياه را برداشت و دوباره پشت دار قالي نشست. دستهايش روي نقش قالي ميرقصيد؛ يک نخ سرخ، يک نخ سفيد، پسر دوباره شروع کرد به حرف زدن: «ننه به خدا راز دختر چشمسیاه رو به همه گفتم...» زن برگشت و به چشمان پسرش زُل زد: «به کي گفتي ننه؟...»
پسر گفت: «به آب گفتم تا وقتي مياد آب برداره، آب به کوزه و کوزه به دختر بگه. تازه قصة اون رو توي ني ريختم و به دشت گفتم، فکر کنم باد هم شنيد...»
زن مبهوت به پسرش خیره ماند، چشمانش ميدرخشيد. فکر کرد اگر دختر چشمسیاه به خانهاش بيايد صبحها با هم نان به تنور میزنند؛ پونههاي لبه جوي را جمع ميکنند و طرح قالي مياندازند. نگاه زن به گل اسليمي ثابت ماند و آهسته گفت: «دختر همدم خوبي برام میشه...»
خودش را جابهجا کرد و با خوشحالي خندید.
- خب، کی بریم خواستگاری ننه؟ خودم پارچه ساتن قرمز رو لاي بقچه ترمه ميپيچم و براش ميبرم. نه اصلاً همين قالي رو تموم میکنم و براش ميبرم. شبِ عروسیتون بهترين گوسفند گله رو جلوش قربوني ميکنم و...
یک لحظه سکوت فضا را پر کرد. زن زير لب نالید: «پس کي ننه؟...»
صدايش بلندتر؛ شبيه فرياد شد.
- پس کي؟... پس کي؟
زن مشحسن با تعجب به او که با خودش حرف ميزد، نگاه کرد. ديگر کلافه شده بود، دست به کمرش گرفت و با نگرانی از اتاق بيرون زد تا بهیار روستا را خبر کند.
زن یکباره به خود آمد، از روی زمین بلند شد و سلانهسلانه کنار پنجره رفت. درختان، منظرهای کبود به باغِ بزرگ داده بودند. ديگر پسرش نبود تا به او کمک کند. زن هم با پاهاي ناتوان از پس کارهای باغ برنميآمد و فقط قالي ميبافت... چند ماهی میشد که حتی مرغ و خروسها را هم بيرون نياورده بود. همه توي قفس ميلوليدند، پاهايشان در فضله فرورفته بود و تند تند به قفس نوک ميزدند. حس ميکرد برايش اضافياند! چند وقت پيش به پسر قصاب، سپرده بود همه را سر ببرد. او هرچند روز یکبار ميآمد و چندتايشان را از ميان فضلهها بيرون ميکشيد و لبة باغچه سر ميبريد؛ خونشان تا پاي درختها ميپاشید و...
زن برگشت سراغ دار قالي. يک نخ سرخ... يک نخ سبز... دستانش دوباره شروع به بافتن کرد؛ اما اين بار فقط با سرخ و سبز ميبافت. دستانش کمي شانه زدند و صداي شانة بافندگي سکوت خانه را شکست. پسر دوباره در ذهنش شروع کرد به حرف زدن.
- به خدا ننه اين بار که از جنگ برگردم ميفرستمت خواستگاري...
گره به ابروانداخت و زير لب زمزمه کرد: «اين بار... اين بار...» پسر ادامه داد: «آخه ميدوني ننه الان نميشه؛ اگه برم و برنگردم اون وقت... وقتي برگشتم از سر همين کوچه تا ته باغ رو چراغوني ميکنيم.» گوشه لب زن باز شد و خنديد. نخها را رها کرد و با وجد رو به ديوار کاهگلي که پسرش به آن تکيه داده بود گفت: «من هم پیراهن بلند ترمه رو ميپوشم.» چشمهايش درخشيدند و روي گلهاي قالي دست کشيد، ادامه داد: «اين قالی رو هم نميفروشم؛ اصلاً ميندازم زير پاي عروسم.» خندهروي لبان زن ماسید.
- ولي... ولی کي برمیگردی؟ کي برميگردي؟ ها؟
گونههايش خيس شدند. صداي پسر لرزيد.
- برميگردم ديگه!... اولِ بهار. شايدم اولِ تابستون... اگه برنگشتم که...
زن توي حرفش پريد.
- برميگردي ننه! حتماً برميگردي...
صداي ضربههايي که به شيشه ميخورد، تصویر پسر را پيش چشمهایِ زن محو کرد. سر چرخاند. باز هم پسر قصاب آمده و سرِ چند مرغ باقیمانده را بريده بود. با دست خونآلود به شيشه ميزد تا به زن سلامي کرده باشد. از پشتدار قالي بلند شد و به حياط رفت. از حياط بوي خون ميآمد. پرهاي سفيد و قهوهاي لاي خون دلمهبسته خودنمايي ميکردند. کنار در ايستاد، نگاهش را از باغچة غرقِ خون گرفت و به درختهاي سرو دوخت. پای سرو، چند شقایق روییده بود. دلش براي پسر و همة آرزوهايي که برايش داشت تنگشده بود. ميدانست که بايد تنها بماند و همدمش همان دار قالي باشد. چشمهايش درخشيد. فکر کرد که بالأخره باید بهتنهایی عادت کند؛ حتی ميتوانست با خاطراتِ تنها پسرش زندگي کند. نفسی عمیق کشید و دوباره به طرف دار قالي برگشت. نخ سرخ را برید و بیآنکه به دار نگاه کند شروع کرد به بافتن طرحِ تک سرو باغ و چند شقایق.