تطهیر فیلمفارسی؛ چرا؟!
طی سالهای اخیر، جریانها و رسانههایی در پی بزرگداشت فیلمفارسی بوده است. این جریان، در سالهای دورتر به شکل خزنده عمل میکرد. اما مدتی است که فعالیت در جهت تطهیر و احیای سینمای طاغوت، شکلی آشکار و صریح به خود گرفته است.
شگفت این است که در این دوران که انواع بحرانها سینمای ایران را دربر گرفته، بعضی از فعالان این عرصه به جای مطالبه از دولت و مسئولان برای رفع این بحرانها، تنها در پی حل مشکل چند فرد خاص هستند؛ یک روز برای رفع ممنوعالخروجی یکی نامهنگاری میکنند و روزی دیگر برای رفع ممنوعالورودی دیگری! این درحالی است که بازیگر تارک وطن را کسی از کشور اخراج نکرده و خودش در آستانه پیروزی انقلاب تصمیم گرفت تا ایران را ترک کند. اما امروز به گونهای رفتار میکند که گویی وی را تبعید کرده اند. این هم طنز روزگار است که یک بازیگر که در همه 42 سال گذشته وطن خود را رها کرده و به زندگی و خوشگذرانی و سیر و سیاحت در غرب پرداخته، طوری ژست میگیرد که گویی دلسوز مردم و کشورش است. آن هم در شرایطی که همین چند سال پیش در یک فیلم ضدایرانی و تجزیهطلبانه بازی کرده بود.
در روزگاری نه چندان دور، نسبت دادن اصطلاح فیلمفارسی به یک اثر یا فرد، نوعی توهین محسوب میشد. در این میان، جریان به اصطلاح روشنفکری همواره ژست مخالفت با این نوع سینما را داشت. حتی واژه فیلمفارسی نیز از سوی همین جریان برای تحقیر سینما یا سینماگرانی چون ناصر ملک مطیعی و بهروز وثوقی به کار میرفت. هوشنگ کاووسی، منتقدی که بسیاری از
شبه روشنفکران به سرش قسم میخورند، برای اولین بار اصطلاح فیلمفارسی را علیه سینمای غالب در دوران پهلوی به کار برد. سینمایی که به زعم وی نه «فیلم» به معنای واقعی کلمه بود و نه «فارسی» بلکه تلفیقی ناهمگون و غیر هنرمندانه از این دو بود و به همین دلیل هم وی اصرار داشت که این واژه را سر هم بنویسد.
غیر از اینها، سینمای دوران طاغوت در سالهای 56 و 57 به ورشکستگی کامل دچار شده بود و عملا تعطیل محسوب میشد. حتی تعداد فیلمهای تولید شده در دو سال پایانی رژیم شاه، به کمتر از انگشتان یک دست تقلیل یافت!
نشریات آن زمان، سال 56 را سال «مرگ سینمای ایران» لقب دادند. ماهنامه «ستاره سینما» در سرمقاله شماره 987 خود مورخ 30 اردیبهشت 1356 با تیتر «در مرز سقوط» نوشت: «...فعالیت سینمای ایران در آستانه سال تازه به صفر رسیده است و بیکاری دارد چهره کریه خود را نشان میدهد...»
نکته قابل توجه این است که سینمای قبل از انقلاب در ایران، نه فقط در محتوا، بلکه از نظر ساختاری نیز بسیار عقب افتاده و فاسد بود. یعنی اساسا چیزی به نام هنر و تکنیک در سینمای عصر پهلوی وجود نداشت. محمدعلی فردین که خود از چهرههای شاخص فیلمفارسی بود، در مصاحبهای درباره بیسوادی سینماگران در دوران قبل از انقلاب گفته بود: «... متاسفانه کلیه کارگردانهایی که ما در سینما داشتیم...هیچ نوع تجربهای درکارشان نداشتند یعنی به معنای دیگر کارشان را بلد نبودند....گاهی اوقات دیالوگها را که بایستی با حال و هوای کار جور درمیآمد، اشتباهی استفاده میکردند... مثلا نمیتوانستند تشخیص بدهند که هنرپیشه بایستی در حال ایستاده جیغ بزند یا بنشیند، باید تو تاریکی باشد یا لب پرتگاه باشد، در اغلب موارد حالتش را نمیتوانستند حس کنند که به قول تئاتریها بتوانند میزانسن بدهند. این از جنبه کارگردانی، از جنبه تکنیک هم به قدری عاجز بودند که اصلا دوربین را نمیشناختند. مثلا حتی نمیدانستند برای فلان پلان، اندازه سهپایه دوربین بایستی چقدر باشد. برداشتها در بسیاری موارد اشتباه بود. اگر یک زاویه را از اینجا میگرفتند، نمیدانستند برای زاویه بعد دوربین باید کجا قرار بگیرد. شانسی و اتفاقی کارهایی میکردند که گاهی اوقات پس از چاپ، پشت میز موویلا، امکان مونتاژ نداشت...» (به نقل از کتاب «حکایت سینماتوگراف» محصول انتشارات کیهان)
