پیغامی برای مهتاب
مریم عرفانیان
پلکهایش را روی هم فشرد. قطرهاشكي از لاي مژگانش فروريخت. سياهي چشمهایش مثل دو تيله درخشان نمايان شد. خندههايش بلند و بلندتر، در خاطراتش طنین انداخت. بين دو درخت توت، تاب ميخورد. موهاي سياهش، در باد مواج بود و حوض پر ماهي. ايوان و حتي ماه را زير پا میگذاشت. پاهايش كوچك بود و ماه بزرگ و شاخسار توت همانند سقفی روي سرش؛ اطلسيها و بنفشهها چون فرشي رنگين زير پايش و...
سر چرخاند؛ از لاي موهاي موّاجش، چهرة پدر را ديد كه ميخنديد و او را تاب ميداد. حالا همان چهره، در قاب عكسی كه به سينة ديوار چسبیده بود، ميخنديد. بغضش را فرو داد و در را باز كرد. وارد اتاق که شد، از همان دم در، خاله طوبی روسري بزرگي با گلهاي درشت قرمز، بر سرش انداخت. گلهاي توري سرخ، جلوي نگاهش را گرفت. از پس آن مادرش را ديد كه به زن همسايه در پاک کردن سبزی كمك ميكرد. مادر تا او را ديد، چشمهایش را به سبزیها دوخت مبادا که نگاهشان باهم تلاقی کند. دخترك، بيصدا بيرون رفت. بوي اسپند با بوی پلوي آتشی مخلوط شده بود. سرتاسر حياط را ریسههای رنگين وصل کرده بودند. حتي لابهلاي شاخههاي درخت توت را هم ريسه كشيده بودند. كنار حوض نشست. آب حوض را تازه عوض كرده بودند و چند ماهي سرخ در آن دور ميزدند. تصویر خودش را توی آب ديد. موهاي سياهش، از زیر روسری، روي پیشانیاش ريخته بود. انگشت کوچکش را میان آب فروبرد؛ يك ماهي سرخ به انگشتش تُك زد و دوردستش چرخيد. قطرهاشکی در حوض چکید و بغضش تركيد. آرام گفت: «ديدي برنگشت؟ ديدي همه دروغ گفتن؟ آخه چه سفري بود كه این قدرطول کشید؟»
دختر همسايه با پيراهن چيندار سفيد آمد کنارش. با هیجان گفت: «مهتاب! مهتاب... بالاخره باباي من زودتر اومد؛ به نظرت بابام من رو ميشناسه؟»
آن وقت چینهای دامنش را با دو دست گرفت.
- به نظرت اين پيرهن بهتره يا قرمزه؟ راستي بيا عكس بابام رو نشونت بدم.
و با گفتن این حرف، عکسی در برابر صورتش گرفت.
- اين منم، اينم بابامه... ميبيني چقد كوچيك بودم...
مهتاب موهاي سياهش را روی چشمهایش ريخت تا خیسی آن ديده نشود. بیاعتنا به دختر همسایه از کنار حوض برخاست. به طرفِ اتاقِ بالای ایوان رفت. رو به آيینة قدي نشست. به چشمهای خودش خيره ماند و با هقهق گفت: «مَ... مَگه قرار نبود زودتر بيای؟ مَ... مَگه به مامان قول نداده بودي كه برميگردي؟ چَن... چَند بار عكست رو گذاشتم زير سرم؟ تو كه... تو كه همه اينها رو ميدوني؟ يادته... هميشه ميگفتي وقتي برگردي... واسم گردنبند ميياري؟ يادته... هميشه ميگفتي موهای سیاهم رو... دوس داری؟...»
شانههاي كوچكش ميلرزيد. از زور گريه، صدايش بريده بريده شد و كلماتش نامفهوم. چشمش به قيچي روي كمد افتاد. ناشيانه قيچي را به دست گرفت. خواست دستهاي از موها را بچیند كه نگاهش روی عكس پدر چرخید. قيچي را رها كرد و بلندتر از قبلاشک ریخت. احساس كرد كسي شانهاش را گرفته و خروار موهاي سیاهش را نوازش ميكند. بوی پدر به مشامش خورد؛ اما... اما... سر كه چرخاند، هیچ كس را نديد!؟
با صداي خاله طوبی كه از پلهها بالا ميآمد، به خود لرزید.
- مهتاب! مهتاب! کجایی دختر؟
با پشت دستاشکهایش را پاک کرد و فوری كنار پنجره ایستاد. سلام و صلوات زنها بلند شد. همه جلوي در حیاط جمع شده بودند. صورت زن همسايه از خوشحالي گل انداخته بود و بیصداگریه میکرد. مردی بلند قد که لباس اسرا به تن داشت، دخترش را در آغوش كشيد. دخترك از میان دود غليظ اسپند به مهتاب که پشت پنجره ایستاده بود، نگاه کرد.
خاله طوبی در را باز كرد. قربان صدقهاش رفت. روسري قرمز گل توری را روي سرش انداخت و خروار موهايش را زير آن مرتب کرد. آن وقت دستش را گرفت؛ او را كنار حوض حیاط برد تا گونههای خیس از اشکش را بشوید... مهتاب با ناراحتی به طرف در حياط دويد. از لاي چادرهاي رنگي راهي به بيرون يافت. مرد بلند قد، دخترش را بغل گرفته بود و موهايش را نوازش ميكرد. مرد دخترش را زمين گذاشت و به طرف خانة آنها آمد. مهتاب، به چادر سیاه مادرش چسبيد و جمعیت را از نظر گذراند. چادرهای رنگی در برابر نگاه خیساش مبهم و دور به نظر میآمدند. مرد، از همسایهها سراغ او را گرفت و با اشارة زنها مهتاب را شناخت. مرد جلوتر آمد. دست در جيب فروبرد؛ گردنبندی از دانههاي خرما بیرون آورد و بر گردنش انداخت.
مهتاب، مات و مبهوت به گردنبند نگاه كرد! مرد با تبسم گفت: «بابا برات فرستاده؛ گفت كه زود برميگرده... خيلي زود...»
قلب مهتاب لرزید. سربالا آورد. به چشمهای اشكآلود مادر نگاه کرد و گردنبند را در دست فشرد.