روایتی از جنازه ماتریکس
سعید مستغاثی
(احتمال دارد در این متن، پایان فیلم لو برود)
پس از گذشت حدود 20 سال، قرار بود چهارمین فیلم مجموعه «ماتریکس»، انتظار طولانی طرفداران و علاقهمندان این سری فیلمها را پایان دهد. فیلمهایی که در آستانه هزاره سوم و اوایل قرن بیست و یکم، طرحی نو در سینمای به اصطلاح علمی/ افسانهای یا همان Fiction/Science درانداختند.
خیرهکنندگی 3 فیلم «ماتریکس» به لحاظ قصه و موضوع و به خصوص جلوههای ویژه، باعث شد که بسیاری از نشانههای گل درشت فیلم، مانند شهر اصلی آزادیخواهان و مبارزان علیه شبکه ماتریکس، یعنی «صهیون» Zion چندان مورد توجه تحلیلگران قرار نگیرد، به خصوص که سازندگان فیلم از یهودیان صهیونیست بودند و به خوبی نسبت به آرمانهای خودشان در آن فیلمها ابراز وفاداری کردند.
اما اخبار ساخت فیلم «ماتریکس 4» از دو سه سال قبل، تعجبها را برانگیخته بود، چرا که هم شخصیت اصلی داستان به اسم «نئو» (کیانو ریوز) و هم زنی که همراه او بود به نام «ترینیتی» (کری آن ماس) هر دو در انتهای فیلم سوم یعنی «ماتریکس انقلاب» مردند.
گویا خود کیانو ریوز هم در ابتدا که با وی برای بازی در فیلم چهارم تماس میگیرند، دچار همین تعجب و بلکه حیرت شده و میگوید: «من که مردم!»
اما بالاخره هالیوود است و متخصص زنده کردن شخصیتهای مرده با غیرمنطقیترین روش، همچنانکه از هیچ، قهرمان میسازد و خفتبارترین شکستهای آمریکا و غرب را به پیروزیهای درخشان تبدیل کرده و میکند.
به یاد میآورم در دو قسمت سریال معروف «مرد شش میلیون دلاری» که در اوایل دهه 50 از تلویزیون پخش میشد، علاوهبر خود استیو آستین، سر و کله یک زن اتمی هم پیدا شد که با او همکاری میکرد ولی در انتهای قسمت دوم، به دلیل ناهماهنگی بخشهای اتمی بدن خود، دچار مشکل شد و مرد. اما یکی دو سال بعد سریالی به نام «زن اتمی» براساس همان دو قسمت ساخته شد و اینگونه توجیه کردند که او در واقع نمرده بود و طی فرآیندی با استفاده از بقایای اکسیژن داخل مغزش، احیا شد.
حالا در قسمت چهارم «ماتریکس» تحت عنوان» احیاء»، همین اتفاق برای نئو و ترینیتی افتاده و هر دو علیرغم مرگ قطعیشان در قسمت سوم، دوباره احیاء شده و به زندگی ماتریکسی تحت عناوین دیگر و با نوعی زندگی متفاوت بازگشتهاند. البته توسط فردی به نام «آنالیزکننده» یا «روانشناس» که جای «آرشیتکت» 3 قسمت قبلی را گرفته است. اگرچه همچنان نئو و ترینیتی دچار به اصطلاح کابوسهایی میشوند که در واقع همان خاطرات زندگی گذشته آنها و مبارزه برای رهایی از چنگال ماتریکس به حساب میآید.
در این بیست سال (که البته درون دنیای شهر صهیون، 60 سال محسوب شده) هم جلوی دوربین و هم پشت آن اتفاقات مختلف و عجیبی افتاده که بعضا رویدادهای پشت دوربین عجیب و غریبتر از ماجراهای خود فیلم است.
از جمله دو کارگردان فیلم یعنیاندی و لری واچفسکی هر دو ظاهرا به جنس مونث، تغییر جنسیت داده و اسامی خود را به لیلی و لانا تغییر دادند و در واقع برادران واچفسکی به خواهران واچفسکی تبدیل شدند!