اما چرا همان جریانی که روزگاری از واژه «فیلمفارسی» به عنوان یک توهین استفاده میکرد، امروز خودش به ستایش از نمادهای آن نوع سینما میپردازد و حتی در پی احیای آن است؟ شاید بهتر باشد این مسئله را با شناخت بهتر شخصیت اول و محوری این جریان تحلیل کرد. بهترین راه برای شناخت بهروز وثوقی، مراجعه به حرفهای خودش و همپالکیهایش است. محمدعلی فردین، در مصاحبهای درباره وی گفته بود: «(وثوقی) سینمایی هم که در قلهک داشت با تبانی اشرف (پهلوی) به وزارت فرهنگ و هنر فروخت... چهارماه قبل از انقلاب ... همه ما تعجب می کردیم با وجود اینکه کار او در سینما درحال اوج گرفتن بود، زندگیش را فروخت و رفت ... مدت زیادی بهروز با اشرف بود و با دربار ارتباط پیدا کرد... اسم بهروز را از این به بعد سر زبانها انداختند. همین طور در فستیوال هایی که بهروز جایزه میگرفت بدون ارتباط با این ماجرا نبود... یک روز صبح ساعت چهار و نیم، پنج صبح از جلسه فیلمبرداری برمیگشتم، اتومبیلی جلوم بود که بهروز در آن نشسته بود و سرش را از پنجره بیرون آورده بود. پس از یک شب زندهداری (در دربار) با سر و وضعی آشفته رهایش کرده بودند تا به خانهاش برود(!) یک شب دیگر در یک میهمانی (درباری) او را در وضعی آشفتهتر دیدم...» خود بهروز وثوقی حتی این ارتباط را ادامهدار توصیف کرده است: «... در این مدتی که در آمریکا بودم. رئیس دفتر والاحضرت اشرف از نیویورک زنگ میزد و مرتب مرا دعوت میکردند. میرفتم نیویورک و سه چهار روزی میماندم و برمیگشتم. مثل سابق به من لطف داشتند...»
با این اوصاف، چرا افرادی که خود را منادی آزادی و هنر مستقل میدانند، این گونه برای چنین سوژههایی اعتبار خود را هزینه میکنند؟
واقعیت این است که طی سالهای اخیر، تلاشها و سرمایهگذاریهای بسیاری برای تطهیر رژیم پهلوی و پنهان کردن ویرانی ها و خیانتهای آن رژیم در حال انجام است. بیعدالتیهایش را رفاه، استبدادش را آزادی و فسادش را زیبایی جلوه میدهند. صدها شبکه ماهوارهای و فیلم سینمایی و کتاب و مطالب فضای مجازی و ... در این زمینه به کار رفته است. یکی از مظاهر فساد و تباهی حکومت شاه در ایران، سینمای آن دوران بود. همان سینمایی که حضرت امام خمینی(ره) آن را «مرکز فحشا» نامیدند. به طور طبیعی وقتی بنا دارند تا تاریخ را وارونه نمایش دهند و حقایق، درباره یک دوران ذبح شود، نمیتوان سینما و قدرت جادویی آن را نادیده گرفت. عدهای بازی ناصواب احیای پهلوی را شروع کردند و برخی از سینماگران هم در داخل- احتمالا ناخواسته- در این بازی نقشآفرین شدهاند. شاید پندارشان این است که در حال خدمت هستند و میخواهند حق یکی از همکاران خود را بستانند! اما این راهی که این عده معدود در پیش گرفتهاند، مقصدی جز تضعیف بیش از پیش سینمای کشور، دور شدن عموم مردم از سینماگران و شکست بیشتر خود آنهاست. گویا فراموش کردهاند که فیلمفارسی، با همه ابتذال و سقوط اخلاقیاش، حتی در گیشه نیز ناکام ماند و سینمای آن دوران در سالهای 56 و 57 عملا ورشکست شد.
همچنان که در سالهای اخیر تقلید از فیلمفارسی، بلای جان سینمای ما شد. سینمایی که بعد از انقلاب راه نفوذ بین مردم را میپیمود و حتی در دورانی به محبوبیت بالایی نزد تودهها دست یافت، در دو دهه گذشته با بازگشت فیلمفارسی از مسیر حقیقی خودش منحرف شد. هنر هفتم در کشورمان نیازمند تزریق اخلاق، هنر، معنویت، اندیشه، نوآوری و شکوفایی استعدادهای نهفته است، نه بازگشت به گذشتهای سیاه.