لارنس فیشبرن (بازیگر نقش مورفیوس) و هوگو ویوینگ (آقای اسمیت) از مهمترین غائبان مجموعه «ماتریکس» در قسمت چهارم هستند که نقش جانشین مورفیوس را هم یحیی عبدالمتین بازی میکند که در فیلمهای «محاکمه شیکاگو 7»
و «ما» و سریال «داستان خدمتکار» نقشهای مهمی داشت. به جای هوگو ویوینگ هم جاناتان گروف ایفای نقش داشته که مهمترین کارهای سینماییاش، صدای کریستف در «یخزده 2» بود و نقش شاه جرج در «همیلتون»!
درون قصه نیز مورفیوس و اوراکل مردهاند، جای مورفیوس را یک برنامه کامپیوتری مشابه وی گرفته و به جای اوراکل همان دختر بچهای که همراهش بود و اینک بزرگ شده، حضور دارد. نئو یک سازنده بازیهای کامپیوتری است که فعلا 3 قسمت بازی ماتریکس را ساخته و به او پیشنهاد ساخت قسمت چهارم را دادهاند. ترینیتی هم مادر یک خانواده با دو تا فرزند است و در یک کارگاه کار میکند و البته هیچ کدام به جز همان خاطرات کابوسوار گذشته، چیزی از هویت خود به خاطر نمیآورند.
اینک برخی از اهالی شهر صهیون (که به یکی از اقمار کره مشتری منتقل شده و ظاهرا در شرایط صلحآمیزی با ماتریکس به سر میبرد) و نایوبی (که در قسمتهای قبلی از زمره مبارزان بود) فرمانده آن است، نئو را پیدا کرده و سعی دارند وی را از چنگ ماتریکس نجات بدهند، چراکه گویا هنوز باور دارند وی برگزیده و منجی است. در این مسیر برخی از آن ماشینهای حشره وار که دستهجمعی به سوی شهر صهیون سرازیر میشدند و آن را تخریب میکردند نیز همراه شده و به افراد این شهر کمک میکنند.
فیلم «ماتریکس احیاء» تا نیمههای خود، به دلیل طرح گرههای جدید از شخصیتهای آشنای قبلی، قابل تحمل است و خصوصا برای آنها که فیلمهای قبلی را در همان زمان دیدند، احیاکننده خاطرات بسیاری از آن سالهاست. اگرچه در نماهای متعددی به تصاویر و صحنههای همان فیلمها، ارجاع داده و از قوت همانها استفاده میکند. اما از نیمه دوم به بعد که میخواهد به قصه و فضای خود متکی شود، بیشتر به یک کاریکاتور دم دستی و مضحکه بدل میگردد.
شاید به خاطر تغییر جنسیت لری به لانا واچفسکی و کنارهگیری اندی یا لیلی واچفسکی از کارهای مشترک باشد (که پیوند برادران/خواهران واچفسکی را پس از حدود ربع قرن، بر هم زد) که نئو از یک منجی تمام عیار با سابقه عملیات سامسونوار (از اسطورههای یهودیان) در انتهای قسمت سوم به فردی تبدیل شده که نهایت آرزویش، بهدست آوردن دوباره ترینیتی است! و دیگر حتی نمیتواند به قول خودش پرواز کند و تلاشش برای پرواز، به حرکت مسخرهآمیزی تبدیل میشود که بیشتر آثار کمدی دست چندم را تداعی میکند و بالاخره این ترینیتی است که پرواز کرده و حتی مانند هلیکوپتر، نئو را به طور ثابت روی هوا نگه میدارد!!
اما به سیاق باز نگه داشتن انتهای آثار دنبالهدار هالیوود، همچنانکه «دیزنی» از جنازه «جنگهای ستاره ای» نمیگذرد و هر گونه محصول هنری اعم از انیمیشن و سریال و فیلم و بازی و عروسک و لباس و لیوان و بشقاب و... را از آن جنازه بیرون میکشد، کمپانی برادران وارنر هم حاضر نیست از نعش «ماتریکس» گذشت کند و اینک که پس از بیست سال، یادش افتاده مرده خوری از این سوژه و فیلم میتواند همچنان برایش صدها میلیاردها دلار سود به بار آورده و علاوهبر آن، همچنان آتش آثار آخرالزمانی را روشن نگه داشته و اصلیترین نوع سینمای غرب را سرپا نگه دارد که ایدئولوژیاش اساس پایهگذاری هالیوود و آمریکا و غرب امروز است، پس در آخر نئو و ترینیتی را سروقت «آنالیزکننده» یا مدیر جدید ماتریکس فرستاده و طرح قسمت بعدی را میریزد که همچنان این قصه ادامه دارد...!!!